تبليغاتX
نگاه من
 

ماه مبارک رمضان با نم نم باران شروع شد هوای لطیفی که از ترنم باران در شاهرود و صدای بلند گو ی مسجد که دعای افتتاح را می خواند ایجاد شده است انسان را درزلال عمیق رمضان غوطه ور می سازد آدم حس می کند در رمضان دورکعت به خدا نزدیک تر است

خداوندا به تو پناه می برم از اینکه در دیدگاه ها ظاهرم آراسته ولی در پنهان باطنم زشت و کریه است خداوندا مر ا در زلال رمضان جای ده شاید به یمن دیگر مهمانان من هم مشمول رحمت واسعه تو شوم

+ نوشته شده در جمعه 1388/05/30ساعت 22:3 توسط حسن رستمي |

متن حكايت

عقاب پيري در اثر كهولت به حال مرگ افتاده بود و در حالي كه آخرين نفسهايش را مي كشيد كلاغ هايي را ديد كه بر گردش حلقه زده و قصد داشتند لاشه اش را بخورند.

عقاب تيز پرواز و مغرور كه هرگز خود را چنين خوار و ضعيف نديده بود به خشم آمد و از آخرين نيرويش مدد گرفت و به آنها حمله كرد. كلاغ هاي ترسو و بزدل پا به فرار گذاشتند. عقاب پير حتي در حال مرگ نيز از قدرت خويش خبر داشت اما كلاغ هاي بزدل با آنكه تعدادشان زياد بود مقاومت را جايز ندانستند و فرار كردند.


شرح حكايت

مشكلات و مسائل بي شباهت به كلاغ هاي بيمناك نيستند به شرطي كه همچون عقاب به آنها حمله ور شويم

+ نوشته شده در جمعه 1388/05/30ساعت 20:3 توسط حسن رستمي |

از شما چه پنهان یک هفته ای است که ورزش نرفتم امروز اراده کردم که حتما بروم لذا دیدار از با نشستگان را نیم ساعت جلو کشیدیم که وقت بماند اما این دو نفری که امروز رفتیم دیدنشان این قدر شیرین حرف زدند که ترجیح دادم بیشتر بنشینم و بقول سعدی صبر پیش گیرم آقای عشینیکه ۲۷سال پیش بازنشسته شده می گفت زمانی که ما دانش آموز بودیم تنبیه بدنی رایج بود اما زمانی که معلم شدیم یعنی ۵۷سال قبل ممنوع شد بعضا نامه می آمد که تنبیه بدنی نکنیم(قابل توجه دوستی که قبلا نظر داده بود والبته انتقاد کرده بود به من که چرا گفتی از هر چیز حاضری بگذری الا تنبیه بدنی شاگرد توسط معلم)

می گفت ترکه ای داشتم و کلاس درسی یک روز ترکه را آخر کلاس گذاشته بودم ودرس می دادم که رییس فرهنگ با دو بازرس از وزارت خانه آمدندوقتی رفتند به فکر ترکه افتادم دیدم نیست دانش آموزی گفت آقا من قایم کردم یک وقت برای شما بد نشود

دارم بعد از نماز میرم بازدید باغ شب بو اگر آماده باشد تا چند روز دیگر افتتاح می شود باغ شب بو مجموعه تازه تاسیس در داخل مجموعه اردوگاه است حتما دیدن کنید

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/05/25ساعت 8:0 توسط حسن رستمي |

 

ازجلسه ی قبل شاکی بودم دو روز دیگر هم اضافه شد سه شنبه رفتیم سمنان بر ای قرار داد نیروی انسانی سال جدید اصرا ر بود که ۸/۰تراکم را افزایش دهیم و مدارس زیر نرم را هم جمع کنیم یا چند پایه و یا مختلط کارشناسان اداره ما استدلال کردند بالاخره قرار داد تنظیم شد .اما تعدادی زیاد امسال نیروی ورودی داریم که صدور ابلاغشان کار مشکلی است.

دوستان بر گشتند و من رفتم تهران دو روز هم آنجا جلسه بود البته بیشتر کارگاه آموزشی بود تا اول مهر حجم زیادی کار دارم که باید به سامان برسانم نمی دانم چر ا تابستان اینقدر شلوغ است

+ نوشته شده در جمعه 1388/05/23ساعت 10:36 توسط حسن رستمي |

 

نه که من خیلی از جلسه خوشم میاد این بار رفتیم تهران برای اجلاس مدیران و روسا ی آموزش و پرورش این چهارمین دفعه بود که در این اجلاس سالانه شرکت می کنم قرار است که در این سلسله جلسات چند روزه و طاقت فرسا به اضافه ی کار گروهای متعدد ما در خصوص بر نامه های وزرات متبوع با ط دسته دار توجیه بشویم .

