عيد قربان كه پس از وقوف در عرفات(مرحله شناخت) و مشعر (محل آگاهي و شعور) و منا (سرزمين آرزوها، رسيدن به عشق) فرامى رسد، عيد رهايى از تعلقات است. رهايى از هر آنچه غيرخدايى است. در اين روز حج گزار، اسماعيل وجودش را، يعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنيوى پيدا كرده قربانی مى كند تا سبكبال شود.
صدای پای عید می آید. عید قربان عید پاک ترین عیدها است عید سر سپردگی و بندگی است. عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است. عید قربان عید نزدیک شدن دلهایی است که به قرب الهی رسیده اند. عید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو است.
و اکنون در منايي،ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي اسماعيل تو کيست؟ چيست؟ مقامت؟آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ املاكت؟ ... ؟
اين را تو خود ميداني، تو خود آن را، او را – هر چه هست و هر که هست – بايد به منا آوري و براي قرباني، انتخاب کني، من فقط مي توانم " نشانيها " يش را به تو بدهم:
آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف مي کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" ميخواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد مي افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي اش نمي گذارد تا " پيام" رابشنوي، تا حقيقت را اعتراف کني، آنچه ترا به "فرار" مي خواند آنچه ترابه توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي کشاند، و عشق به او، کور و کرت مي کندابراهيمي و "ضعف اسماعيلي" ات، ترا بازيچه ابليس مي سازد. در قله بلندشرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي ات تنها يک چيز هست که براي بدست آوردنش، ازبلندي فرود مي آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست ميدهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد، يا يک شيء، يا يکحالت، يک وضع، و حتي، يک " نقطه ضعف"!
امااسماعيل ابراهيم، پسرش بود!
سالخورده مردي درپايان عمر، پس از يک قرن زندگي پر کشاکش و پر از حرکت، همه آوارگي و جنگ و جهاد وتلاش و درگيري با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متوليان بت پرستي و خرافه هاي ستاره پرستي و شکنجه زندگي. جواني آزاده و روشن و عصياني در خانه پدرخوانده ای متعصب و بت پرست وبت تراش! و در خانه اش زني نازا، متعصب، اشرافي: ساره
و اکنون، در زير بارسنگين رسالت توحيد، در نظام جور و جهل شرک، و تحمل يک قرن شکنجه "مسئوليتروشنگري و آزادي"، در "عصر ظلمت و با قوم خوکرده با ظلم"، پير شدهاست و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز يک " بشر" مانده است و درپايان رسالت عظيم خدايي اش، يک " بنده خدا" ، دوست دارد پسري داشته باشد، اما زنش نازا است و خودش، پيري از صد گذشته، آرزومندي که ديگر اميدوار نيست،حسرت و يأس جانش را مي خورد، خدا، بر پيري و نااميدي و تنهايي و رنج اين رسول امين و بنده وفادارش – که عمر را همه در کار او به پايان آورده است، رحمت مي آورد و ازکنيز سارا – زني سياه پوست – به او يک فرزند مي بخشد، آن هم يک پسر! اسماعيل،اسماعيل، براي ابراهيم، تنها يک پسر، براي پدر، نبود، پايان يک عمر انتظار بود،پاداش يک قرن رنج، ثمره يک زندگي پرماجرا، تنها پسر جوان يک پدر پير، و نويدي شیرین، پس از نوميدي تلخ.
و اکنون، در برابرچشمان پدر – چشماني که در زير ابروان سپيدي که بر آن افتاده، از شادي، برق مي زند– مي رود و در زير باران نوازش و آفتاب عشق پدري که جانش به تن او بسته است، ميبالد و پدر، چون باغباني که در کوير پهناور و سوخته ي حياتش، چشم به تنها نو نهال خرّم و جوانش دوخته است، گويي روئيدن او را، مي بيند و نوازش عشق را و گرماي اميدرا در عمق جانش حس مي کند.
در عمر دراز ابراهيم،که همه در سختي و خطر گذشته، اين روزها، روزهاي پايان زندگي با لذت " داشتن اسماعيل" مي گذرد، پسري که پدر، آمدنش را صد سال انتظار کشيده است، و هنگامي آمده است که پدر، انتظارش نداشته است!
اسماعيل،اکنون نهالي برومند شده است، جواني جان ابراهيم، تنها ثمر زندگي ابراهيم، تمامي عشق و اميد و لذت پيوند ابراهيم!
در اين ايام ، ناگهانصدايي مي شنود :
"ابراهيم! به دودست خويش، کارد بر حلقوم اسماعيل بنه و بکُش"!
مگر مي توان با کلمات،وحشت اين پدر را در ضربه آن پيام وصف کرد؟
ابراهيم، بنده ي خاضع خدا، براي نخستين بار در عمر طولاني اش، از وحشت مي لرزد، قهرمان پولادين رسالت ذوب مي شود، و بت شکن عظيم تاريخ، درهم مي شکند، از تصور پيام، وحشت مي کند اما،فرمان فرمان خداوند است. جنگ! بزرگترين جنگ، جنگِ در خويش، جهاد اکبر! فاتح عظيمترين نبرد تاريخ، اکنون آشفته و بيچاره! جنگ، جنگ ميان خدا و اسماعيل، در ابراهيم.
دشواري"انتخاب"!
کدامين را انتخاب ميکني ابراهيم؟! خدا را يا خود را ؟ سود را يا ارزش را؟ پيوند را يا رهايي را؟ لذت را يا مسئوليت را؟ پدري را يا پيامبري را؟ بالاخره، "اسماعيلت" را يا" خدايت" را؟
انتخاب کن! ابراهيم.
