تبليغاتX
نگاه من
 

امروز صبح بازدیدی داشتم از مدرسه پادگان چهلدختر گویا قبلا خبر داده بودم رسیدم همه آماده بودند و فرمانده پادگان جلوی مدرسه دوستان ارتشی هیچی کم نگذاشته بودند پر و پیمون استقبال کردند

جلسه بعدی شورای فرهنگ عمومی بود که با تاخیر شش ماه در اداره ارشاد تشکیل شد بد نیست بدانید در این سه جلسه ای که من شرکت کردم (یکی از ۲۷مسئولیتی که علاوه بر آموزش و پرورش بر عهده مدیر آموزش و پرورش است عضویت در همین شورا است) تا به حال حتی یک کلمه هم حرف نزدم از شما چه پنهان با اینکه اعضای این شورا شخصیت های اداری مهمی هستند من از جلسه اول تا به حالا از حرفهایی که می زنند هنوز هم ماتم نمی دانم چرا اینا فکر می کنند فرهنگ عمومی با حمام عمومی آن هم از نوع خزینه ای یکی است قدمای نزدیک به زمان ما گفتند حمام خزینه حوضی (خزانه ای) داشته کوچک و در مدت شاید ماه ها آب آن را عوض نمی کردند فقط کثافات روی آب را می گرفتند و کل مردم داخل همین آب خودشان را می شستند لذا بعد از دقایقی هر چی می خواستی توی این آب پیدا می شد نه فکر کنم مفهوم را خوب نرساندم در نظر بگیرید که شما به یک مهمانی دعوت شوید و سفره ای با مثلا ۳۰نوع غذا ی مختلف پهن کنند(به تعداد اعضای شورا) ولی به شما یک پلاستیک بدهند و بگویند از هر غذا مقداری داخلش بریز و خوب هم بزن وبعد بخواهی همین را بخوری . آره خوب شده فکر کنم مفهوم را رساندم یعنی اگر حالتان بهم خورد مفهوم رسانده شده شاید به همین دلیل مدیر اداره ی فرهنگ با پنج شش هزار فرهنگی تا حالا حرف نزده چون نمی خواد یک قاشق به محتوای پلاستیک اضافه کند چون پلاستیک پر شده ممکن است پاره بشود ومحتوای آن با گلاب به روتون روم بدیوار استفراغ فرقی ندارد بلا خره به این نتیجه رسیدند که آموزش و پرورش یک مسابقه بر گزار کند تا سطح فرهنگ بالا برودبعض هم گفتند زنگ فرهنگ بزنیم ومن بازهم ساکت بودم(چون باکسی مسابقه ندارم و ضمنا نمی خوام زنگار ببخشید زنگ بزنم)

داخل جلسه بودم که موبایل یکسره شد نگرفتم پیام داد آقای دکتر شریعتی است تازه فهمیدم غایب است گفت مدرسه منتظر من است گفتم ۳میرسم و رسیدم معاونین اداره ما وایشان حاضر بودند موضوع بخشی از زمین موقوفه ی مدرسه است و توسعه ی بیمارستان فاطمیه یک سالی هست به توافق نمی رسیم با لاخره خواسته اش را پایین آورد ما هم کوتاه آمدیم حرفمان تمام شد ساعت ۴شد خواستیم بیاییم ناهار گفتند ۴دیدار بازنشستگان است  

دوتا بازنشسته و یک مجلس ختم باید دوتا را انتخاب می کردیم بازنشسته ها را انتخاب کردم اولی آقای شریفی دبیر زبان گفت ده سال عمرم طولانی تر شد دومی آقای عباسیان حرفهای خوبی زد از جمله گفت زندگی مثل زنگ تفریح است تا زنگ می خوره بچه ها می دویند بیرون یکی مشغول درس خواندن یکی بازی کردن یکی هم شوخی کردن و...هر کس سر گرم کار خودش است هنوز بخودش نجمبیده باز زنگ می خوره وباید بری کلاس

زنگی یک زنگ تفریح بیش نیست

وای آنکو عاقبت  اندیش  نیست

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/08/10ساعت 8:6 توسط حسن رستمي |

 