با خودم فکر می کردم که اگر مدیران و معلمان از این جلسات خبر داشته باشند قدر جلسات خودشان را می دانند از دیگر برنامه های اجلاس معمولا سخنرانی رییس جمهور رییس مجلس و سایر اعاظم است که امسال اتفاق نیفتاد ملاقات با رهبر معظم هم آرزوی همه بود که توفیق حاصل نشد

بوی بهبود ز اوضاع جهان هم که قبلا شنیده بودم عاقبت سرکنگبین صفرا فزود ...

دیشب تا اجلاس تمام شد راه افتادیم ۳۰/۵صبح رسیدیم شاهرود با مینی بوس بیارجمند رفته بودیم دو ساعت خوابیدم و بیدار شدم تا کارهای فردای شورای آموزش و پرورش استان را آماده کنم

چند تا نامه هم در خصوص مشکلات آموزش و پرورش شاهرود به توشیح وزیر رساندم حالا باید ببرم استانداری تا چه شود

در مجموع چهار بار ی که حضور داشتم این اجلاس از نظر زمان و هزینه مختصر ترین بود.نمی فهمم چرا صحبت مسوولین بعد از ۹۱سال آموزش و پرورش رسمی هنوز هم باید و نباید است

گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام

گفتا منش فرموده ام تا با تو طراري    كند

+ نوشته شده در جمعه 1388/05/16ساعت 4:31 توسط حسن رستمي |

متن حكايت

روزي فردريك كبير ، در اطراف برلين قدم مي زد كه با مرد بسيار پيري كه مثل شاخ شمشاد از جهت مخالف مي آمد روبه رو شد.

فردريك از تبعه خود پرسيد: «تو كيستي؟»

پيرمرد پاسخ داد: «من يك شاه هستم.»

فردريك خنديد و گفت: «يك شاه، قلمرو سلطنت تو كجاست؟»

پيرمرد مغرور پاسخ داد: «خودم، هر يك از ما سلطان و شاه زندگي خود هستيم.»


شرح حكايت

قبل از مديريت بر خانه، سازمان يا اداره و جامعه بر خود مديريت كنيم و مدير خود باشيم.

+ نوشته شده در جمعه 1388/05/09ساعت 20:36 توسط حسن رستمي |

 

از اول هفته صبح وبعد از ظهر اداره بودم واقعا هفته ی شلوغی داریم تا آخر هفته هم وقت ها پر است  دیروز بعد از ظهر هم از ساعت ۶تا ۸و ۲۰جلسه شورای اداری داشتیم . اگر این جلسات هم نباشد بعضی وقتها ما مدتها همدیگر را نمی بینیم شاید تعجب کنید ولی اینقدر دوستان گرفتار کارند که در روز کمتر همدیگر را می بینند اول صبح تعدادی در صبحگاه و آخر وقت هم موقع کارت زدن .

حس می کنم مهمترین مشکل خود من همین زمان است مدیریت بر زمانی که تو را با خودش می برد اگر ممکن باشد باز هم اختیار در دست زمان است

معلمي با جعبه‌اي در دست وارد كلاس شد و جعبه را روي ميز گذاشت. بدون هيچ كلمه‌اي، يك ظرف شيشه‌اي بزرگ و چند سنگ بزرگ از داخل جعبه برداشت و تا جايي كه ظرف گنجايش داشت سنگ بزرگ داخل ظرف گذاشت.

سپس از شاگردان خود پرسيد: آيا اين ظرف پر است؟

همه شاگردان گفتند: بله.

سپس معلم مقداري سنگ‌ريزه از داخل جعبه برداشت و آنها را به داخل ظرف ريخت و ظرف را به آرامي تكان داد. سنگ‌ريزه‌ها در بين مناطق باز بين سنگ هاي بزرگ قرار گرفتند. اين كار را تكرار كرد تا ديگر سنگ‌ريزه‌اي جا نشود.

دوباره از شاگردان پرسيد: آيا ظرف پر است؟

شاگردان با تعجب گفتند: بله.

دوباره معلم ظرفي از شن را از داخل جعبه بيرون آورد و داخل ظرف شيشه اي ريخت و ماسه‌ها همه جاهاي خالي را پر كردند.

