در مدت هفته ای که گذشت از دوتا دبستان ودو دبیرستان بازید کردم همینطور از یک دبستان غیر دولتی صبحگاه در یک مدرسه ی ابتدایی بودم متوجه شدم اگر همه جا همینطور باشد برنامه ریزی تابستان هدر نرفته است
سیزده آبان هم به خوبی برگزار شد .جلسه ی فعالان دانش آموزی با دکتر جلالی خیلی خوب بود بچه ها سوالات محکمی پرسیدند
یکی از دوستان تماس گرفت در خصوص وبلاگ مطالبی گفت .با خودم گفتم توهم زروی کرامت چنان بخوان که تو دانی
باز طوفان گرفت ابراهیم
بت من جان گرفت ابراهیم
بت من رنگ و بو نمی خواهد
شبنم است او وضو نمی خواهد
برگ و بار جهان زریشه ی اوست
خون بیغمبران به شیشه ی اوست
تو بتت از گل است ابراهیم
کار من مشکل است ابراهیم
می زنم هرچه در نمی شکند
بت من را تبر نمی شکند
تو صدای مرا نمی فهمی
حرفهای مرا نمی فهمی
تو دلت خون نبوده در هوسی
چشمهایت نمانده پیش کسی
تونشستی کنار دلهره ات؟
شده اندیشه ی کسی خوره ات؟
شده از عمق سینه آه کنی ؟
مثل دیوانه ها نگاه کنی؟
خمیه ی سروری مزن اینجا
لاف پیغمبری مزن اینجا
آنچه شکستنی است در اینجا تویی
امروز صبح بازدیدی داشتم از مدرسه پادگان چهلدختر گویا قبلا خبر داده بودم رسیدم همه آماده بودند و فرمانده پادگان جلوی مدرسه دوستان ارتشی هیچی کم نگذاشته بودند پر و پیمون استقبال کردند
جلسه بعدی شورای فرهنگ عمومی بود که با تاخیر شش ماه در اداره ارشاد تشکیل شد بد نیست بدانید در این سه جلسه ای که من شرکت کردم (یکی از ۲۷مسئولیتی که علاوه بر آموزش و پرورش بر عهده مدیر آموزش و پرورش است عضویت در همین شورا است) تا به حال حتی یک کلمه هم حرف نزدم از شما چه پنهان با اینکه اعضای این شورا شخصیت های اداری مهمی هستند من از جلسه اول تا به حالا از حرفهایی که می زنند هنوز هم ماتم نمی دانم چرا اینا فکر می کنند فرهنگ عمومی با حمام عمومی آن هم از نوع خزینه ای یکی است قدمای نزدیک به زمان ما گفتند حمام خزینه حوضی (خزانه ای) داشته کوچک و در مدت شاید ماه ها آب آن را عوض نمی کردند فقط کثافات روی آب را می گرفتند و کل مردم داخل همین آب خودشان را می شستند لذا بعد از دقایقی هر چی می خواستی توی این آب پیدا می شد نه فکر کنم مفهوم را خوب نرساندم در نظر بگیرید که شما به یک مهمانی دعوت شوید و سفره ای با مثلا ۳۰نوع غذا ی مختلف پهن کنند(به تعداد اعضای شورا) ولی به شما یک پلاستیک بدهند و بگویند از هر غذا مقداری داخلش بریز و خوب هم بزن وبعد بخواهی همین را بخوری . آره خوب شده فکر کنم مفهوم را رساندم یعنی اگر حالتان بهم خورد مفهوم رسانده شده شاید به همین دلیل مدیر اداره ی فرهنگ با پنج شش هزار فرهنگی تا حالا حرف نزده چون نمی خواد یک قاشق به محتوای پلاستیک اضافه کند چون پلاستیک پر شده ممکن است پاره بشود ومحتوای آن با گلاب به روتون روم بدیوار استفراغ فرقی ندارد بلا خره به این نتیجه رسیدند که آموزش و پرورش یک مسابقه بر گزار کند تا سطح فرهنگ بالا برودبعض هم گفتند زنگ فرهنگ بزنیم ومن بازهم ساکت بودم(چون باکسی مسابقه ندارم و ضمنا نمی خوام زنگار ببخشید زنگ بزنم)