یکشنبه میزبان مدیر کل دفتر آموزش و نوآوری  وخلاقیت پیش دبستانی و ابتدایی وزارت آموزش و پرورش بودیم (فقط عنوان پست را داشته باشید) همه ی مدیرا ن دوره ی ابتدایی شاهرود وبسطام ومیامی به اضافه ی نماینده معلمان مهمان ما بودند در فرصت خیر مقدم گریزی به مسایل آموزش و پرورش ابتدایی زدم جناب یونسیان هم به نمایندگی از مدیران مسایلی را خیلی خوب طرح کردند نو بت به آقا که رسید همه را نصیحت فرمودند که قذر نعمت های خداوند را بدانند نمی دانم تا به حال متوجه این مطلب شده اید که قمی ها حتی مغازه دارهایشان هم اندازه یک طلبه سطح ۵ مساله و حدیث بلدند حالا مدیر کل شان چقدر می داند از مدیران بپرسید تا اذان طول کشید  سر ناهار از من پرسید چرا شما معاون سازمان ومدیر آموزش و پرورش هستید دوستان تندی صدا صاف کردند که بله شاهرود در سفر ...شد فرمانداری ویژه ...و کلامشان را قطع کردم و گفتم زمان رضا خان میر پنج که داشتند راه آهن شمال جنوب را می کشیدند در فواصل کوتاهی ایستگاه هایی برای توقف قطارها با سوخت ذغال سنگ بنا  کرد ه بودند از آنجاییکه این ایستگاه ها بد جوری در بر بیابان بود کسی حاضر به نگهبان در آن برهوت نمی شد لذا عرض حاجت به محضر ملوکانه آوردند که قبله عالم هر چقدر فریاد کردیم وجار زدیم که برای هر ایستگاه دو تا نگهبان می خواهیم کسی پیدا نشد از آنجا که کلام الملوک ملوک الکلا م است ایشان می فرمایند جار بزنید دو نفر آدم می خواهیم یکی رییس ایستگاه و یکی هم معاون ایستگاه هر کی زودتر بیاید او رییس است و چنین بو د که معاون و رییس مصطلح شد

بعد ازظهربه چند مدرسه سر زدیم از شما چه پنهان خوب بود باز هم از شما چه پنهان مدیران ابتدایی کارشان کلا خوب است

ظاهرا کسی بهش گفته بود برو مهدی آباد گفت کجا بریم گفتم هر جا شما بگی گفت بریم مهدیه گفتم برو صبح جمعه بیا اما اگر منظورت مهدی آباد است بریم و رفتم مدرسه بعدی هم  پادگان رفتیم که در مسیر بود

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/08/04ساعت 10:52 توسط حسن رستمي |

متن حكايت

روزي، روزگاري پادشاهي 4 همسر داشت. او عاشق و شيفته همسر چهارمش بود. با دقت و ظرافت خاصي با او رفتار مي كرد و او را با جامه هاي گران قيمت و فاخر مي آراست و به او از بهترينها هديه مي كرد. همسر سومش را نيز بسيار دوست مي داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسايه فخر فروشي مي كرد. اما هميشه مي ترسيد كه مبادا او را ترك كند و نزد ديگري رود. همسر دومش زني قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه كه اين پادشاه با مشكلي مواجه مي شد، فقط به او اعتماد مي كرد و او نيز همسرش را در اين مورد كمك مي كرد. همسر اول پادشاه، شريكي وفادار و صادق بود كه سهم بزرگي در حفظ و نگهداري ثروت و حكومت همسرش داشت. او پادشاه را از صميم قلب دوست مي داشت، اما پادشاه به ندرت متوجه اين موضوع مي شد.

روزي پادشاه احساس بيماري كرد و خيلي زود دريافت كه فرصت زيادي ندارد. او به زندگي پر تجملش مي انديشيد و در عجب بود و با خود مي گفت: «من 4 همسر دارم، اما الان كه در حال مرگ هستم، تنها مانده ام.»

بنابراين به همسر چهارمش رجوع كرد و به او گفت: «من از همه بيشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهاي فاخر كرده ام و بيشترين توجه من نسبت به تو بوده است. اكنون من در حال مرگ هستم، آيا با من همراه مي شوي؟» او جواب داد: «به هيچ وجه!» و در حالي كه چيز ديگري مي گفت از كنار او گذشت. جوابش همچون كاردي در قلب پادشاه فرو رفت.

پادشاه غمگين، از همسر سوم سئوال كرد و به او گفت: «در تمام طول زندگي به تو عشق ورزيده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آيا تو با من همراه ميشوي؟» او جواب داد: «نه، زندگي خيلي خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم كرد.» قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش سرد شد.