در پايان يک قرن رسالت خدايي در ميان خلق، يک عمر نبوتِ توحيد و امامتِ مردم و جهاد عليه شرک و بناي توحيد و شکستن بت و نابودي جهل و کوبيدن غرور و مرگِ جور، و از همه جبهه ها پيروزبرآمدن و از همه مسئوليت ها موفق بيرون آمدن و هيچ جا، به خاطر خود درنگ نکردن واز راه، گامي، در پي خويش، کج نشدن و از هر انساني، خدايي تر شدن و امت توحيد راپي ريختن و امامتِ انسان را پيش بردن و همه جا و هميشه، خوب امتحان دادن ...
اي ابراهيم! قهرمان پيروز پرشکوه ترين نبرد تاريخ! اي روئين تن، پولادين روح، اي رسولِ اُلوالعَزْم،مپندار که در پايان يک قرن رسالت خدايي، به پايان رسيده اي! ميان انسان و خدافاصله اي نيست، "خدا به آدمي از شاهرگ گردنش نزديک تر است"، اما،راه انسان تا خدا، به فاصله ابديت است، لايتناهي است! چه پنداشته اي؟
اکنون ابراهيم است که در پايان راهِ دراز رسالت، بر سر يک "دو راهي" رسيده است: سراپاي وجودش فرياد مي کشد: اسماعيل! و حق فرمان مي دهد: ذبح! بايد انتخاب کند!
"اين پيام را من در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."! ابليسي در دلش "مهرفرزند" را بر مي افروزد و در عقلش، " دليل منطقي" مي دهد.
اين بار اول، "جمره اولي"، رمي کن! از انجام فرمان خود داري مي کند و اسماعيلش را نگاه ميدارد،
"ابراهيم،اسماعيلت را ذبح کن"!
اين بار، پيام صريحتر، قاطع تر! جنگ در درون ابراهيم غوغا مي کند. قهرمان بزرگ تاريخ بيچاره اي است دستخوش پريشاني، ترديد، ترس، ضعف،پرچمدار رسالت عظيم توحيد، در کشاش ميان خدا وابليس، خرد شده است و درد، آتش در استخوانش افکنده است.
روز دوم است، سنگيني"مسئوليت"، بر جاذبه ي "ميل" ، بيشتر از روز پيش مي چربد.اسماعيل در خطر افتاده است و نگهداريش دشوارتر.
ابليس، هوشياري و منطق و مهارت بيشتري در فريب ابراهيم بايد بکار زند. از آن "ميوه ي ممنوع" که به خورد "آدم" داد!
ابليس در دلش"مهر فرزند" را بر مي افروزد و در عقلش "دليل منطقي" مي دهد.
"اما ... من اين پيام را در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."؟
اين بار دوم، "جمره وسطي"، رمي کن!
از انجام فرمان خودداري مي کند و اسماعيل را نگه مي دارد.
"ابراهيم!اسماعيلت را ذبح کن"! صريح تر و قاطع تر.
ابراهيم چنان در تنگناافتاده است که احساس مي کند ترديد در پيام، ديگر توجيه نيست، خيانت است، مرز"رشد" و "غي" چنان قاطعانه و صريح، در برابرش نمايان شده استکه از قدرت و نبوغ ابليس نيز در مغلطه کاري، ديگر کاري ساخته نيست. ابراهيم مسئو ل ا ست، آري، اين را ديگر خوب مي داند، اما اين مسئوليت تلخ تر و دشوارتر ازآنست که به تصور پدري آيد. آن هم سالخورده پدري، تنها، چون ابراهيم!
و آن هم ذبح تنها پسري، چون اسماعيل!
کاشکي ذبح ابراهيم مي بود، به دست اسماعيل، چه آسان! چه لذت بخش! اما نه، اسماعيلِ جوان بايدبميرد و ابراهيمِ پير بايد بماند.، تنها، غمگين و داغدار...
ابراهيم،هر گاه که به پيام مي انديشد، جز به تسليم نمي انديشد، و ديگر اندکي ترديد ندارد،پيام پيام خداوند است و ابراهيم، در برابر او، تسليمِ محض!
اکنون، ابراهيم دل ازداشتن اسماعيل برکنده است، پيام پيام حق است. اما در دل او، جاي لذت"داشتن اسماعيل" را، درد "از دست دادنش" پر کرده است. ابراهيم تصميم گرفت، انتخاب کرد، پيداست که "انتخابِ" ابراهيم، کدام است؟ "آزادي مطلقِ بندگي خداوند"!
ذبح اسماعيل! آخرين بندي که او را به بندگي خود مي خواند!
ابتدا تصميم گرفت که داستانش را با پسر در ميان گذارد، پسر را صدا زد، پسر پيش آمد، و پدر، در قامت والاي اين "قرباني خويش" مي نگريست!
اسماعيل، اين ذبيح عظيم! اکنون در منا، در خلوتگاهِ سنگي آن گوشه، گفتگوي پدري و پسري!
پدري برف پيري بر سر ورويش نشسته، ساليان دراز بيش از يک قرن، بر تن رنجورش گذشته، و پسري، نوشکفته ونازک!
آسمانِ شبه جزيره، چهمي گويم؟ آسمانِ جهان ، تاب ديدن اين منظره را ندارد. تاريخ، قادر نيست بشنود.هرگز، بر روي زمين چنين گفتگويي ميان دو تن، پدري و پسري، در خيال نيز نگذشته است.گفتگويي اين چنين صميمانه و اين چنين هولناک!
-"اسماعيل، من درخواب ديدم که تو را ذبح مي کنم..."!
اين کلمات را چنان شتابزده از دهان بيرون مي افکند که خود نشنود، نفهمد. زود پايان گيرد. و پايان گرفت و خاموش ماند، با چهره اي هولناک و نگاههاي هراساني که از ديدار اسماعيل وحشت داشتند!