داخل جلسه بودم که موبایل یکسره شد نگرفتم پیام داد آقای دکتر شریعتی است تازه فهمیدم غایب است گفت مدرسه منتظر من است گفتم ۳میرسم و رسیدم معاونین اداره ما وایشان حاضر بودند موضوع بخشی از زمین موقوفه ی مدرسه است و توسعه ی بیمارستان فاطمیه یک سالی هست به توافق نمی رسیم با لاخره خواسته اش را پایین آورد ما هم کوتاه آمدیم حرفمان تمام شد ساعت ۴شد خواستیم بیاییم ناهار گفتند ۴دیدار بازنشستگان است
دوتا بازنشسته و یک مجلس ختم باید دوتا را انتخاب می کردیم بازنشسته ها را انتخاب کردم اولی آقای شریفی دبیر زبان گفت ده سال عمرم طولانی تر شد دومی آقای عباسیان حرفهای خوبی زد از جمله گفت زندگی مثل زنگ تفریح است تا زنگ می خوره بچه ها می دویند بیرون یکی مشغول درس خواندن یکی بازی کردن یکی هم شوخی کردن و...هر کس سر گرم کار خودش است هنوز بخودش نجمبیده باز زنگ می خوره وباید بری کلاس
زنگی یک زنگ تفریح بیش نیست
وای آنکو عاقبت اندیش نیست
خداوندا! در این برهوت عاطفه هر که را تتمه دلی برای مهر ورزیدن هست گرامی بدار و سرش را به سنگ جفا آشنا مکن .
خداوندا !دینمان را از سیاستمان جدا مکن و دینمان را ابزار سیاستمان قرار مده و دینمان را تابع سیاستمان مپسند .
خداوندا !به ما و فرزندانمان بینشی عطا کن که میان اسلام و داعیان مسلمانی فرق بگذاریم و مکتب را از شاگردان کودن و دغلکار آن تمیز دهیم .
خداوندا ! خون شهیدان را پامال سم ستوران مپسند .
خداوندا !پناه بر تو از دست جمود و تحجر پناه بر تو از نفس مداری و دنیا پرستی پناه بر تو از گناه آرایی و توجیه گری پناه بر تو از آرزو های حیوانی و آمال این جهانی پناه بر تو از لغزشهای ناگهانی پناه بر تو از رسوایی این جهانی و آن جهانی پناه بر تو از سیاه دلی و سیاه اندیشی و سیاه بینی و سیاه کاری
خداوندا !به ما آنچنان ایمانی عطا کن که خود را اسلام نشمریم و بصیرتی عنایت کن که خود را دین معنا نکنیم و نفسانیت خود را با رضایت تو اشتباه نگیریم
خداوند ! معانی از واژه های خود دور افتاده اند معانی را به واژگان باز گردان
خداوند بحق امام رئوف کاری بکن که دل قرار بگیرد
یکشنبه میزبان مدیر کل دفتر آموزش و نوآوری وخلاقیت پیش دبستانی و ابتدایی وزارت آموزش و پرورش بودیم (فقط عنوان پست را داشته باشید) همه ی مدیرا ن دوره ی ابتدایی شاهرود وبسطام ومیامی به اضافه ی نماینده معلمان مهمان ما بودند در فرصت خیر مقدم گریزی به مسایل آموزش و پرورش ابتدایی زدم جناب یونسیان هم به نمایندگی از مدیران مسایلی را خیلی خوب طرح کردند نو بت به آقا که رسید همه را نصیحت فرمودند که قذر نعمت های خداوند را بدانند نمی دانم تا به حال متوجه این مطلب شده اید که قمی ها حتی مغازه دارهایشان هم اندازه یک طلبه سطح ۵ مساله و حدیث بلدند حالا مدیر کل شان چقدر می داند از مدیران بپرسید تا اذان طول کشید سر ناهار از من پرسید چرا شما معاون سازمان ومدیر آموزش و پرورش هستید دوستان تندی صدا صاف کردند که بله شاهرود در سفر ...شد فرمانداری ویژه ...