شب گذشته از رزمایش فرهنگی تربیتی بسیج دانش آموزی بازدید کردم با بچه ها حرف زدم و برایشان مختصر صحبتی مر تکب شدم شام را همان جا خوردیم.
امروز صبح بنا به دعوت قبلی به بیارجمندرفتم در جمع مدیران والدین و اعضای شورای آموزش و پرورش با زسخن راندم از آنچه که خودم کمتر عمل می کنم . امام جمعه را فردی دانشمند و متواضع دیدم از بعضی مدارس هم دیدن کردم
در برگشت سری هم به اداره آموزش و پرورش میامی زدم
این اسم من نبود ؟
بر پارچه نوشته ای بزرگ!
دلم گرفته بود
از خیابان ناتمام
در آفتاب بی رمق پاییز
من می پرسم؟
نیمی به خواب
زیبا ترین گوشه جهان برای پیر شدن
مدرسه بود
به لطف مدیر مدرسه جمهو ری اسلامی خانم گرایلو امروز موفق شدم مدیر مدرسه ی ابتدایم خانم مرزبان را در جلسه ی تودیعش با آموزش و پرورش ببینم. روز گذشته آخر وقت بامن هماهنگ کرده بود و خانم مرزبان از این موضوع بی خبر بود امروز ساعت ده و چهل وپنج دقیقه به اتفاق مسئول روابط عمومی به سمت مدرسه حرکت کردیم مدرسه با دو تابلو ویک کاشی سه اسم بر تارکش می درخشید(جمهوری اسلامی - انقلاب اسلامی و آیت الله طاهری)
در بدو ورود دانش آموزی خیر مقدم گفت وارد سالن شدم مالامال از مادرانی که در جلسه حاضر بودند با نگاهم دنبال نگاه آشنای ۲۷سال قبل می گشتم اما نظر نفی آشنا می کرد.
خانم مدیر علت حضور مرا اینگونه توضیح داد که امروز قرار است خانم مرزبان به افتخار باز نشستگی نایل شوند وما از مدیریت..... دعوت کرده ایم تا کادوی ایشان را تحویل دهد چرا که آقای رستمی شاگرد خانم مرزبان بوده است چشمان جمعیت گردو نفس ها در سینه حبس شد ومن هنوز به دنبال خانم مرزبان در میان جمعیت می گشتم
متوجه شدم که در کنار من نشسته است خیلی کوتاه با حاضرین از احساسم گفتم وگفتم کاش این جمعیت نبود تا ساعتی طولانی از آنهمه خاطرات سپید دوران کودکی با خانم مریم مرزبان می گفتم و بهتر از آن می شنیدمکادوی مدرسه و کادوی خودم را تقدیم کردم و در دفتر مدرسه گوش سپردم به خاطرات خانم مرزبان
بی اعتنا به شهر
بی اعتنا به سلام ها وصدا ها
و طمطراق همیشه
آنچه سیاهی بود شکستیم
وشاخه شاخه تا نور عبور کردیم
چقدر با خودم حرف بزنم
چقدر نگا ه کنم
این جمعیت کسل را
امروز زنگ پیوند را با دست پدر شهید جبلی نواختیم و چه صدایی داد. بعد در جلسه مدیران مدارس ابتدایی شرکت کردم وباز سخنرانی کردم اگر چه سعدی گفته سعدیا گر چه سخندان و نصیحتگویی اما من باز هم سخنرانی کردم.بعد حاج محمود صاحبی بر تغییر محل کارش از اداری به آموزشی اصرار کرد به نظرم رسید که باید بپذیرم. بعد از ظهر هم جلسه ی اولیا و مربیان مدرسه ی میثاق بود باز گفتم آنچه را که عمل نمی کنم ۰
اکنون حرف فروماندهی بر زبان
منتظر است تا
عقربه های زنگ خورده بچرخند
خرد گردد اندر میان ناتوان ( فردوسی )
خنده نشانه ی بارز اعتماد به نفس سلامت روان و احساس امنیت است .خنده نوعی تخلیه روانی بوده تنش ها و احساسات سر کوب شده را رها می سازد.خنده شادی می آورد همانگونه که شادی خنده می آورد.