اسماعيل دريافت، برچهره ي رقت بار پدر دلش بسوخت، تسليتش داد:
-"پدر! درانجامِ فرمانِ حق ترديد مکن، تسليم باش، مرا نيز در اين کار تسليم خواهي يافت وخواهي ديد که – اِنْ شاءَالله – از – صابران خواهم بود"!
ابراهيم اکنون، قدرتي شگفت انگيز يافته بود. با اراده اي که ديگر جز به نيروي حق پرستي نمي جنبيد و جزآزادي مطلق نبود، با تصميمي قاطع، به قامت برخاست، آنچنان تافته و چالاک که ابليس را يک سره نوميد کرد، و اسماعيل – جوانمردِ توحيد – که جز آزادي مطلق نبود، و با ارادهاي که ديگر جز به نيروي حق پرستي نمي جنبيد، در تسليم حق، چنان نرم و رام شده بودکه گوي، يک " قرباني آرام و صبور" است!
پدر کارد را بر گرفت،به قدرت و خشمي وصف ناپذير، بر سنگ مي کشيد تا تيزش کند!
مهر پدري را، درباره عزيزترين دلبندش در زندگي، اين چنين نشان مي داد، و اين تنها محبتي بود که به فرزندش مي توانست کرد. با قدرتي که عشق به روح مي بخشد، ابتدا، خود را در درونکُشت، و رگ جانش را در خود گسست و خالي از خويش شد، و پر از عشقِ به خداوند.
زنده اي که تنها به یادخدا نفس مي کشد!
آنگاه، به نيروي خدابرخاست، قرباني جوان خويش را – که آرام و خاموش، ايستاده بود، به قربانگاه برد، برروي خاک خواباند، زير دست و پاي چالاکش را گرفت، گونه اش را بر سنگ نهاد، برسرش چنگ زد، - دسته اي از مويش را به مشت گرفت، اندکي به قفا خم کرد، شاهرگش بيرون زد، خود را به خدا سپرد، کارد را بر حلقوم قربانيش نهاد، فشرد، با فشاري غيظ آميز،شتابي هول آور، پيرمرد تمام تلاشش اين است که هنوز بخود نيامده، چشم نگشوده،نديده، در يک لحظه "همه او" تمام شود، رها شود، اما...
آخ! اين کارد!
اين کارد... نمي برد!
آزار مي دهد،
اين چه شکنجه ي بيرحمي است!
کارد را به خشم بر سنگ مي کوبد!
همچون شير مجروحي مي غرد، به درد و خشم، برخود مي پيچد، مي ترسد، از پدر بودنِ خويش بيمناک مي شود، برق آسا بر مي جهد و کارد را چنگ مي زند و بر سر قرباني اش، که همچنان رام و خاموش،نمي جنبد دوباره هجوم مي آورد،
که ناگهان،
گوسفندي!
و پيامي که:
"اي ابراهيم! خداوند از ذبح اسماعيل درگذشته است، اين گوسفند را فرستاده است تابجاي او ذبح کني، تو فرمان را انجام دادي"!
الله اکبر!
يعني که قرباني انسان براي خدا – که در گذشته، يک سنت رايج ديني بود و يک عبادت – ممنوع! در "ملت ابراهيم" ، قرباني گوسفند، بجاي قرباني انسان! و از اين معني دارتر، يعني که خداي ابراهيم، همچون خدايان ديگر، تشنه خون نيست. اين بندگان خداي اند که گرسنه اند، گرسنه گوشت! و از اين معني دارتر، خدا، از آغاز، نمي خواست که اسماعيل ذبح شود، مي خواست که ابراهيم ذبح کننده اسماعيل شود، و شد، چه دلير! ديگر، قتل اسماعيل بيهوده است، و خدا، از آغاز مي خواست که اسماعيل، ذبيح خدا شود، وشد، چه صبور! ديگر، قتل اسماعيل، بيهوده است! در اينجا، سخن از " نيازِخدا" نيست، همه جا سخن از " نيازِ انسان" است، و اين چنين است" حکمتِ" خداوند حکيم و مهربان، "دوستدارِ انسان"، که ابراهيمرا، تا قله بلند "قرباني کردن اسماعليش" بالا مي برد، بي آنکهاسماعيل را قرباني کند! و اسماعيل را به مقام بلند "ذبيح عظيم خداوند"ارتقاء مي دهد، بي آنکه بر وي گزندي رسد!
که داستان اين دين،داستان شکنجه و خود آزاري انسان و خون و عطش خدايان نيست داستان "کمال انسان" است، آزادي از بند غريزه است، رهايي از حصار تنگ خودخواهي است، و صعودروح و معراج عشق و اقتدار معجزه آساي اراده بشريست و نجات از هر بندي و پيوندي که تو را بنام يک «انسان مسئول در برابر حقيقت"، اسير مي کند و عاجز، و بالأخره،نيل به قله رفيع "شهادت"، اسماعيل وار، و بالاتر از "شهادت" -آنچه در قاموس بشر، هنوز نامي ندارد – ابراهيم وار! و پايان اين داستان؟ ذبح گوسفندي، و آنچه در اين عظيم ترين تراژدي انساني، خدا براي خود مي طلبيد؟ کشتن گوسفندي براي چند گرسنه اي!
موسم عيد است. روز شادى مسلمانان. روزقبولى در جشن بندگى خداوند. اى مسلمان حج گزار و اى كسى كه در شكوهمندترين آيين دينى از زخارف دنيا دور شدى و به او نزديك تر شدی. ايام حج را نشانه اى از پاكيزگى ،رهايى، آزادگى، آگاهى و معنويت بدان. بدان كه زمين سراسر حجى است كه تو در آنى وبايد با سادگى، وقوف در جهان درون و بيرون و قربانى كردن همه آرزوهاى پوچ دنيوى،خود را براى سفر بزرگ آماده كنى. انسان مسافر چند روزه كاروان زندگى است. سلام بر ابراهيم، سلام بر محمد و سلام بر همه بندگان صالح خداو...