بعد به سوي همسر دومش رفت و گفت: «من هميشه براي كمك نزد تو مي آمدم و تو هميشه كنارم بودي. اكنون در حال مرگ هستم. آيا تو همراه من مي آيي؟» او گفت: «متأسفم، در اين مورد نمي توانم كمكي به تو بكنم، حداكثر كاري كه بتوانم انجام دهم اين است كه تا سر مزار همراهت بيايم"» جواب او همچون گلوله اي از آتش پادشاه را ويران كرد.

ناگهان صدايي او را خواند: «من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقي نمي كند به كجا روي، با تو مي آيم.» پادشاه نگاهي انداخت، همسر اولش بود. او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذيه، بسيار نحيف شده بود. پادشاه با اندوهي فراوان گفت: «اي كاش زماني كه فرصت بود به تو بيشتر توجه مي كردم.»


شرح حكايت

در حقيقت، همه ما در زندگي كاري خويش 4 همسر داريم. همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اينكه تا چه حد برايش زمان و امكانات صرف كرده ايم و به او پرداخته ايم، هنگام ترك سازمان و يا محل خدمت، ما را تنها مي گذارد. همسر سوم ما، موقعيت ما است كه بعد از ما به ديگران انتقال مي يابد. همسر دوم ما، همكاران هستند. فرقي نميكند چقدر با هم بوده ايم، بيشترين كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه ما را تا محل بعدي همراهي كنند. همسر اول ما عملكرد ما است. اغلب به دلایل مختلف از آن غفلت مي نماييم. در صورتيكه تنها كسي است كه همه جا همراهمان است.

همين حالا احيائش كنيد، بهبودش دهيد و مراقبتش كنيد.

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/18ساعت 20:0 توسط حسن رستمي |

one morning nasreddin left his house with six donkeys to go to the market. after atim he got tired ...
+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 8:20 توسط حسن رستمي |

متن حكايت

عقاب پيري در اثر كهولت به حال مرگ افتاده بود و در حالي كه آخرين نفسهايش را مي كشيد كلاغ هايي را ديد كه بر گردش حلقه زده و قصد داشتند لاشه اش را بخورند.

عقاب تيز پرواز و مغرور كه هرگز خود را چنين خوار و ضعيف نديده بود به خشم آمد و از آخرين نيرويش مدد گرفت و به آنها حمله كرد. كلاغ هاي ترسو و بزدل پا به فرار گذاشتند. عقاب پير حتي در حال مرگ نيز از قدرت خويش خبر داشت اما كلاغ هاي بزدل با آنكه تعدادشان زياد بود مقاومت را جايز ندانستند و فرار كردند.


شرح حكايت

مشكلات و مسائل بي شباهت به كلاغ هاي بيمناك نيستند به شرطي كه همچون عقاب به آنها حمله ور شويم

+ نوشته شده در جمعه 1388/05/30ساعت 20:3 توسط حسن رستمي |

از شما چه پنهان یک هفته ای است که ورزش نرفتم امروز اراده کردم که حتما بروم لذا دیدار از با نشستگان را نیم ساعت جلو کشیدیم که وقت بماند اما این دو نفری که امروز رفتیم دیدنشان این قدر شیرین حرف زدند که ترجیح دادم بیشتر بنشینم و بقول سعدی صبر پیش گیرم آقای عشینیکه ۲۷سال پیش بازنشسته شده می گفت زمانی که ما دانش آموز بودیم تنبیه بدنی رایج بود اما زمانی که معلم شدیم یعنی ۵۷سال قبل ممنوع شد بعضا نامه می آمد که تنبیه بدنی نکنیم(قابل توجه دوستی که قبلا نظر داده بود والبته انتقاد کرده بود به من که چرا گفتی از هر چیز حاضری بگذری الا تنبیه بدنی شاگرد توسط معلم)

می گفت ترکه ای داشتم و کلاس درسی یک روز ترکه را آخر کلاس گذاشته بودم ودرس می دادم که رییس فرهنگ با دو بازرس از وزارت خانه آمدندوقتی رفتند به فکر ترکه افتادم دیدم نیست دانش آموزی گفت آقا من قایم کردم یک وقت برای شما بد نشود

دارم بعد از نماز میرم بازدید باغ شب بو اگر آماده باشد تا چند روز دیگر افتتاح می شود باغ شب بو مجموعه تازه تاسیس در داخل مجموعه اردوگاه است حتما دیدن کنید

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/05/25ساعت 8:0 توسط حسن رستمي |

متن حكايت

روزي فردريك كبير ، در اطراف برلين قدم مي زد كه با مرد بسيار پيري كه مثل شاخ شمشاد از جهت مخالف مي آمد روبه رو شد.

