امروز یک سخنرانی داشتم برای مربیان پرورشی از قبل فکرش را نکرده بودم اما به نظر
آنها صحبت خوبی بود خب البته کلمه سخنرانی بقول مرحوم جمالزاده چیزی تو مایه های
اسب راندن ویا الاغ راندن شاید هم اتومبیل راندن وقتی انسان یخ چونه اش باز می شه
مثل یک اتومبیل از نوع امروزیش می رانه اونم با چه سرعتی باز هم مثل یکی از همین
رانندهای امروزی البته در جاده ذهن شنوندگانش که اونم برخلاف ماشین که امروزی است
ورانندهاش که فردایی است کاملا دیروزی است یعنی تعداد زیادی از افراد می خواهند
باابزار و روشهای منسوخ گذشته نسلی را تربیت کنند که کاملا فردایند بهد هم تا موفق
نمی شوند حرف ۴۰۰سال قبل از میلاد ارسطو را می زنند که جوانان امروز تند خو و آتشی
مزاج شده اند
+
نوشته شده در دوشنبه
1386/11/29ساعت 0:29 توسط حسن رستمي
|
امروز در دانشگاه کارگاه داشتم با موضوع انگیزش و یاد دهی اثر بخش جمله متفق القول
بودند که دانشجویان انگیزه کافی ندارند اگر علاقمند به محتوای بحث شده هستید عضو
گروه شاهرود ای جو کی در یاهو بشوید
+
نوشته شده در شنبه
1386/11/27ساعت 0:34 توسط حسن رستمي
|
حتما شنیدید که یک دیوانه یک سنگی رو به چاه میاندازه و ده تا عاقل نمی تونن در بیارند این قصه یک یا دو و....یا چند دزدی است که بجایی دستبرد میزنن وبعد باید تعدادی کار آگاه /مامور و...جمع بشند وساعت ها وقت بزارند تا خلاصه موفق بشوند یا نشوند
+
نوشته شده در جمعه
1386/11/19ساعت 20:49 توسط حسن رستمي
|
طلاق عاطفی واژه ای استکه در زنگی مدرن امروز بسیار به چشم می خورد شاید هم به گوش- آنگونه که فکر می کنیم تمام زیبایی زندگی مشترک در روزهای اول آن خلاصه شده است یعنی درست تا وقتی که هر دو طرف برای هم تازگی دارند وبه هر نحوی در صدد جلب رضایت هم هستند اما با گذشت زمان و سایه انداختن سختی ها و مشکلات بر زندگی بی تفاوتی و بی روحی بر زندگی حاکم میشود و آن وقت است که طلاق عاطفی صورت میگیرد
- زندگی عادی ۲.فرسایش و دعوا۳.تنفر ودشمنی۴.بی تفاوتی۵.افزایش ناهنجاریهای اجتماعی
+
نوشته شده در دوشنبه
1386/11/15ساعت 22:21 توسط حسن رستمي
|
اگر كار بر مراد من بودي و قلم بر مراد خود بر كاغذ نهادمي وجز تعزيت نامه ننوشتمي اما تو صاحب مصيبت نيستي و مرا از آن حيرت آيد كه هر كس در احوال مصيبت زدگان نگاه كند از راه تماشااست مصيبت زدهاي بايستي تا اندوه خود را به او بگفتمي
+
نوشته شده در پنجشنبه
1386/11/11ساعت 0:48 توسط حسن رستمي
|
باز لب هاي من به خنده نشست روي تنهايم پرنده نشست
مي گويند نصر الدين وقتي سوار الاغش مي شد برعكس مي نشست عجب فكري داشته آدم وقتي چپه سوار ميشه متوجه ميشه كه چقدر راه آمده وقتي درست ميشينه مي فهمه چقدر راه مانده
+
نوشته شده در چهارشنبه
1386/11/03ساعت 0:27 توسط حسن رستمي
|
حافظ آن ساعت که این نظم پریشان می نوشت
طایر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود
+
نوشته شده در دوشنبه
1386/11/01ساعت 1:23 توسط حسن رستمي
|
سلام
به همه ی دوستان خوبی که از این به بعد نه از همین لحظه یادداشتهای منو میخوانند .امیدوارم خوب سرحال باشید.
+
نوشته شده در دوشنبه
1386/11/01ساعت 1:7 توسط حسن رستمي
|