پنجم آذر ماه سال روز تشکیل نهاد بسیج به فرمان حضرت امام خمینی (ره) است و همین ایام بهانه ای شد تا بار دیگر نظری بیندازیم به نقش مسؤولیت های سنگین این نهاد که محدوده آن را همه کسانی تشکیل می دهند که دل در گرو تحقق اهداف و آرمان های بلند امام راحل(ره) و عملی شدن شعارهای نجات بخش انقلاب اسلامی دارند و در هر زمان با درک شرایط و موقعیت انقلاب و کشور از هیچ گونه خدمت و یاری رسانی به نظام و کشور دریغ نمی ورزند.به راستی که بسیج و گرامی داشت مقام و جایگاه آن با برگزاری سمینارها و یا تعارفات معمولی در حالی که هیچ تلاشی برای به فعلیت رساندن نیروی عظیم نهفته در وجود بسیجیان صورت نگیرد راهی به جایی نخواهد برد.حیثیت امروز نظام، تا حد زیادی مدیون بسیج و حضور همه جانبه مردم در آن بوده است، حتی تصاحب قدرت جهانی اسلامی با بسیج همه جانبه و فراگیر در جهان میسر خواهد بود به گفته امام راحل، این امر شدنی است و باید به دنبال تحقق یافتن آن بود....ادامه دارد
۱- حضور در مدرسه ی سلمان فارسی و شنیدن مباحث همکاران محترم
۲- حضور در مدرسه ی سید جمال الدین اسد آبادی
۳- حضور در حوزه بسیج کوثر
۴- حضور در اداره
۵- شرکت در مراسم به مناسبت روز خانواده و صحبت در جمع اولیا در دانشگاه صنعتی
۶-حضور در نماز جماعت مسجد الزهرا شهرک توحیدی ملاقات با مردم و صحبت در مراسم بسیجیان
۷- شرکت در جلسه ی هیات امنای مدرسه ی میثاق
۸- تشکیل شورای معاونین
۹- عدم شرکت در مراسم رصد دانش آموزان در قهج به علت نا مساعد بودن هوا
خب خدا را شکر که صفحه کلید درست شد ادامه مطلب قبل هم طلب شما امروزها چند جلسه ی پر و پیمون گذاشتیم برای خانواده ها تصمیم بر این است که امسال برای خانواده ها مدیران و معاونین مدیران و... چند جلسه ی آموزشی خوب برگزار کنیم یعنی به آموزش توجه کنیم
دیدار بازنشستگان هم امروز خدمت آقایان نوروزی انارکی (قابل توجه بعضی ها) و اخیانی (عبدالرزاق ) شاعر با صفای شاهرودی رسیدیم اولی سال ۱۳۶۰ و دومی ۱۳۵۸ بازنشست شده اند حرفهای خوبی زدند و خاطرات خوبی تعریف کردند.
آقای احسانفر هم مجله الکترونیکی ارزیابی عملکرد را بدون هیچ مراسمی افتتاح کرده است آدرسش هم ... یادم رفت بعد ا یادداشت می کنم![]()
تب آنفلوآنزا هم فرو کش کرده است. کارگاه آموزشی بعد از ظهر های شنبه هم فعلا تعطیل
Think for a moment
Just look back on your past ten years
?Where were you ten years ago
?what were you like
?who were your hopes and dreams
If someone hah asked you :where will you be in ten years?what would you have toid them
?Are you today where yiu wanted to be backthek
Ten years how soon it passes
Anyway ten years from nom you will surely arrive someone .The question is :where?who will you have become? how will you live
پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.
پسرك پرسيد: «خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟»
زن پاسخ داد: «كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد.»
پسرك گفت: «خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد.»
زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.
پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: «خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت.» مجددا زن پاسخش منفي بود.
پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت. مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.»
پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم. من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند.»