و کلامشان را قطع کردم و گفتم زمان رضا خان میر پنج که داشتند راه آهن شمال جنوب را می کشیدند در فواصل کوتاهی ایستگاه هایی برای توقف قطارها با سوخت ذغال سنگ بنا کرد ه بودند از آنجاییکه این ایستگاه ها بد جوری در بر بیابان بود کسی حاضر به نگهبان در آن برهوت نمی شد لذا عرض حاجت به محضر ملوکانه آوردند که قبله عالم هر چقدر فریاد کردیم وجار زدیم که برای هر ایستگاه دو تا نگهبان می خواهیم کسی پیدا نشد از آنجا که کلام الملوک ملوک الکلا م است ایشان می فرمایند جار بزنید دو نفر آدم می خواهیم یکی رییس ایستگاه و یکی هم معاون ایستگاه هر کی زودتر بیاید او رییس است و چنین بو د که معاون و رییس مصطلح شد
بعد ازظهربه چند مدرسه سر زدیم از شما چه پنهان خوب بود باز هم از شما چه پنهان مدیران ابتدایی کارشان کلا خوب است
ظاهرا کسی بهش گفته بود برو مهدی آباد گفت کجا بریم گفتم هر جا شما بگی گفت بریم مهدیه گفتم برو صبح جمعه بیا اما اگر منظورت مهدی آباد است بریم و رفتم مدرسه بعدی هم پادگان رفتیم که در مسیر بود
۱- نباید بیش از توانت ایثار کنی
۲- هر جا که هستی خوب است
۳- توانگری و فراوانی پایه و اساس ذهنی و معنوی دارد
۴-توانگری راستین آرامش و تندرستی را نیز در بر می گیرد
۴-آیا ما مي توانيم با فرزانگي به توانايي برسيم؟
۵-دانش راستين از درون مي جوشد
۶-من بنده ي خدايي توانگرم پس مي توانم توانگر بمانم
شاید گناه باشد اگر قصد ما کنی
وقتی صواب دارد عزیزم گناه کن
کنعان کوچکی است جهان بی وجود تو
گمگشته زمین و زمان ترک چاه کن
دیدم که بر مجسمه ات سنگ می زنند
بنشین و بر خرابی عالم نگاه کن
سر زدم به رسوایی ساغر لبانت کو؟
تیر می کشد جانم ابروی کمانت کو؟
روح من نمی تابد با گلاب وابریشم
اسب مرده ی مغرور شور ایلخانت کو؟
هر چه نشکنی ساقی توبه سبو بشکن
مردم از گرانجانی باده ی گرانت کو؟
تا زشوق بالایت سر فرو کنم در خویش
سروقد سمین ساق سایه ی روانت کو؟
**
خاک راهم و این بود سهمم از عبور تو
درد تو به جانم ماند گرد من به جانت کو؟
خیلی وقت است که یاد گرفتم نه از خودم دفاع کنم و نه غر بزنم همواره سعی کردم این یادگیری را در عمل نشان بدهم .پس این نوشته ابدا نق زدن نیست. امروز اول وقت تماس تلفنی داشتم با مدیر مدرسه طرود از برنامه درسی مدرسه پرسیدم کاملا بر عکس آن چیزی بود که گزارش بازدید چند روز قبل همکاران اداریم حکایت می کرد و دردا که حق با مدیر مدرسه بود.از مدرسه ای بازدید کردم معلمی غایب بود دفتر را نگاه کردم مکرر غیبت داشت از مدیر پرسیدم گفت به اداره ارسال کرده ام پرونده فرد را در اداره دیدم دریغ از یک روز غیبت یا این که کسی گفته باشد عمو خرت به چند؟در جلسه ی انجمن مدرسه ای شرکت می کنم معلمی می گوید حاج آقا یک تشویقی به من بده به اداره بر می گردم یادداشتی بر میز می بینم که ... مادری می آید گریه کنان که امروز گفته اند بچه ات اشتباه ثبت نام شده باید برود کار دانش پی گیری می کنم کسی قبول نمی کند بچه اصرار می کند که حاضر است تکرار پایه شود اما به کارودانش نرود با غیر انتفاعی صحبت می کنم رایگان ثبت نام می شود قول زنانه می دهد که ازقول مردانه محکمتر است که خوب درس بخواند از اتاق خارج شدم عده ای از کارمندان به شکلی که گویا گروهی بود از اداره خارج می شدند پرسیدم کجا ؟ گفتند بچه جلوی مدرسه منتظر است می رویم دنبالش !!!به اون دیگری گفتم شما که بچه ات بزرگ است کجا گفت می روم از سر کارش بر سانمش منزلش! هی تو که اصلا بچه نداری؟ می روم خانم را برسانم منزل مادرش.به اتاق بر می گردم کارمندی می آید که آقا سه شنبه که ما قرار بود اداره باشیم و نبودیم چون شما گفتید بروید فلان مدرسه کارت را بررسی کن حق وحقوق ما چه می شود سر م را پایین می اندازم و خودم را نفرین می کنم دیگری می آید با ... تمام اگر ممکن است حالا که می روی یک یادگاری از خود به جا بگذار و دینت را با کاری که برای من انجام می دهی به من بفروش داشتم بالا می آوردم قورتش دادم اگر چه از وقت نماز گذشته بود به نماز خانه پناه بردم سر راه پله معلمی را با پدر زنش که گویا اجداش با اجداد ما در یک مسجد نماز خوانده بودند دیدم که گفت کاری کن دختر من از روستا ها ی میامی بیاید به خود میامی شنیدم شما معاون سازمان هم هستی از اداره فرار کردم واین اولین باری بود که زودتر می آمدم آن مهربان که در سرای من است تعجب کرد ولی من که درویشم و دریا دل به خود نیاوردم عصر به اداره برگشتم تا کار ناتمام صبح را تمام کنم جلسه ی صندوق بود و صدای افراد از اتاق مجاور به گوش می رسیدبه منزل برگشتم جلو درب منزل گویا ماشینی منتظر بود که حاج آقا به زحمت منزل را پیدا کردیم تورا خدا ما نمی گوییم حق ماست ولی یک کاریش کن بعد از نماز مغرب در جلسه ی شورای دبیران شرکت می کنم معاون مدرسه و ایضا ... اظهار فضل می کنند و قول می دهم از زمان دقیانوس که فارق التحصیل من ابد شده است یک صفحه هم نخوانده است در صحبت معلمی پی به عملکرد غلط همکار ادارییم می برم که نفع خود و منافع کسان خود بر دیگران ترجیح داده است هشت ونیم مدرسه را ترک کردم به جلسه ی بعدکه پیرامون نحوه تدریس زبان تشکیل شده است می روم و فردی می گوید می شود مجوز تاسیس آموزشکده ای را به من بدهی خیلی تعریف شما راشنیدم دستی به سرم می کشم می فهمم که گوشهایم دراز نیست باز به خانه می گریزم علی می گوید بابا گوشی موبایلت را به من می فروشی پانزده هزار تومان ؟نگاهش می کنم حق با او نیست اگر چه بیشتر نمی ارزد
این روزها با همه ی گرفتاری هایی که با آن مواجه هستم که خیلی از آنها از کنترل من هم خارج است این موضوع تغییر مدیر آموزش و پرورش هم مزید علت شده است اگر چه از روز شروع به کار یعنی تیر ماه سال قبل برای من وآقای قزوهی موضوع معلوم بود اما دوستانی که تازه فهمیدند گویا چیز جدیدی کشف کرده اند بعضی هم به این داستان دامن زدند که آثار مخرب آن از کنترل من خارج است اما آثار منفی آن
۱-فردی مراجعه می کند برای ثبت نام فرزندش کمک مالی می طلبد به او می گوییم ۱۵مهر بیا در خدمتیم می رود ۱۰دقیقه دیگر بر می گردد می گوید حاج آقا می گویند شما تا آن وقت نیستی الان یک کاریش کن
۲-کارمندانی در اداره کارهایی را که موظف به انجام آن بوده اند وباب میلشان نیست تو آب نمک می خوابانند تا رییس بعد
۳-...