با این حال همه نمی توانند راحت بخندند اما او راحت می خندید اگر چه با این شعر شروع کرد
کبوتر بچه بودم مادرم مرد
مرا بر دایه دادند دایه ام مرد
مرا با شیر گاو آموخته ( شاید آمیخته) کردند
ز اقبال کمم گوساله ام مرد
گویا به اندازه یک دنیا سختی کشیده بود اما با روحیه بود ویک لحظه خنده از روی لبانش کنار نمی رفت صورت نورانیش حکایت از آرامشی می کرد که یاد خدا به او داده بود
با زمستان حرف خواهم زد
با اداره دوست خواهم شد
گر چه حتی یک وجب
از سبزی این خاک
از من نیست
همسفر با باد
من فریاد خواهم زد
ای تمام رفته ها از کف
گر چه پاییز است
بر گ ها پر پر
من پر م از زندگی شاد
بعد از ظهر هم اولین جلسه کلاس درس دانشگاه را آغاز کردیم و با دانشجویان بحث مفصلی کردیم که چگونه دانایی خود را به توانایی تبدیل کنیم
تحقیقی در انگلستان نشان داده است که اضافه کردن ۵دانش آموز به پایه اول متوسطه یک چهارم از تمرکز دانش آموزان می کاهد
نمونه ای از این را در داستان اسفندیار که هم اینک می خوانم ببینید
بعد از اینکه گشتاسب فرزندش اسفندیار را زندانی می کند و خود از آیین وحدانیت سر می تابد و به عوام فریبی مشغول می شودو به رای جاماسب حکیم گوش نمی کند ایران توسط ارجاسب و لشکر چین تصرف شده و فرزندان گشتاسب اکثرا گشته می شوند واو تنها راه نجات کشور و تاج وتختش را به راهنمایی جاماسب در پوزش از اسفندیار می بیند و با وساطت جاماسب دل اسفندیار تا حدودی نرم می شودو از بند به لشگر گاه می آید با جنازه ی بی جان گرزم که به سعایت هم او به بند افتاد بود روبرو می شود و فردوسی این سخنان حکیمانه را بر زبان اسفندیار می نهد
چنین گفت با کشته اسفندیار
که ای مرد نادان بد روزگار
نگه کن که دانای ایران چه گفت
بدانگه که بگشاد راز از نهفت
که دشمن که دانا بود به زدوست
ابا دشمن و دوست دانش نکوست
براندیشه آنکس که دانا بود
به کاری که بر وی توانا بود
زچیزی که افتد بر او ناتوان
به جستنش رنجه ندارد روان
از ایران همی جای من خواستی
برافکندی اندر جهان کاستی
ببردی از این پادشاهی فروغ
همی چاره جستی به گفت دروغ
۲-فرزندم اگر فهم و درک نکته ای بر تو دشوار آمد تصور مکن که اشکال از آن نکته است بدان که آدمی بسیار نمی داند و دانایی مطلق برازنده هیچ کس جز ذات حق نیست از خداوند بخواه که ضمیر و ذهن تو را به سوی نور و دانایی هدایت کند.
۳-در باره ی چیزی که نمی دانی سخن مگو و در کاری که به تو ربط ندارد دخالت نکن و وارد راهی که گمراهی در پی دارد مشو.
۴-از کمک به دیگران لحظه ای فرو گذار مکن و از ایشان توقع سپاسگزاری و جبران نداشته باش اگر قدرت مالی داری از دادن قرض به دیگران مضایقه مکن که آنکسی که در تنگدستی می بخشد هنگام گشایش به او می بخشند
(ترجمه ی آزادی از وصیت نامه ی حضرت علی علیه السلام به فرزندش محمد حنفیه)
چه زود گذشت
ستاره ی پاره بر آسمان تاریک
ماهی کوچک در شتاب جویبار
من از دبستان حکیم نظامی بکران می گوییم
قرار بود آخر هفته
همه چیز را از نو بسازم
باید درختان را از نو کاشت
من دلم برای چشمان براق پیر مرد که در ردیف سپیدارها
جزپیر شدن در سایه های بلند سرنوشتی ندارد
تنگ می شود
بگذریم
سر مکش ای بید بی خیال
خورشید زنده است
گمگشته ی زمین وزمان ترک چاه کن
این خانه تکانده ا م زبیگانه بیا
یک ماست که ما میهمانت بودیم
یک روز به مهمانی این خانه بیا
۱-در این مدرسه افراد به دنبال یافتن کارهای خوب و تشویق آن هستند
۲-مدرسه بر این باور است که وقتی چیزی فقط در سرمان باشد یاد نگرفته ایم بلکه باید در بدنمان باشد
۳-در این مدرسه همه مدیر هستند و کار مدیر مدرسه رهبری آموزشی است
۴-در این مدرسه ملاک کرامت بخشیدن به انسان است
۵-در این مدرسه همه احساس برنده بودن می کنند
۶-مشتری اصلی این مدرسه خداست و همه برای کسب رضای او کار می کنند
۷-در این مدرسه هدف آموزش وپرورش روشن است
۸-در این مدرسه روی نقاط قوت افراد تاکید می شود
۹-در این مدرسه مدیر رهبر آموزشی اخلاقی است
۱۰-در این مدرسه افراد نسبت به هم اعتماد دارند واین باعث شده است تا مدرسه روح داشته باشد
در صحبت کوتاهی که برای دانش آموزان داشتم نکاتی را متوجه شدم که در دفتر م نوشتم تا شاید در فرصتی در وبلاگ بگذارم
شده ام بازنشست
واژه ی بازنشست اندکی شاید نا مفهوم است
باز گاهی صفت است
باز یک حرف اضافه است
باز یعنی تکرار
باز نام یک مرغ پرنده است به نام شاهین
من ندیدم هرگز
پدرم را که نشسته باشد
بهتر آنست بگوییم
فلان باز نشست
امروز جشن گرفتیم برای بازنشسته شدن ۶نفر از نیروهای اداری که در تاریخ ۱/۷/۸۷بازنشسته شده بودند بعد از صحبت من و گرفتن لوح تقدیر و هدیه هر کدام دقایقی را صحبت کردند خاطره ای که آقای آقا حسینی از شهید زین الدین تعریف کرد به من خیلی چسبید
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است .
گل به خنده گفت زندگی شگفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
تو چه فکر می کنی
راستی کدام یک درست گفته اند؟؟
بخشی از شعرراز زندگی سروده مرحوم قیصر امین پور
بعضی از کارمندان اداره وبعضی از مدیران مدارس هنوز نتوانسته خودشان را با زمان جلو بیاورند واین خودش با عث مشکلاتی می شود هر وقت کاری را به کسی ارجاع می کنم برای انجام آن زمان مشخص می کنم اما معمولا کار ۱۰دقیقه ای ۱۰روز طول می کشد و علت اساسی آن هم محدودیت ذهنی بعضی از همکاران من است نمی دانم چرا دیوان سالاری اداری ما تمایل به انجام ندادن کار دارد تا انجام دادن