فردريك از تبعه خود پرسيد: «تو كيستي؟»

پيرمرد پاسخ داد: «من يك شاه هستم.»

فردريك خنديد و گفت: «يك شاه، قلمرو سلطنت تو كجاست؟»

پيرمرد مغرور پاسخ داد: «خودم، هر يك از ما سلطان و شاه زندگي خود هستيم.»


شرح حكايت

قبل از مديريت بر خانه، سازمان يا اداره و جامعه بر خود مديريت كنيم و مدير خود باشيم.

+ نوشته شده در جمعه 1388/05/09ساعت 20:36 توسط حسن رستمي |

 

از اول هفته صبح وبعد از ظهر اداره بودم واقعا هفته ی شلوغی داریم تا آخر هفته هم وقت ها پر است  دیروز بعد از ظهر هم از ساعت ۶تا ۸و ۲۰جلسه شورای اداری داشتیم . اگر این جلسات هم نباشد بعضی وقتها ما مدتها همدیگر را نمی بینیم شاید تعجب کنید ولی اینقدر دوستان گرفتار کارند که در روز کمتر همدیگر را می بینند اول صبح تعدادی در صبحگاه و آخر وقت هم موقع کارت زدن .

حس می کنم مهمترین مشکل خود من همین زمان است مدیریت بر زمانی که تو را با خودش می برد اگر ممکن باشد باز هم اختیار در دست زمان است

معلمي با جعبه‌اي در دست وارد كلاس شد و جعبه را روي ميز گذاشت. بدون هيچ كلمه‌اي، يك ظرف شيشه‌اي بزرگ و چند سنگ بزرگ از داخل جعبه برداشت و تا جايي كه ظرف گنجايش داشت سنگ بزرگ داخل ظرف گذاشت.

سپس از شاگردان خود پرسيد: آيا اين ظرف پر است؟

همه شاگردان گفتند: بله.

سپس معلم مقداري سنگ‌ريزه از داخل جعبه برداشت و آنها را به داخل ظرف ريخت و ظرف را به آرامي تكان داد. سنگ‌ريزه‌ها در بين مناطق باز بين سنگ هاي بزرگ قرار گرفتند. اين كار را تكرار كرد تا ديگر سنگ‌ريزه‌اي جا نشود.

دوباره از شاگردان پرسيد: آيا ظرف پر است؟

شاگردان با تعجب گفتند: بله.

دوباره معلم ظرفي از شن را از داخل جعبه بيرون آورد و داخل ظرف شيشه اي ريخت و ماسه‌ها همه جاهاي خالي را پر كردند.

معلم يكبار ديگر پرسيد: آيا ظرف پر است؟ و شاگردان يكصدا گفتند: بله.

معلم يك بطري آب از داخل جعبه بيرون آورد و روي همه محتويات داخل ظرف شيشه‌اي خالي كرد و گفت: حالا ظرف پر است.

سپس پرسيد: مي‌دانيد مفهوم اين نمايش چيست؟

و گفت: اين شيشه و محتويات آن نمايي از زندگي شماست. اگر سنگ هاي بزرگ را اول نگذاريد، هيچ وقت فرصت پرداختن به آن ها را نخواهيد يافت. سنگهاي بزرگ مهم‌ترين چيزها در زندگي شما هستند؛ خدايتان، خانواده‌تان، فرزندانتان، سلامتي‌تان، دوستانتان و مهم‌ترين علايق‌تان. چيزهايي كه اگر همه چيزهاي ديگر نباشند ولي اين‌ها باقي بمانند، باز زندگي‌تان پاي برجا خواهد بود. به ياد داشته باشيد كه ابتدا اين سنگ ها ي بزرگ را بگذاريد، در غير اين صورت هيچ گاه به آنها دست نخواهيد يافت. اما سنگ‌ريزه‌ها ساير چيزهاي قابل اهميت هستند مثل تحصيل، كار، خانه و ماشين‌. شن‌ها هم ساير چيزها هستند؛ مسايل خيلي ساده.

معلم ادامه داد: اگر با كارهاي كوچك (شن و آب) خود را خسته كنيد، زندگي خود را با كارهاي كوچكي كه اهميت زيادي ندارند پر مي كنيد و هيچ گاه وقت كافي و مفيد براي كارهاي بزرگ و مهم (سنگ هاي بزرگ) نخواهيد داشت. اول سنگ‌هاي بزرگ را در نظر داشته باشيد، چيزهايي كه واقعاً برايتان اهميت دارند.