کسی را چو من روز ایدون مباد
امروز هم به جلسه گذشت البته جلسه فرصت خوبی بود برای چند مرتبه خواندن نامه ی دوستی که هر از گاه به قول حا فظ رشحه ی قلمش حقوق خدمت ما را عرضه می کند بر کرمش دو نکته در نوشته هایش دلپذیر است یکی روانی قلم که حجم زیادی مطلب را در چند جمله خلاصه می کند اگر چه ایجاز مخصوص سعدی است دوم استواری محتوا چند بار خواندن نوشته اش هر گز خسته کننده نیست. در حین جلسه زمان سو مین سخنرانی دوره ای پژو هشکده را هم خبر دادند گفتم تا ۵ روز دیگر نهایی می کنم با این سخنرانی چار چوب کلی دیدگاه من باید معلوم شود.
خبر بعد اینکه گویا رییس جمهوری به وزیر مرد رضایت داده البته چه مردی بود کز...اما ماحصل جلسه
خیلی کسا تو زندگی
زخمای ریشه ای دارن
گریه نمی کن ولی
بغض همیشگی دارن
****************
خیلی کسا نمی دونن
چی بکارن تو باغچه شون
آیینه شمعدون نباشه
خالی می مونه طاقچه شون
**********************
می بینی خر گوشا کرن
نیازی نیست داد بزنی
وقتی کسی نمی شنوه
چه فایده فر یاد بزنی
**********************
روزي، روزگاري پادشاهي 4 همسر داشت. او عاشق و شيفته همسر چهارمش بود. با دقت و ظرافت خاصي با او رفتار مي كرد و او را با جامه هاي گران قيمت و فاخر مي آراست و به او از بهترينها هديه مي كرد. همسر سومش را نيز بسيار دوست مي داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسايه فخر فروشي مي كرد. اما هميشه مي ترسيد كه مبادا او را ترك كند و نزد ديگري رود. همسر دومش زني قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه كه اين پادشاه با مشكلي مواجه مي شد، فقط به او اعتماد مي كرد و او نيز همسرش را در اين مورد كمك مي كرد. همسر اول پادشاه، شريكي وفادار و صادق بود كه سهم بزرگي در حفظ و نگهداري ثروت و حكومت همسرش داشت. او پادشاه را از صميم قلب دوست مي داشت، اما پادشاه به ندرت متوجه اين موضوع مي شد.
روزي پادشاه احساس بيماري كرد و خيلي زود دريافت كه فرصت زيادي ندارد. او به زندگي پر تجملش مي انديشيد و در عجب بود و با خود مي گفت: «من 4 همسر دارم، اما الان كه در حال مرگ هستم، تنها مانده ام.»
بنابراين به همسر چهارمش رجوع كرد و به او گفت: «من از همه بيشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهاي فاخر كرده ام و بيشترين توجه من نسبت به تو بوده است. اكنون من در حال مرگ هستم، آيا با من همراه مي شوي؟» او جواب داد: «به هيچ وجه!» و در حالي كه چيز ديگري مي گفت از كنار او گذشت. جوابش همچون كاردي در قلب پادشاه فرو رفت.
پادشاه غمگين، از همسر سوم سئوال كرد و به او گفت: «در تمام طول زندگي به تو عشق ورزيده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آيا تو با من همراه ميشوي؟» او جواب داد: «نه، زندگي خيلي خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم كرد.» قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش سرد شد.
بعد به سوي همسر دومش رفت و گفت: «من هميشه براي كمك نزد تو مي آمدم و تو هميشه كنارم بودي. اكنون در حال مرگ هستم. آيا تو همراه من مي آيي؟» او گفت: «متأسفم، در اين مورد نمي توانم كمكي به تو بكنم، حداكثر كاري كه بتوانم انجام دهم اين است كه تا سر مزار همراهت بيايم"» جواب او همچون گلوله اي از آتش پادشاه را ويران كرد.
ناگهان صدايي او را خواند: «من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقي نمي كند به كجا روي، با تو مي آيم.» پادشاه نگاهي انداخت، همسر اولش بود. او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذيه، بسيار نحيف شده بود. پادشاه با اندوهي فراوان گفت: «اي كاش زماني كه فرصت بود به تو بيشتر توجه مي كردم.»