معلم يكبار ديگر پرسيد: آيا ظرف پر است؟ و شاگردان يكصدا گفتند: بله.

معلم يك بطري آب از داخل جعبه بيرون آورد و روي همه محتويات داخل ظرف شيشه‌اي خالي كرد و گفت: حالا ظرف پر است.

سپس پرسيد: مي‌دانيد مفهوم اين نمايش چيست؟

و گفت: اين شيشه و محتويات آن نمايي از زندگي شماست. اگر سنگ هاي بزرگ را اول نگذاريد، هيچ وقت فرصت پرداختن به آن ها را نخواهيد يافت. سنگهاي بزرگ مهم‌ترين چيزها در زندگي شما هستند؛ خدايتان، خانواده‌تان، فرزندانتان، سلامتي‌تان، دوستانتان و مهم‌ترين علايق‌تان. چيزهايي كه اگر همه چيزهاي ديگر نباشند ولي اين‌ها باقي بمانند، باز زندگي‌تان پاي برجا خواهد بود. به ياد داشته باشيد كه ابتدا اين سنگ ها ي بزرگ را بگذاريد، در غير اين صورت هيچ گاه به آنها دست نخواهيد يافت. اما سنگ‌ريزه‌ها ساير چيزهاي قابل اهميت هستند مثل تحصيل، كار، خانه و ماشين‌. شن‌ها هم ساير چيزها هستند؛ مسايل خيلي ساده.

معلم ادامه داد: اگر با كارهاي كوچك (شن و آب) خود را خسته كنيد، زندگي خود را با كارهاي كوچكي كه اهميت زيادي ندارند پر مي كنيد و هيچ گاه وقت كافي و مفيد براي كارهاي بزرگ و مهم (سنگ هاي بزرگ) نخواهيد داشت. اول سنگ‌هاي بزرگ را در نظر داشته باشيد، چيزهايي كه واقعاً برايتان اهميت دارند.


شرح حكايت

كارها را بايد دسته بندي و اولويت بندي كرد و در زمان مناسب آنها را انجام داد. سنگ هاي بزرگ شما كدامند؟

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/05/06ساعت 11:25 توسط حسن رستمي |

 

متن حكايت

شاه عباس از وزير خود پرسيد: "امسال اوضاع اقتصادي كشور چگونه است؟"

وزير گفت: "الحمدالله به گونه اي است كه تمام پينه دوزان توانستند به زيارت كعبه روند!!"

شاه عباس گفت: "نادان اگر اوضاع مالي مردم خوب بود كفاشان مي بايست به مكه مي رفتند نه پينه دوزان، چونكه مردم نمي توانند كفش بخرند ناچار به تعميرش مي پردازند، بررسي كن و علت آنرا پيدا نما تا كار را اصلاح كنيم."


شرح حكايت

1- شاخص مناسب مي تواند در عين سادگي بيانگر وضعيت كل سازمان باشد.

2- در تحليل شاخص بايد جنبه هاي مختلف را بررسي نمود. گاهي بهبود ناگهاني يك شاخص بيانگر رشدهاي سرطاني و ناموزون سيستم است.

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/05/05ساعت 9:40 توسط حسن رستمي |

كشاورزي الاغ پيري داشت كه يك روز اتفاقي توي يك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعي كرد نتوانست الاغ را از تو چاه بيرون بياورد. براي اينكه حيوان بيچاره زياد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زود تر بميرد و زياد زجر نكشد.

مردم با سطل روي سر الاغ خاك مي ريختند اما الاغ هر بار خاكهاي روي بدنش رو مي تكاند و زير پايش مي ريخت و وقتي خاك زير پايش بالا مي آمد سعي مي كرد روي خاكها بايستد. روستايي ها همينطور به زنده به گور كردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه داد تا اينكه به لبه چاه رسيد و بيرون آمد.


شرح حكايت

مشكلات زندگي مثل تلي از خاك بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو اتنخاب داريم. اول اينكه اجازه بدهيم مشكلات ما را زنده به گور كنند و دوم اينكه از مشكلات سكويي بسازيم براي صعود.

الاغ در روبرو شدن با يك مشكل (زنده به گور شدن)، به شكل ظاهري آن كه تهديد بود توجه نكرد بلكه با رويكرد متفاوت جنبه فرصت آن را يافت و از آن بهره برد.

+ نوشته شده در جمعه 1388/05/02ساعت 0:30 توسط حسن رستمي |