شرح حكايت

كارها را بايد دسته بندي و اولويت بندي كرد و در زمان مناسب آنها را انجام داد. سنگ هاي بزرگ شما كدامند؟

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/05/06ساعت 11:25 توسط حسن رستمي |

 

متن حكايت

شاه عباس از وزير خود پرسيد: "امسال اوضاع اقتصادي كشور چگونه است؟"

وزير گفت: "الحمدالله به گونه اي است كه تمام پينه دوزان توانستند به زيارت كعبه روند!!"

شاه عباس گفت: "نادان اگر اوضاع مالي مردم خوب بود كفاشان مي بايست به مكه مي رفتند نه پينه دوزان، چونكه مردم نمي توانند كفش بخرند ناچار به تعميرش مي پردازند، بررسي كن و علت آنرا پيدا نما تا كار را اصلاح كنيم."


شرح حكايت

1- شاخص مناسب مي تواند در عين سادگي بيانگر وضعيت كل سازمان باشد.

2- در تحليل شاخص بايد جنبه هاي مختلف را بررسي نمود. گاهي بهبود ناگهاني يك شاخص بيانگر رشدهاي سرطاني و ناموزون سيستم است.

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/05/05ساعت 9:40 توسط حسن رستمي |

كشاورزي الاغ پيري داشت كه يك روز اتفاقي توي يك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعي كرد نتوانست الاغ را از تو چاه بيرون بياورد. براي اينكه حيوان بيچاره زياد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زود تر بميرد و زياد زجر نكشد.

مردم با سطل روي سر الاغ خاك مي ريختند اما الاغ هر بار خاكهاي روي بدنش رو مي تكاند و زير پايش مي ريخت و وقتي خاك زير پايش بالا مي آمد سعي مي كرد روي خاكها بايستد. روستايي ها همينطور به زنده به گور كردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه داد تا اينكه به لبه چاه رسيد و بيرون آمد.


شرح حكايت

مشكلات زندگي مثل تلي از خاك بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو اتنخاب داريم. اول اينكه اجازه بدهيم مشكلات ما را زنده به گور كنند و دوم اينكه از مشكلات سكويي بسازيم براي صعود.

الاغ در روبرو شدن با يك مشكل (زنده به گور شدن)، به شكل ظاهري آن كه تهديد بود توجه نكرد بلكه با رويكرد متفاوت جنبه فرصت آن را يافت و از آن بهره برد.

+ نوشته شده در جمعه 1388/05/02ساعت 0:30 توسط حسن رستمي |

در زمان سلطنت محمود غزنوي، پيرزني همراه كارواني سفر كرده بود و در منطقه اي به نام دير گچين، دزدان به كاروان او حمله آوردند و اموال او را بردند.

پيرزن پيش سلطان محمود رفت و شكايت كرد كه راهزنان مال او را غارت كرده اند و از او خواست كه مالش را بازستاند يا تاوان دهد.

سلطان گفت: «دير گچين كجا باشد!»

پيرزن گفت: «ولايت چندان گير كه بداني چه داري و به حق به آن برسي و نگاه تواني داشت.»

سلطان گفت: «راست مي گوئي» و دستور داد تاوان مال زن را به او دهند.


شرح حكايت

مديران توانمند و موفق، از ابعاد و اجزاء مختلف سازمان خود شناخت خوبي دارند.

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/04/30ساعت 0:51 توسط حسن رستمي |

ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌كرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست مي‌انداختند. دو سكه به او نشان مي‌دادند كه يكي شان طلا بود و يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه ملا نصرالدين را آنطور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هايم. شما نمي‌دانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آورده‌ام.

«اگر كاري كه مي كني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشكالي ندارد كه تو را احمق بدانند.»

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/04/28ساعت 11:50 توسط حسن رستمي |

 

                                     تصدیقنامه شش ساله ابتدایی

دولت شاهنشاهی ایران

وزارت معارف اوقاف وصنایع مستظرفه                                       نمره ثبت

نظر به ماده هیجدهم قانون اساسی معارف مصوب نهم عقرب هزارو سیصد و نود شمسی

نظر به نظامنامه امتحانات مصوب شورای عالی معارف و نظر بتصدیق هیأت ممتحنه شاهرودمورخ خرداد۱۳۱۴

چون آقای حسینعلی کلاتجاری شاگرددبستان بدرکه در تاریخ ۱۳۰۰شمسی در شاهرود متولد شده با معدل کل ۶۲/۱۵ازعهده امتحانات مقرره بر آمده است این تصدیقنامه باوعطامیشود که ازمزایای قانونی آن بهرمند گردد.