در حقيقت، همه ما در زندگي كاري خويش 4 همسر داريم. همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اينكه تا چه حد برايش زمان و امكانات صرف كرده ايم و به او پرداخته ايم، هنگام ترك سازمان و يا محل خدمت، ما را تنها مي گذارد. همسر سوم ما، موقعيت ما است كه بعد از ما به ديگران انتقال مي يابد. همسر دوم ما، همكاران هستند. فرقي نميكند چقدر با هم بوده ايم، بيشترين كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه ما را تا محل بعدي همراهي كنند. همسر اول ما عملكرد ما است. اغلب به دلایل مختلف از آن غفلت مي نماييم. در صورتيكه تنها كسي است كه همه جا همراهمان است.
همين حالا احيائش كنيد، بهبودش دهيد و مراقبتش كنيد.
کتاب الفبای مدیریت کلاس درس را که همکارمحترم مدیر دبیرستان شاهد هدیه داده بودند مطالعه کردم نوشته ها وترجمه های دکتر محمدرضا سر کار آرانی همیشه برایم زیبا بوده است چون موضوعات خوبی را برای ترجمه انتخاب می کند.آخرین خبری که از او دارم ایمیلی بود که از ژاپن فرستاده بود و من را به ادامه ی نوشتن در همین وبلاگ تشویق کرده بوداز شما چه پنهان دلم براش تنگ شده.
ساماندهی نیروی انسانی با همه ی مشکلات انجام شده است .مدرسه ی ابتدایی تیزهوشان هم شروع به کار کرد.
امسا ل با چند گروه مشکل مواجه بودیم
۱-نداشتن وزیر در نتیجه نگرفتن تصمیم های قوی
۲-نقل و انتقلات زیاد
۳-در طول یک موج نبودن با تعدادی از مدیران به دلیل سرعت تغییر در دستورالعمل ها
۴-کاهش صد در صدی اضافه تدریس
بالاخره ما برای موفقیت نیاز به یک تیم کوچک و چابک داریم
چراغ قافله در شام تار گم شده است
تونیستی و در این شهر پر صدا حتی
دعای مردم امیدوار گم شده است
اگر به گونه ی من اشک غم نمی بینی
در استقامت کوه آبشار گم شده است
تونیستی و در آغاز هفته می بینم
که جمعه ی دگری در غبار گم شده است
دوشنبه قبل از ظهر علی را
غمگنانه بر خاک سپر دیم
در گوشم آوازی هست
افسانه ی بهشت
رویای زلال چشمه ساران دور دست
به تو ایمان دارم ابراهیم
به تبری که آخته از آتش بر آوردی
به ستاره ی کوری که شبانه هایت را
بر شانه ی عریانیش آویختی
تو به لحن عاشقانه ی برگی بر آب آشنا تری
صبر کن!!
تا با طلوعی بی گاه
در آستانه ی انگورها
اگر چه پژواک هزار ناله جانسوزم را ...
سرودم
پست قبل را به این دلیل می خواستم انگلیسی بنویسم که صفحه کلید فارسی نمی شد که اونهم محقق نشد
اما ادامه ی مطلب از این قرار است که در قدیم یعنی نظام بطلمیوسی که امکانات به اندازه ی حالا نبود یعنی زمان تالیف نسخه ی خطی جامع المقدمات مردم وحتی علما تصور می کردند که مشارکت باب مفاعله است و گمان می کردند که باب مفاعله دو طرف دارد وطرفین به تساوی یا نامساوی در امری شرکت می کنند
اما امروز با پیشرفت تکنولوژی و مدارس هیات امنایی معلوم شد که سخت اشتباه می کردندالبته مشارکت همان دو طرف را دارد اما رابطه ی این دو طرف رابطه ی فاعلی و مفعولی است بعض اعاظم هم معتقدند که مشارکت باب استفعال است به این معنا که یک ظرف چیزی را از طرف دیگر طلب می کند مثل استعمار و یا استثمار وشاید هم استحمار و امثل ذالک ...
