سر زدم به رسوایی ساغر لبانت کو؟
تیر می کشد جانم ابروی کمانت کو؟
روح من نمی تابد با گلاب وابریشم
اسب مرده ی مغرور شور ایلخانت کو؟
هر چه نشکنی ساقی توبه سبو بشکن
مردم از گرانجانی باده ی گرانت کو؟
تا زشوق بالایت سر فرو کنم در خویش
سروقد سمین ساق سایه ی روانت کو؟
**
خاک راهم و این بود سهمم از عبور تو
درد تو به جانم ماند گرد من به جانت کو؟
خیلی وقت است که یاد گرفتم نه از خودم دفاع کنم و نه غر بزنم همواره سعی کردم این یادگیری را در عمل نشان بدهم .پس این نوشته ابدا نق زدن نیست. امروز اول وقت تماس تلفنی داشتم با مدیر مدرسه طرود از برنامه درسی مدرسه پرسیدم کاملا بر عکس آن چیزی بود که گزارش بازدید چند روز قبل همکاران اداریم حکایت می کرد و دردا که حق با مدیر مدرسه بود.از مدرسه ای بازدید کردم معلمی غایب بود دفتر را نگاه کردم مکرر غیبت داشت از مدیر پرسیدم گفت به اداره ارسال کرده ام پرونده فرد را در اداره دیدم دریغ از یک روز غیبت یا این که کسی گفته باشد عمو خرت به چند؟در جلسه ی انجمن مدرسه ای شرکت می کنم معلمی می گوید حاج آقا یک تشویقی به من بده به اداره بر می گردم یادداشتی بر میز می بینم که ... مادری می آید گریه کنان که امروز گفته اند بچه ات اشتباه ثبت نام شده باید برود کار دانش پی گیری می کنم کسی قبول نمی کند بچه اصرار می کند که حاضر است تکرار پایه شود اما به کارودانش نرود با غیر انتفاعی صحبت می کنم رایگان ثبت نام می شود قول زنانه می دهد که ازقول مردانه محکمتر است که خوب درس بخواند از اتاق خارج شدم عده ای از کارمندان به شکلی که گویا گروهی بود از اداره خارج می شدند پرسیدم کجا ؟ گفتند بچه جلوی مدرسه منتظر است می رویم دنبالش !!!به اون دیگری گفتم شما که بچه ات بزرگ است کجا گفت می روم از سر کارش بر سانمش منزلش! هی تو که اصلا بچه نداری؟ می روم خانم را برسانم منزل مادرش.به اتاق بر می گردم کارمندی می آید که آقا سه شنبه که ما قرار بود اداره باشیم و نبودیم چون شما گفتید بروید فلان مدرسه کارت را بررسی کن حق وحقوق ما چه می شود سر م را پایین می اندازم و خودم را نفرین می کنم دیگری می آید با ... تمام اگر ممکن است حالا که می روی یک یادگاری از خود به جا بگذار و دینت را با کاری که برای من انجام می دهی به من بفروش داشتم بالا می آوردم قورتش دادم اگر چه از وقت نماز گذشته بود به نماز خانه پناه بردم سر راه پله معلمی را با پدر زنش که گویا اجداش با اجداد ما در یک مسجد نماز خوانده بودند دیدم که گفت کاری کن دختر من از روستا ها ی میامی بیاید به خود میامی شنیدم شما معاون سازمان هم هستی از اداره فرار کردم واین اولین باری بود که زودتر می آمدم آن مهربان که در سرای من است تعجب کرد ولی من که درویشم و دریا دل به خود نیاوردم عصر به اداره برگشتم تا کار ناتمام صبح را تمام کنم جلسه ی صندوق بود و صدای افراد از اتاق مجاور به گوش می رسیدبه منزل برگشتم جلو درب منزل گویا ماشینی منتظر بود که حاج آقا به زحمت منزل را پیدا کردیم تورا خدا ما نمی گوییم حق ماست ولی یک کاریش کن بعد از نماز مغرب در جلسه ی شورای دبیران شرکت می کنم معاون مدرسه و ایضا ... اظهار فضل می کنند و قول می دهم از زمان دقیانوس که فارق التحصیل من ابد شده است یک صفحه هم نخوانده است در صحبت معلمی پی به عملکرد غلط همکار ادارییم می برم که نفع خود و منافع کسان خود بر دیگران ترجیح داده است هشت ونیم مدرسه را ترک کردم به جلسه ی بعدکه پیرامون نحوه تدریس زبان تشکیل شده است می روم و فردی می گوید می شود مجوز تاسیس آموزشکده ای را به من بدهی خیلی تعریف شما راشنیدم دستی به سرم می کشم می فهمم که گوشهایم دراز نیست باز به خانه می گریزم علی می گوید بابا گوشی موبایلت را به من می فروشی پانزده هزار تومان ؟نگاهش می کنم حق با او نیست اگر چه بیشتر نمی ارزد
این روزها با همه ی گرفتاری هایی که با آن مواجه هستم که خیلی از آنها از کنترل من هم خارج است این موضوع تغییر مدیر آموزش و پرورش هم مزید علت شده است اگر چه از روز شروع به کار یعنی تیر ماه سال قبل برای من وآقای قزوهی موضوع معلوم بود اما دوستانی که تازه فهمیدند گویا چیز جدیدی کشف کرده اند بعضی هم به این داستان دامن زدند که آثار مخرب آن از کنترل من خارج است اما آثار منفی آن
۱-فردی مراجعه می کند برای ثبت نام فرزندش کمک مالی می طلبد به او می گوییم ۱۵مهر بیا در خدمتیم می رود ۱۰دقیقه دیگر بر می گردد می گوید حاج آقا می گویند شما تا آن وقت نیستی الان یک کاریش کن
۲-کارمندانی در اداره کارهایی را که موظف به انجام آن بوده اند وباب میلشان نیست تو آب نمک می خوابانند تا رییس بعد
۳-...