طهران بتاریخ دی ماه ۱۳۱۴

رییس معارف و اوقاف ورییس دبستان بدر شاهرود

ریییس امتحانات

وزیر معارف و اوقاف وصنایع مستظرفه

نوشته بالا  عین متن  گواهی نامه پایان تحصیلات آقای کلاتجاری بازنشسته سال ۱۳۵۵شهرستان شاهرود است امروز بهد از ظهر به جبران یکشنبه به دیدن آقای رزازان و آقای کلاتجاری رفتم و متن فوفق بخشی از خاطرات او بود که عینا از روی متن اصل نوشته شدبا این توضیحات که نام دبستان بدر به فتح ب وکسر دال است و وزیر معارف وقت که امضا کرده بود علی اصغر حکمت است اما در حصوص مزایای قانونی مدرک شش ابتدایی و ارتباط رییس فرهنگ و رضا شاه بعدا می نویسم چون جلسه ی شورای معاونین امشب تا ۱۲ طول کشید منهم هم باید شام بخورم هم  مطالب جلسه فردا وپس فردای سمنان را آماده کنم و هم بخوابم البته قبل از همه باید برم خونه

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/17ساعت 12:37 توسط حسن رستمي |

حماقت چیست؟

هیتلر : اگر مایلید مردم شما را دوست بدارند و در نزد انان گرامی باشید برای انها حرفهای احمقانه بزنید .

برتسه : کارهایی که از روی حماقت انجام می گیرد اکثرا قابل علاج است اما گفته های احمقانه هرگز قابل اصلاح نیست .

فولفور : دریاها و اقیانوس ها اشک هایی است که تا کنون طبیعت برای نادانی و حماقت های بشر ریخته است .

سزار لمبرور : نادان همیشه انچه را نمی فهمد می پرستد

شیخ ابو سعید : ادب کردن احمق را چون آب است در بیخ حنظل هر چند اب بیشتر خورد تلخ تر گردد

سید جمال الدین : فرار عاقل بر نادان بهتر است تا غلبه بر نادان

سید جمال : بدترین روزگار زمانی است که نادانان یاوه بافند و دانا خاموش شود

............تااینجا را استاد سعیدی در نظرات وبلاگ من ضمن مطلب مفصلی گذاشته بود از شما چه پنهان چند مرتبه خواندم همیشه نوشته های علی برام زیباست حتی اگر فقط تیتر بزنه

 

اما من فکر می کنم عقل تنها نعمتی است که از نظر مردم خداوند عادلانه تقسیم کرده است راستش من تا حالا کسی را ندیدم که از خداوند شاکی باشد که چرا به او عقل نداده یا از خداوند عقل بخواهد در عوض فراوان دیدم کسانی که از خداوند پول و... می خواهند.چرا که همه فکر می کنند به اندازه ی کافی وبلکه بیش از نیازشان عقل دارند لذا در شکل نصیحت و ...به دیکران هم هبه می کنند .بماند که سعدی علیه الرحمه هم فرموده است:خواجه عقل خویش به کمال بیند و فرزند خویش به جمال

باز من فکر می کنم اگر آدم دین نداشته باشد ولی عقل داشته باشد بهتر است چرا که اگر عقل داشته باشد می فهمد که دین خوب است اما چه بسا دینداران احمقی که دین بر سر دنیا گذاشتند

از شما چه پنهان من یک شب چند سال قبل تصمیم گرفتم کارهای احمقانه ای را که در عمر م مرتکب شدم از میان خیل دفاتر سیاه شده جدا کنم و در دفتر ی جدا به همین اسم بنویسم سعی کردم یک روی کاغذ را بنویسم ودر هر صفحه یک کار اذان صبح نگفته بودند دفتر پر شد

خیلی دلم می خواست به شما بگویم احمقانه ترین فکر زندگیم کدام بود اما نه رازه نمی گم

باز من فکر می کنم بین عقل و راسیو نالیسم غربی تفاوت است یعنی باید عقل تعریف شود در غیر اینصورت هر احمقی عاقل است مهمترین ایراد نظام آموزشی فعلی همین است که در تربیت افراد فکور ضعیف عمل کرده است