اولین برنامه امروز ملاقات با دانش آموزان پیش دانشگاهی فرزانگان بود در مجموع جلسه ی خوبی بود انتقادات جدی به وضعیت آموزش و پرورش داشتند جسارت واعتمادبه نفس نوجوانان می طلبد که ظرفیت انتقاد پذیری مسوولان بالا برود
دومین برنامه آغاز مراسم هفته ی کتاب بود به اتفاق فرماندار در دبیرستان شاهد بعد جلسه ی گزینش و بعد از ظهر هم دیدار بازنشستگان جناب آقای طبا طبایی و جناب آقای افتخاری
دوشنبه هیجدهم در خدمت بازنشستگان در مشهد مقدس بودم جای شما سبز خیلی خوب بود تجربیات و صحبت های آقایان وخانم ها شنیدنی بود
اما شما اگر می خواهید بازنشستگی راحتی داشته باشید باید حداقل از یک دهه مانده به آن برنامه ریزی کنید برای طراحی چنین برنامه ای باید به سوالات زیر پاسخ دهید
۱- برای دوران بازنشستگی چه هدفی دارید؟
۲-برای این هدف به چه میزان نقدینگی نیاز دارید؟
۳-چه اتفاقات و نیازهای جدیدی را پیش بینی می کنید؟
۴-بازنشستگی را از چه زمانی آغاز می کنید؟
۵-برداشت از منابع بازنشستگی را از چه زمانی آغاز می کنید؟
۶-از هزینه های خانواده در آن دوران چه بر آوردی دارید؟
۷-اوقات فراغت خود و خانواده را چگونه پیش بینی می کنید؟
شاید بعدادر این مورد بیشتر نوشتم از آقا سید عبدالله حسینی هم بدلیل اینکه کتاب را پیدا نکرده است پوزش می طلبم و امید وارم بمحض اینکه یک مجلد از کتاب بدستم برسد تقدیمشان کنم
در مدت هفته ای که گذشت از دوتا دبستان ودو دبیرستان بازید کردم همینطور از یک دبستان غیر دولتی صبحگاه در یک مدرسه ی ابتدایی بودم متوجه شدم اگر همه جا همینطور باشد برنامه ریزی تابستان هدر نرفته است
سیزده آبان هم به خوبی برگزار شد .جلسه ی فعالان دانش آموزی با دکتر جلالی خیلی خوب بود بچه ها سوالات محکمی پرسیدند
یکی از دوستان تماس گرفت در خصوص وبلاگ مطالبی گفت .با خودم گفتم توهم زروی کرامت چنان بخوان که تو دانی
باز طوفان گرفت ابراهیم
بت من جان گرفت ابراهیم
بت من رنگ و بو نمی خواهد
شبنم است او وضو نمی خواهد
برگ و بار جهان زریشه ی اوست
خون بیغمبران به شیشه ی اوست
تو بتت از گل است ابراهیم
کار من مشکل است ابراهیم
می زنم هرچه در نمی شکند
بت من را تبر نمی شکند
تو صدای مرا نمی فهمی
حرفهای مرا نمی فهمی
تو دلت خون نبوده در هوسی
چشمهایت نمانده پیش کسی
تونشستی کنار دلهره ات؟
شده اندیشه ی کسی خوره ات؟
شده از عمق سینه آه کنی ؟
مثل دیوانه ها نگاه کنی؟
خمیه ی سروری مزن اینجا
لاف پیغمبری مزن اینجا
آنچه شکستنی است در اینجا تویی
امروز صبح بازدیدی داشتم از مدرسه پادگان چهلدختر گویا قبلا خبر داده بودم رسیدم همه آماده بودند و فرمانده پادگان جلوی مدرسه دوستان ارتشی هیچی کم نگذاشته بودند پر و پیمون استقبال کردند
جلسه بعدی شورای فرهنگ عمومی بود که با تاخیر شش ماه در اداره ارشاد تشکیل شد بد نیست بدانید در این سه جلسه ای که من شرکت کردم (یکی از ۲۷مسئولیتی که علاوه بر آموزش و پرورش بر عهده مدیر آموزش و پرورش است عضویت در همین شورا است) تا به حال حتی یک کلمه هم حرف نزدم از شما چه پنهان با اینکه اعضای این شورا شخصیت های اداری مهمی هستند من از جلسه اول تا به حالا از حرفهایی که می زنند هنوز هم ماتم نمی دانم چرا اینا فکر می کنند فرهنگ عمومی با حمام عمومی آن هم از نوع خزینه ای یکی است قدمای نزدیک به زمان ما گفتند حمام خزینه حوضی (خزانه ای) داشته کوچک و در مدت شاید ماه ها آب آن را عوض نمی کردند فقط کثافات روی آب را می گرفتند و کل مردم داخل همین آب خودشان را می شستند لذا بعد از دقایقی هر چی می خواستی توی این آب پیدا می شد نه فکر کنم مفهوم را خوب نرساندم در نظر بگیرید که شما به یک مهمانی دعوت شوید و سفره ای با مثلا ۳۰نوع غذا ی مختلف پهن کنند(به تعداد اعضای شورا) ولی به شما یک پلاستیک بدهند و بگویند از هر غذا مقداری داخلش بریز و خوب هم بزن وبعد بخواهی همین را بخوری . آره خوب شده فکر کنم مفهوم را رساندم یعنی اگر حالتان بهم خورد مفهوم رسانده شده شاید به همین دلیل مدیر اداره ی فرهنگ با پنج شش هزار فرهنگی تا حالا حرف نزده چون نمی خواد یک قاشق به محتوای پلاستیک اضافه کند چون پلاستیک پر شده ممکن است پاره بشود ومحتوای آن با گلاب به روتون روم بدیوار استفراغ فرقی ندارد بلا خره به این نتیجه رسیدند که آموزش و پرورش یک مسابقه بر گزار کند تا سطح فرهنگ بالا برودبعض هم گفتند زنگ فرهنگ بزنیم ومن بازهم ساکت بودم(چون باکسی مسابقه ندارم و ضمنا نمی خوام زنگار ببخشید زنگ بزنم)
داخل جلسه بودم که موبایل یکسره شد نگرفتم پیام داد آقای دکتر شریعتی است تازه فهمیدم غایب است گفت مدرسه منتظر من است گفتم ۳میرسم و رسیدم معاونین اداره ما وایشان حاضر بودند موضوع بخشی از زمین موقوفه ی مدرسه است و توسعه ی بیمارستان فاطمیه یک سالی هست به توافق نمی رسیم با لاخره خواسته اش را پایین آورد ما هم کوتاه آمدیم حرفمان تمام شد ساعت ۴شد خواستیم بیاییم ناهار گفتند ۴دیدار بازنشستگان است
دوتا بازنشسته و یک مجلس ختم باید دوتا را انتخاب می کردیم بازنشسته ها را انتخاب کردم اولی آقای شریفی دبیر زبان گفت ده سال عمرم طولانی تر شد دومی آقای عباسیان حرفهای خوبی زد از جمله گفت زندگی مثل زنگ تفریح است تا زنگ می خوره بچه ها می دویند بیرون یکی مشغول درس خواندن یکی بازی کردن یکی هم شوخی کردن و...هر کس سر گرم کار خودش است هنوز بخودش نجمبیده باز زنگ می خوره وباید بری کلاس
زنگی یک زنگ تفریح بیش نیست
وای آنکو عاقبت اندیش نیست
خداوندا! در این برهوت عاطفه هر که را تتمه دلی برای مهر ورزیدن هست گرامی بدار و سرش را به سنگ جفا آشنا مکن .