می خواستیم به درخواست آقای نبوی پست قبل را ادامه بدهم گفتم صبر کنم تا تکلیف مدرسه ی هیات امنایی میثاق معلوم شود بعد
امروز را درحالی آغاز کردیم که...
میل به زندگی را
فرشته ای در نگاه من ریخت
اگر چه قطره قطره آب می شود تنم
اگرچه سقف دود و دم گرفته ی خیال من
هزار بار در دقیقه بر سرم خراب می شود
ولی گلوی من هنوز
از جوانه های سبز زندگی پر است
خدای را !
چگونه من هزار سال پیش
مرده ام!؟
چگونه دستهای سبز خویش را
به خاک خیس نیستی سپرده ام
در این قفس صدای پای عنکبوت می وزد؟
نه گمان نمی کنم
در این حصار سرد و ساکت وسیاه
دوباره زنده کن مرا
به هر بهانه ای که خواستی
فرشته ی همیشه
ای مسیح سبز پوش من ...
مدیران ومعلمان کافه ی مردم کاملا آزادند که هر چه ما می گوییم گوش کنند واقعا هیچ محدودیتی در کار نیست حتی می توانند از روی آن چند بار مشق بنویسند حتی می توانند بطور نا محدود از ما تعریف وتمجید کنند هیچ منع قانونی وجود ندارد.حتی می توانند از القاب بزرگان تاریخ وفرهنگ کشور برای ما خرج کنند ما که بخیل نیستم دیگران کاشتند ما خوردیم واقعا خوب بود راضی بودیم چه منعی دارد؟
ما ازاینکه دیگران بکارند و ما بخوریم کاملا راضی هستیم و قول می دهیم ابدا گله نکنیم همینطور که آقای .ع .م به زودی خواهند گفت شاید برای سپاسگزاری از خودمان مجبور شدیم لوح سپاس و تقدیر نامه را خودمان تهیه کنیم و دستشان بدهیم تا به ما تقدیم کنند حالا اگر راضی شدید برویم سر اصل مطلب
بله اولا باید این توقع نا بجا را در مردم و ایضا جامعه ی فرهنگی از بین برد که هر کس حرف از برنامه زد انتظار داشته باشند که حتما داشته باشد باید مردم بفهمند که نفس بر نامه داشتن اصالت دارد و برای آینده ی مملکت مفید است باز این سادگی و بلاهت ذاتی خودمان این فکر را که در قدیم یعنی نظام...
اول تابستان آمدند نشستند جلسه کردند وایضا صورتجلسه (تمام عمر ما در این چند سال به جلسه گذشت)که امسال باید اوقات فراغت دانش آموزان را پر و پیمانه ببینیم گفتند یک پایگاه تابستانی را به ده تا افزایش بدهیم واز مر کز شهر و ...به قسمت حاشیه شهر و نقاط محروم گسترش بدهیم گفتم قبول گفتند اعتبار ندارد باز گفتند شما تامین کن گفتیم قبول بالاخره به خیر و خوشی تمام شد اما من از ابتدا با این موضوع موافق نبودم اصلا شخصا یک بسته ی پیشنهادی برای اوقات فراغت دانش آموزان دارم به اسم بسته ی پیشنهادی ۱+۴که به نظرم مشکل اوقات فراغت را نه تنها کاملا حل می کند حتی آن را تا درصد زیادی غنی هم می کند(با غنی سازی سیاسی اشتباه نشود)
اولا باید دانش آموزان را به چهار دسته ی مساوی و یا غیر مساوی تقسیم کرد و همه ی معلمان هم یک دسته باشند.یک عده را بفرستیمفوتبال تماشا کنند البته با حواشی آن مثلا روزنامه ورزشی بخوانند عکس ورزشکاران را روی کلاسور کیف و سایر ملزوماتشان بچسانندو...