باز از شما چه پنهان من تا حالا در کارگاه های زیادی از افراد فراوانی پرسیدم که ما چگونه فکر می کنیم هنوز جواب درستی نگرفتم فقط بلدیم بگوییم اول فکر کن بعد حرف بزن اما نگفتم چطور فکر کن

باز از شما مخفی نماند خیلی ها عقل و هوش و استعداد را یکی می دانندحتی در نوشته هاشان اما اینها عمیقا متفاوتند

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/04/15ساعت 13:26 توسط حسن رستمي |

 

به طور کلی ساختار تعلیم وتربیت جدید مبتنی بر این فرض است که :انسانها جاندارانی هستند ذی شعور و صاحب زبان که تمدن دارند ولی جنبه های متافیزیکی و روحانی در زندگی آنها وجود ندارد.در این نظام اولا شعور انسان به عقل حسابگر جزیی محدود است که طبق فلسفه ی جدید از دست یافتن به ذات اشیا (در ورای فنومن)محروم است متا فیزیک نیز محدود است به این عقل و توان دستیابی به مفاهیم ناب کانتی را ندارد

ثانیا تمدن انسان بر اساس آزادی و حقوق بشر (حقوق طبیعی و کمی بالا تر از حقوق حیوان)قوانین اجتماعی و قرار دادی ناشی از تزاحم آزادیها و بالاخره برخصیصه ی ذاتی سود طلبی استوار است

ثالثا زبان این جانوران ناطق که تنها وسیله ی ارتباطی آنها به شمار می آید مشتمل است بر کلمات قرار دادی و واژگان اعتباری قالبی .

این کلمات در خطه های مختلف مکانی و برهه های گوناگون زمانی معانی متفاوتی به خود می گیرند و بنا بر اقتضایات هر عصر رشد و گسترش یا قبض و بسط هایی دارند و این امر باعث ظهور اندیشه ها فرهنگ ها وتمدن های گوناگون می گردد...

                                                    اگر اعتراضات همچنان ادامه داشته باشد ادامه ندارد...

+ نوشته شده در جمعه 1388/04/12ساعت 12:0 توسط حسن رستمي |

 

...ولی بنیان این بنای رفیع به دلیل نقص عمده ای که در طرح نقشه ی آن بود از ابتدا کج گذاشته شد چرا که چشم معنا بین سازندگان این بنا کور بود وجنبه های معنوی حیات انسانی یا ابعاد متافیزیکی وجود انسان در برنامه ی آنها لحاظ نگردید .

تعریف ناقص این گروه از انسان باعث شد تا نظام تربیتی آنها غلی رغم تلاشهای فراوان صرف هزینه های سنگین و اتلاف چند قرن از عمر انسانها در مقایسه با تعلیم و تربیت قدیم توفیق چندانی تا کنون بدست نیاورد

                                                                                       ادامه دارد...

امروز وضعیت چهار مدرسه با حضور مدیرانش مورد بررسی قرار گرفت . از مکتب القران قم هم مسولینش آمده بود نیم ساعتی حرف زدیم قرار شد اگر شیوه ی آموزش را به شکلی که ما می خواهیم تغییر دهند همکاری کنیم.

باشروع تعطیلات تعداد معلمینی که به جاده سلامتی برای ورزش مراجعه می کنند بیشتر شده شاید مجبور شدم مسیرم را عوض کنم

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/10ساعت 9:10 توسط حسن رستمي |

 

القصه باقی مانده ی ادراکات بشری نیز تنها در صورت شفاعت شواهد عینی یا غسل تعمید در آب کمیت پذیری ادن دخول به بارگاه علم و معرفت را یافتند .در چنین اوضاعی یکی از دختران فلسفه به نام انسان شناسی از مادر جدا شد و به ازدواج شهریار روش شناسی علمی در آمدکه ثمره ی این ازدواج رشته های گوناگون علوم انسانی بودند .

از همان روز ها برخی از این فرزندان به ویژه روان شناسی و جامعه شناسی به کمک والدین خود انسان شناسی و متدلوژی تلاش نمودند تا بنای رفیع تعلیم وتربیت را بر پای دارند در این بنا قرار بود فرزندان آدم را هیآتی پسندیده بخشند و به سعادت رهنمون گردند...

                                                                                         ادامه دارد...