خداوندا !دینمان را از سیاستمان جدا مکن و دینمان را ابزار سیاستمان قرار مده و دینمان را تابع سیاستمان مپسند .
خداوندا !به ما و فرزندانمان بینشی عطا کن که میان اسلام و داعیان مسلمانی فرق بگذاریم و مکتب را از شاگردان کودن و دغلکار آن تمیز دهیم .
خداوندا ! خون شهیدان را پامال سم ستوران مپسند .
خداوندا !پناه بر تو از دست جمود و تحجر پناه بر تو از نفس مداری و دنیا پرستی پناه بر تو از گناه آرایی و توجیه گری پناه بر تو از آرزو های حیوانی و آمال این جهانی پناه بر تو از لغزشهای ناگهانی پناه بر تو از رسوایی این جهانی و آن جهانی پناه بر تو از سیاه دلی و سیاه اندیشی و سیاه بینی و سیاه کاری
خداوندا !به ما آنچنان ایمانی عطا کن که خود را اسلام نشمریم و بصیرتی عنایت کن که خود را دین معنا نکنیم و نفسانیت خود را با رضایت تو اشتباه نگیریم
خداوند ! معانی از واژه های خود دور افتاده اند معانی را به واژگان باز گردان
خداوند بحق امام رئوف کاری بکن که دل قرار بگیرد
یکشنبه میزبان مدیر کل دفتر آموزش و نوآوری وخلاقیت پیش دبستانی و ابتدایی وزارت آموزش و پرورش بودیم (فقط عنوان پست را داشته باشید) همه ی مدیرا ن دوره ی ابتدایی شاهرود وبسطام ومیامی به اضافه ی نماینده معلمان مهمان ما بودند در فرصت خیر مقدم گریزی به مسایل آموزش و پرورش ابتدایی زدم جناب یونسیان هم به نمایندگی از مدیران مسایلی را خیلی خوب طرح کردند نو بت به آقا که رسید همه را نصیحت فرمودند که قذر نعمت های خداوند را بدانند نمی دانم تا به حال متوجه این مطلب شده اید که قمی ها حتی مغازه دارهایشان هم اندازه یک طلبه سطح ۵ مساله و حدیث بلدند حالا مدیر کل شان چقدر می داند از مدیران بپرسید تا اذان طول کشید سر ناهار از من پرسید چرا شما معاون سازمان ومدیر آموزش و پرورش هستید دوستان تندی صدا صاف کردند که بله شاهرود در سفر ...شد فرمانداری ویژه ...و کلامشان را قطع کردم و گفتم زمان رضا خان میر پنج که داشتند راه آهن شمال جنوب را می کشیدند در فواصل کوتاهی ایستگاه هایی برای توقف قطارها با سوخت ذغال سنگ بنا کرد ه بودند از آنجاییکه این ایستگاه ها بد جوری در بر بیابان بود کسی حاضر به نگهبان در آن برهوت نمی شد لذا عرض حاجت به محضر ملوکانه آوردند که قبله عالم هر چقدر فریاد کردیم وجار زدیم که برای هر ایستگاه دو تا نگهبان می خواهیم کسی پیدا نشد از آنجا که کلام الملوک ملوک الکلا م است ایشان می فرمایند جار بزنید دو نفر آدم می خواهیم یکی رییس ایستگاه و یکی هم معاون ایستگاه هر کی زودتر بیاید او رییس است و چنین بو د که معاون و رییس مصطلح شد
بعد ازظهربه چند مدرسه سر زدیم از شما چه پنهان خوب بود باز هم از شما چه پنهان مدیران ابتدایی کارشان کلا خوب است
ظاهرا کسی بهش گفته بود برو مهدی آباد گفت کجا بریم گفتم هر جا شما بگی گفت بریم مهدیه گفتم برو صبح جمعه بیا اما اگر منظورت مهدی آباد است بریم و رفتم مدرسه بعدی هم پادگان رفتیم که در مسیر بود
۱- نباید بیش از توانت ایثار کنی
۲- هر جا که هستی خوب است
۳- توانگری و فراوانی پایه و اساس ذهنی و معنوی دارد
۴-توانگری راستین آرامش و تندرستی را نیز در بر می گیرد
۴-آیا ما مي توانيم با فرزانگي به توانايي برسيم؟
۵-دانش راستين از درون مي جوشد
۶-من بنده ي خدايي توانگرم پس مي توانم توانگر بمانم
شاید گناه باشد اگر قصد ما کنی
وقتی صواب دارد عزیزم گناه کن
کنعان کوچکی است جهان بی وجود تو
گمگشته زمین و زمان ترک چاه کن
دیدم که بر مجسمه ات سنگ می زنند
بنشین و بر خرابی عالم نگاه کن
سر زدم به رسوایی ساغر لبانت کو؟
تیر می کشد جانم ابروی کمانت کو؟
روح من نمی تابد با گلاب وابریشم
اسب مرده ی مغرور شور ایلخانت کو؟
هر چه نشکنی ساقی توبه سبو بشکن
مردم از گرانجانی باده ی گرانت کو؟
تا زشوق بالایت سر فرو کنم در خویش
سروقد سمین ساق سایه ی روانت کو؟
**
خاک راهم و این بود سهمم از عبور تو
درد تو به جانم ماند گرد من به جانت کو؟