یک گروه را همکه درس خوان تر هستند به نظر من یک دانشگاه درست کنیم به اسم دانشگاه آزاد و بگوییم بدون کنکور یا شاید هم با کنکور بروند آنجا درس بخوانندالبته در این میان به معلم های این دانش آموزان هم بگوییم بعد از ظهر بروند به این ها همان درس های دبیرستان را که نداده اند چون کلاسها ۳۰نفره وشلوغ بوده و قطعا نمی شده حالا در کلاسهای ۷۰نفره دانشگاه درس بدهندالبته در این میان باید سعی کنیم از دانش آموزان (دانشجویان)بیشتر پول بگیریم و به معلم ها(اساتید)کمتر پول بدهیمدر این میان هر دو نسل را گداشتیم سر کاراوقات فراغتشان را هم پر کردیم البته با ما به التفاوت این پول هم می توانیم توسعه و عمران ایجاد کنیم مثلا در ورودی شهر ازسمت دامغان دست راست دانشگاه آزاد را تاسیس کنیم و در داخل آن فضایی را پیش بینی کنیم به اسم پارک که اگر کسی خواست به گروه بعدی که متعاقبا عرض خواهم کرد بپوند ما از قبل امکاناتش را داشته باشیم
می ماند گروه سوم این گروه را باید کاملا بگذاریم حال کنند یعنی امکانات و ابزار آن را هم فراهم کنیم مثلا همین جلالی واحسانفر را بگوییم به مدارس نروند به موبایل دانش آموزان و بلوتث وفیلم های ...و مواد مخدر و این جور چیزها کار نداشته باشند بچه بتوانند با لباسهای خنده دار به مدرسه بروند حتی در اردوها بتوانند با استفاده از همان موبایلشان آهنگ جاز و رپ بگدارند و قس علی هذا...
در وروی شهر از سمت میامی و آزادشهربغل کوه می توانیم یک جاده درست کنیم اسمش را به نظر من بگذاریم جاده سلامتی دانش آموزان ذکورا و اناثاو بالاتفاق در هر وقت از روز بویژه نزدیک غروب که هوا به سمت تاریکی می رود بیایند آنجا سیاحت کنند خود ما هم با همان سادگی و بلاهت ذاتیمان هر وقت خواستیم از کنارشان با غمز عین عبور کنیم و هیچوقت تذکری نصحیتی نکنیم البته پایین کوه هممی توانیم یک پارک درست کنیم به اسم پا رک بلوار ودر بین درختان هم سکو هایی را جهت نشستن و صحبت کردن تعبییه کنیم قطها لازم می شود
اما دسته ی چهارم این افراد وظیفه دارند بروند حال دسته ی قبل را بگریند حالا به هر طریق ممکن مثلا با نهی از منکر شده با خواندن دعا در مزار شهدای گمنام یا اصلا نوحه خوانی در وسط همان جاده با بوق آژیر با توم و یا هر وسیله دیگر
خب طرح چطور بود؟
خیلی انتظار امشب را می کشیدم اما هنوز اداره ام فکر کنم تا قبل از افطار هم مجبور باشم بمانم
دید مجنون را یکی صحرا نورد
در میان بادیه بنشسته فرد
صفحه ها از ریگ وانگشتان قلم
می زند حرفی بدست خود رقم
گفت ای مجنون شیدا چیست این
می نویسی نامه بهر کیست این
هرچه خواهی در سوادش رنج برد
تیغ صرصر خواهدش حالی سترد
گفت مشق نام لیلی می کنم
خاطر خود راتسلی می کنم
نیست جزنامی ازودر دست من
زان بلندی یافت قدر پست من
چون میسر نیست بر من کام وی
عشق بازی می کنم با نام وی
بالاخره غیر یک اسم چیز دیگری دست ما نیست با خودم فکر می کنم ما در شب قدر باید چه چیزی را پیش خداوند ببریم اگر شما یک دوست صمیمی داشته باشید و بخواهید کادویی برایش ببرید سعی می کنید چیزی را ببرید که او دوست داشته باشد و ضمنا خودش نداشته باشد .اما خداوند چه چیزی ندارد تا ما برایش ببریم؟
فهمیدم خداوند خودش گفتهالله الصمد خداوند بی نیاز است یعنی خداوند نیاز ندارد پس ما باید چیزی را که او ندارد ببریم یعنی همه ی نیاز هایمان را در یک بسته بندی شیک به او تقدیم کنیم