کسی را چو من روز ایدون مباد
امروز هم به جلسه گذشت البته جلسه فرصت خوبی بود برای چند مرتبه خواندن نامه ی دوستی که هر از گاه به قول حا فظ رشحه ی قلمش حقوق خدمت ما را عرضه می کند بر کرمش دو نکته در نوشته هایش دلپذیر است یکی روانی قلم که حجم زیادی مطلب را در چند جمله خلاصه می کند اگر چه ایجاز مخصوص سعدی است دوم استواری محتوا چند بار خواندن نوشته اش هر گز خسته کننده نیست. در حین جلسه زمان سو مین سخنرانی دوره ای پژو هشکده را هم خبر دادند گفتم تا ۵ روز دیگر نهایی می کنم با این سخنرانی چار چوب کلی دیدگاه من باید معلوم شود.
خبر بعد اینکه گویا رییس جمهوری به وزیر مرد رضایت داده البته چه مردی بود کز...اما ماحصل جلسه
خیلی کسا تو زندگی
زخمای ریشه ای دارن
گریه نمی کن ولی
بغض همیشگی دارن
****************
خیلی کسا نمی دونن
چی بکارن تو باغچه شون
آیینه شمعدون نباشه
خالی می مونه طاقچه شون
**********************
می بینی خر گوشا کرن
نیازی نیست داد بزنی
وقتی کسی نمی شنوه
چه فایده فر یاد بزنی
**********************
روزي، روزگاري پادشاهي 4 همسر داشت. او عاشق و شيفته همسر چهارمش بود. با دقت و ظرافت خاصي با او رفتار مي كرد و او را با جامه هاي گران قيمت و فاخر مي آراست و به او از بهترينها هديه مي كرد. همسر سومش را نيز بسيار دوست مي داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسايه فخر فروشي مي كرد. اما هميشه مي ترسيد كه مبادا او را ترك كند و نزد ديگري رود. همسر دومش زني قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه كه اين پادشاه با مشكلي مواجه مي شد، فقط به او اعتماد مي كرد و او نيز همسرش را در اين مورد كمك مي كرد. همسر اول پادشاه، شريكي وفادار و صادق بود كه سهم بزرگي در حفظ و نگهداري ثروت و حكومت همسرش داشت. او پادشاه را از صميم قلب دوست مي داشت، اما پادشاه به ندرت متوجه اين موضوع مي شد.
روزي پادشاه احساس بيماري كرد و خيلي زود دريافت كه فرصت زيادي ندارد. او به زندگي پر تجملش مي انديشيد و در عجب بود و با خود مي گفت: «من 4 همسر دارم، اما الان كه در حال مرگ هستم، تنها مانده ام.»
بنابراين به همسر چهارمش رجوع كرد و به او گفت: «من از همه بيشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهاي فاخر كرده ام و بيشترين توجه من نسبت به تو بوده است. اكنون من در حال مرگ هستم، آيا با من همراه مي شوي؟» او جواب داد: «به هيچ وجه!» و در حالي كه چيز ديگري مي گفت از كنار او گذشت. جوابش همچون كاردي در قلب پادشاه فرو رفت.
پادشاه غمگين، از همسر سوم سئوال كرد و به او گفت: «در تمام طول زندگي به تو عشق ورزيده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آيا تو با من همراه ميشوي؟» او جواب داد: «نه، زندگي خيلي خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم كرد.» قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش سرد شد.
بعد به سوي همسر دومش رفت و گفت: «من هميشه براي كمك نزد تو مي آمدم و تو هميشه كنارم بودي. اكنون در حال مرگ هستم. آيا تو همراه من مي آيي؟» او گفت: «متأسفم، در اين مورد نمي توانم كمكي به تو بكنم، حداكثر كاري كه بتوانم انجام دهم اين است كه تا سر مزار همراهت بيايم"» جواب او همچون گلوله اي از آتش پادشاه را ويران كرد.
ناگهان صدايي او را خواند: «من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقي نمي كند به كجا روي، با تو مي آيم.» پادشاه نگاهي انداخت، همسر اولش بود. او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذيه، بسيار نحيف شده بود. پادشاه با اندوهي فراوان گفت: «اي كاش زماني كه فرصت بود به تو بيشتر توجه مي كردم.»