خیلی وقت است که یاد گرفتم نه از خودم دفاع کنم و نه غر بزنم همواره سعی کردم این یادگیری را در عمل نشان بدهم .پس این نوشته ابدا نق زدن نیست. امروز اول وقت تماس تلفنی داشتم با مدیر مدرسه طرود از برنامه درسی مدرسه پرسیدم کاملا بر عکس آن چیزی بود که گزارش بازدید چند روز قبل همکاران اداریم حکایت می کرد و دردا که حق با مدیر مدرسه بود.از مدرسه ای بازدید کردم معلمی غایب بود دفتر را نگاه کردم مکرر غیبت داشت از مدیر پرسیدم گفت به اداره ارسال کرده ام پرونده فرد را در اداره دیدم دریغ از یک روز غیبت یا این که کسی گفته باشد عمو خرت به چند؟در جلسه ی انجمن مدرسه ای شرکت می کنم معلمی می گوید حاج آقا یک تشویقی به من بده به اداره بر می گردم یادداشتی بر میز می بینم که ... مادری می آید گریه کنان که امروز گفته اند بچه ات اشتباه ثبت نام شده باید برود کار دانش پی گیری می کنم کسی قبول نمی کند بچه اصرار می کند که حاضر است تکرار پایه شود اما به کارودانش نرود با غیر انتفاعی صحبت می کنم رایگان ثبت نام می شود قول زنانه می دهد که ازقول مردانه محکمتر است که خوب درس بخواند از اتاق خارج شدم عده ای از کارمندان به شکلی که گویا گروهی بود از اداره خارج می شدند پرسیدم کجا ؟ گفتند بچه جلوی مدرسه منتظر است می رویم دنبالش !!!به اون دیگری گفتم شما که بچه ات بزرگ است کجا گفت می روم از سر کارش بر سانمش منزلش! هی تو که اصلا بچه نداری؟ می روم خانم را برسانم منزل مادرش.به اتاق بر می گردم کارمندی می آید که آقا سه شنبه که ما قرار بود اداره باشیم و نبودیم چون شما گفتید بروید فلان مدرسه کارت را بررسی کن حق وحقوق ما چه می شود سر م را پایین می اندازم و خودم را نفرین می کنم دیگری می آید با ... تمام اگر ممکن است حالا که می روی یک یادگاری از خود به جا بگذار و دینت را با کاری که برای من انجام می دهی به من بفروش داشتم بالا می آوردم قورتش دادم اگر چه از وقت نماز گذشته بود به نماز خانه پناه بردم سر راه پله معلمی را با پدر زنش که گویا اجداش با اجداد ما در یک مسجد نماز خوانده بودند دیدم که گفت کاری کن دختر من از روستا ها ی میامی بیاید به خود میامی شنیدم شما معاون سازمان هم هستی از اداره فرار کردم واین اولین باری بود که زودتر می آمدم آن مهربان که در سرای من است تعجب کرد ولی من که درویشم و دریا دل به خود نیاوردم عصر به اداره برگشتم تا کار ناتمام صبح را تمام کنم جلسه ی صندوق بود و صدای افراد از اتاق مجاور به گوش می رسیدبه منزل برگشتم جلو درب منزل گویا ماشینی منتظر بود که حاج آقا به زحمت منزل را پیدا کردیم تورا خدا ما نمی گوییم حق ماست ولی یک کاریش کن بعد از نماز مغرب در جلسه ی شورای دبیران شرکت می کنم معاون مدرسه و ایضا ... اظهار فضل می کنند و قول می دهم از زمان دقیانوس که فارق التحصیل من ابد شده است یک صفحه هم نخوانده است در صحبت معلمی پی به عملکرد غلط همکار ادارییم می برم که نفع خود و منافع کسان خود بر دیگران ترجیح داده است هشت ونیم مدرسه را ترک کردم به جلسه ی بعدکه پیرامون نحوه تدریس زبان تشکیل شده است می روم و فردی می گوید می شود مجوز تاسیس آموزشکده ای را به من بدهی خیلی تعریف شما راشنیدم دستی به سرم می کشم می فهمم که گوشهایم دراز نیست باز به خانه می گریزم علی می گوید بابا گوشی موبایلت را به من می فروشی پانزده هزار تومان ؟نگاهش می کنم حق با او نیست اگر چه بیشتر نمی ارزد
این روزها با همه ی گرفتاری هایی که با آن مواجه هستم که خیلی از آنها از کنترل من هم خارج است این موضوع تغییر مدیر آموزش و پرورش هم مزید علت شده است اگر چه از روز شروع به کار یعنی تیر ماه سال قبل برای من وآقای قزوهی موضوع معلوم بود اما دوستانی که تازه فهمیدند گویا چیز جدیدی کشف کرده اند بعضی هم به این داستان دامن زدند که آثار مخرب آن از کنترل من خارج است اما آثار منفی آن
۱-فردی مراجعه می کند برای ثبت نام فرزندش کمک مالی می طلبد به او می گوییم ۱۵مهر بیا در خدمتیم می رود ۱۰دقیقه دیگر بر می گردد می گوید حاج آقا می گویند شما تا آن وقت نیستی الان یک کاریش کن
۲-کارمندانی در اداره کارهایی را که موظف به انجام آن بوده اند وباب میلشان نیست تو آب نمک می خوابانند تا رییس بعد
۳-...
کسی را چو من روز ایدون مباد
امروز هم به جلسه گذشت البته جلسه فرصت خوبی بود برای چند مرتبه خواندن نامه ی دوستی که هر از گاه به قول حا فظ رشحه ی قلمش حقوق خدمت ما را عرضه می کند بر کرمش دو نکته در نوشته هایش دلپذیر است یکی روانی قلم که حجم زیادی مطلب را در چند جمله خلاصه می کند اگر چه ایجاز مخصوص سعدی است دوم استواری محتوا چند بار خواندن نوشته اش هر گز خسته کننده نیست. در حین جلسه زمان سو مین سخنرانی دوره ای پژو هشکده را هم خبر دادند گفتم تا ۵ روز دیگر نهایی می کنم با این سخنرانی چار چوب کلی دیدگاه من باید معلوم شود.
خبر بعد اینکه گویا رییس جمهوری به وزیر مرد رضایت داده البته چه مردی بود کز...اما ماحصل جلسه
خیلی کسا تو زندگی
زخمای ریشه ای دارن
گریه نمی کن ولی
بغض همیشگی دارن
****************
خیلی کسا نمی دونن
چی بکارن تو باغچه شون
آیینه شمعدون نباشه
خالی می مونه طاقچه شون
**********************
می بینی خر گوشا کرن
نیازی نیست داد بزنی
وقتی کسی نمی شنوه
چه فایده فر یاد بزنی
**********************
روزي، روزگاري پادشاهي 4 همسر داشت. او عاشق و شيفته همسر چهارمش بود. با دقت و ظرافت خاصي با او رفتار مي كرد و او را با جامه هاي گران قيمت و فاخر مي آراست و به او از بهترينها هديه مي كرد. همسر سومش را نيز بسيار دوست مي داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسايه فخر فروشي مي كرد. اما هميشه مي ترسيد كه مبادا او را ترك كند و نزد ديگري رود. همسر دومش زني قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه كه اين پادشاه با مشكلي مواجه مي شد، فقط به او اعتماد مي كرد و او نيز همسرش را در اين مورد كمك مي كرد. همسر اول پادشاه، شريكي وفادار و صادق بود كه سهم بزرگي در حفظ و نگهداري ثروت و حكومت همسرش داشت. او پادشاه را از صميم قلب دوست مي داشت، اما پادشاه به ندرت متوجه اين موضوع مي شد.
روزي پادشاه احساس بيماري كرد و خيلي زود دريافت كه فرصت زيادي ندارد. او به زندگي پر تجملش مي انديشيد و در عجب بود و با خود مي گفت: «من 4 همسر دارم، اما الان كه در حال مرگ هستم، تنها مانده ام.»
بنابراين به همسر چهارمش رجوع كرد و به او گفت: «من از همه بيشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهاي فاخر كرده ام و بيشترين توجه من نسبت به تو بوده است. اكنون من در حال مرگ هستم، آيا با من همراه مي شوي؟» او جواب داد: «به هيچ وجه!» و در حالي كه چيز ديگري مي گفت از كنار او گذشت. جوابش همچون كاردي در قلب پادشاه فرو رفت.
پادشاه غمگين، از همسر سوم سئوال كرد و به او گفت: «در تمام طول زندگي به تو عشق ورزيده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آيا تو با من همراه ميشوي؟» او جواب داد: «نه، زندگي خيلي خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم كرد.» قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش سرد شد.
بعد به سوي همسر دومش رفت و گفت: «من هميشه براي كمك نزد تو مي آمدم و تو هميشه كنارم بودي. اكنون در حال مرگ هستم. آيا تو همراه من مي آيي؟» او گفت: «متأسفم، در اين مورد نمي توانم كمكي به تو بكنم، حداكثر كاري كه بتوانم انجام دهم اين است كه تا سر مزار همراهت بيايم"» جواب او همچون گلوله اي از آتش پادشاه را ويران كرد.
ناگهان صدايي او را خواند: «من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقي نمي كند به كجا روي، با تو مي آيم.» پادشاه نگاهي انداخت، همسر اولش بود. او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذيه، بسيار نحيف شده بود. پادشاه با اندوهي فراوان گفت: «اي كاش زماني كه فرصت بود به تو بيشتر توجه مي كردم.»
در حقيقت، همه ما در زندگي كاري خويش 4 همسر داريم. همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اينكه تا چه حد برايش زمان و امكانات صرف كرده ايم و به او پرداخته ايم، هنگام ترك سازمان و يا محل خدمت، ما را تنها مي گذارد. همسر سوم ما، موقعيت ما است كه بعد از ما به ديگران انتقال مي يابد. همسر دوم ما، همكاران هستند. فرقي نميكند چقدر با هم بوده ايم، بيشترين كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه ما را تا محل بعدي همراهي كنند. همسر اول ما عملكرد ما است. اغلب به دلایل مختلف از آن غفلت مي نماييم. در صورتيكه تنها كسي است كه همه جا همراهمان است.
همين حالا احيائش كنيد، بهبودش دهيد و مراقبتش كنيد.
کتاب الفبای مدیریت کلاس درس را که همکارمحترم مدیر دبیرستان شاهد هدیه داده بودند مطالعه کردم نوشته ها وترجمه های دکتر محمدرضا سر کار آرانی همیشه برایم زیبا بوده است چون موضوعات خوبی را برای ترجمه انتخاب می کند.آخرین خبری که از او دارم ایمیلی بود که از ژاپن فرستاده بود و من را به ادامه ی نوشتن در همین وبلاگ تشویق کرده بوداز شما چه پنهان دلم براش تنگ شده.
ساماندهی نیروی انسانی با همه ی مشکلات انجام شده است .مدرسه ی ابتدایی تیزهوشان هم شروع به کار کرد.
امسا ل با چند گروه مشکل مواجه بودیم
۱-نداشتن وزیر در نتیجه نگرفتن تصمیم های قوی
۲-نقل و انتقلات زیاد
۳-در طول یک موج نبودن با تعدادی از مدیران به دلیل سرعت تغییر در دستورالعمل ها
۴-کاهش صد در صدی اضافه تدریس
بالاخره ما برای موفقیت نیاز به یک تیم کوچک و چابک داریم