در حقيقت، همه ما در زندگي كاري خويش 4 همسر داريم. همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اينكه تا چه حد برايش زمان و امكانات صرف كرده ايم و به او پرداخته ايم، هنگام ترك سازمان و يا محل خدمت، ما را تنها مي گذارد. همسر سوم ما، موقعيت ما است كه بعد از ما به ديگران انتقال مي يابد. همسر دوم ما، همكاران هستند. فرقي نميكند چقدر با هم بوده ايم، بيشترين كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه ما را تا محل بعدي همراهي كنند. همسر اول ما عملكرد ما است. اغلب به دلایل مختلف از آن غفلت مي نماييم. در صورتيكه تنها كسي است كه همه جا همراهمان است.
همين حالا احيائش كنيد، بهبودش دهيد و مراقبتش كنيد.
کتاب الفبای مدیریت کلاس درس را که همکارمحترم مدیر دبیرستان شاهد هدیه داده بودند مطالعه کردم نوشته ها وترجمه های دکتر محمدرضا سر کار آرانی همیشه برایم زیبا بوده است چون موضوعات خوبی را برای ترجمه انتخاب می کند.آخرین خبری که از او دارم ایمیلی بود که از ژاپن فرستاده بود و من را به ادامه ی نوشتن در همین وبلاگ تشویق کرده بوداز شما چه پنهان دلم براش تنگ شده.
ساماندهی نیروی انسانی با همه ی مشکلات انجام شده است .مدرسه ی ابتدایی تیزهوشان هم شروع به کار کرد.
امسا ل با چند گروه مشکل مواجه بودیم
۱-نداشتن وزیر در نتیجه نگرفتن تصمیم های قوی
۲-نقل و انتقلات زیاد
۳-در طول یک موج نبودن با تعدادی از مدیران به دلیل سرعت تغییر در دستورالعمل ها
۴-کاهش صد در صدی اضافه تدریس
بالاخره ما برای موفقیت نیاز به یک تیم کوچک و چابک داریم
چراغ قافله در شام تار گم شده است
تونیستی و در این شهر پر صدا حتی
دعای مردم امیدوار گم شده است
اگر به گونه ی من اشک غم نمی بینی
در استقامت کوه آبشار گم شده است
تونیستی و در آغاز هفته می بینم
که جمعه ی دگری در غبار گم شده است
دوشنبه قبل از ظهر علی را
غمگنانه بر خاک سپر دیم
در گوشم آوازی هست
افسانه ی بهشت
رویای زلال چشمه ساران دور دست
به تو ایمان دارم ابراهیم
به تبری که آخته از آتش بر آوردی
به ستاره ی کوری که شبانه هایت را
بر شانه ی عریانیش آویختی
تو به لحن عاشقانه ی برگی بر آب آشنا تری
صبر کن!!
تا با طلوعی بی گاه
در آستانه ی انگورها
اگر چه پژواک هزار ناله جانسوزم را ...
سرودم
پست قبل را به این دلیل می خواستم انگلیسی بنویسم که صفحه کلید فارسی نمی شد که اونهم محقق نشد
اما ادامه ی مطلب از این قرار است که در قدیم یعنی نظام بطلمیوسی که امکانات به اندازه ی حالا نبود یعنی زمان تالیف نسخه ی خطی جامع المقدمات مردم وحتی علما تصور می کردند که مشارکت باب مفاعله است و گمان می کردند که باب مفاعله دو طرف دارد وطرفین به تساوی یا نامساوی در امری شرکت می کنند
اما امروز با پیشرفت تکنولوژی و مدارس هیات امنایی معلوم شد که سخت اشتباه می کردندالبته مشارکت همان دو طرف را دارد اما رابطه ی این دو طرف رابطه ی فاعلی و مفعولی است بعض اعاظم هم معتقدند که مشارکت باب استفعال است به این معنا که یک ظرف چیزی را از طرف دیگر طلب می کند مثل استعمار و یا استثمار وشاید هم استحمار و امثل ذالک ...
می خواستیم به درخواست آقای نبوی پست قبل را ادامه بدهم گفتم صبر کنم تا تکلیف مدرسه ی هیات امنایی میثاق معلوم شود بعد
امروز را درحالی آغاز کردیم که...
میل به زندگی را
فرشته ای در نگاه من ریخت
اگر چه قطره قطره آب می شود تنم
اگرچه سقف دود و دم گرفته ی خیال من
هزار بار در دقیقه بر سرم خراب می شود
ولی گلوی من هنوز
از جوانه های سبز زندگی پر است
خدای را !
چگونه من هزار سال پیش
مرده ام!؟
چگونه دستهای سبز خویش را
به خاک خیس نیستی سپرده ام
در این قفس صدای پای عنکبوت می وزد؟
نه گمان نمی کنم
در این حصار سرد و ساکت وسیاه
دوباره زنده کن مرا
به هر بهانه ای که خواستی
فرشته ی همیشه
ای مسیح سبز پوش من ...