بالاخره علی موفق شد تلسکوبش را تنظیم کند از اینکه من نتوانسته بودم و او به تنهایی موفق شده بود جیغی کشید که من فکر کردم عقرب نیشش زد .دیشب هلال فربه ماه را دیدیم و به امید خدا ۳۱تیر ماه هم ماه گرفتگی را رصد می کنیم .

مجید گلی امروز آمده بود که بیا یک کتاب ... نه موضوعش را نباید بگویم بنویسیم قرار شد طرح اولیه را بزنیم

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/04/09ساعت 4:18 توسط حسن رستمي |

 

مردی صبح زود در کنار ساحل قدم می زد. او دید که همراه جذر (جزر) هزاران ستاره ی در یایی به ساحل می آیند و هنگامی که جذر فرو کش می کند آنها در ساحل می مانند و تا طلوع صبح بعد می میرند آن روز جزر تازه شروع شده بود و ستاره های دریایی زنده بودند . مرد چند قدمی به جلو برداشت و یکی از آنها را برداشت و به داخل آب انداخت .

او این کار را مرتبا انجام می داد درستپشت سر او مرد دیگری بود که نمی توانست بفهمد که چرا این مرد یک چنین کاری می کند او پرسید: چکار می کنی هزاران ستاره ی دریایی است به چند تای آنها می توانی کمک کنی ؟این کار تو چه فایده دارد ؟مرد پاسخی نداد دو قدم دیگر بهجلو بر داشت یکی از ستاره های در یایی را از زمین برداشت و آن را به آب انداخت و گفت: این کار من برای این یکی فایده دارد

این حکایت را نوشتم تا بگو یم در انتخابات یک رای هم مهم است و بگوییم که توصیه ی به انتخابات امر به معرف است و دوم اینکه شما در رای دادن خیلی هم آزاد نیستید که به هر که خواستید رای بدهید چرا که رای یک امر اجتماعی است یعنی شما با رای که می دهید سرنوشت دیگران را هم رقم می زنید پس بهتر است دقت کنید

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/03/17ساعت 6:21 توسط حسن رستمي |

پسرم، سعي كن كه از بنياد / نشود روي كارمند، زياد
فارغ از صلح و جنگ و دعواشان / ننشين پاي درد دل هاشان
به سئوالات شان جواب نده / گر كه وارد شوند، در نزده
همه را يك به يك نشانه بگير / بي خودي از همه بهانه بگير
تا نبينند لطمه از خطرت / هي مي آيند دور بال و پرت
نامه  بنويس و باش در نامه / هي طلبكار طرح و برنامه
نرود تا تويي مشار و معين / آب خوش از گلوي شان پايين
مي كند «هي بيار و هي بنويس» / دهن كارمند را سرويس
رحم، اصلا نكن به خرد و كلان / تا بترسند از تو، مثل «فلان»!
با درايت، بدون درگيری / از همه، زهرچشم مي گيري
از معاون به هر كه شكوه برند / نشود دست شان به جايي بند
چون مديرت، به وقت دادرسی / نفروشد تو را به حرف كسي
وانگهي، مي توان كه در آورد / پدر هر كه را شكايت كرد
يا تواني به وقت ديگرشان / بكني پوست، كم كم از سرشان!
                                                                
+ نوشته شده در شنبه 1388/03/02ساعت 19:15 توسط حسن رستمي |

هست پست و مقام، خواب و خيال
اندر اين روزگار قحط رجال
اين مديران كه صاحب كلهند
به تو پست معاونت ندهند
نرسد هر كسي به حد نصاب
دارد اين پست ها حساب كتاب
بايد البته بود بايسته
وانگهي كاردان و شايسته
با مدير آشنا، به ضرس يقين
اهل يك فرقه ای، مضاف بر اين
مدتی پيشتر، گرفته ژتون
نام فاميلی اش دهان پر كن
نيست در انتخاب آدم پاك
ابدا مدرك و سواد، ملاك
بعد سالی كه پايه اش شد سفت
می شود دكترا براش گرفت
شصت تا دستيار خواهد داشت
به تخصص چه كار خواهد داشت
پست هاي كليدی مرسوم
هست مخصوص عده ای معلوم
بعضا اين پست ها كه مرغوب است
می شود جابه جا و دست به دست
ليكن اين پست ها، به شكل عجيب
نرسد مطلقا به غير و غريب
مثل ما را فرا نمي خوانند
چون ز ما بهتران فراوانند
آن كه رم زين رسوم نغز كند
بايد اصلا فرار مغز كند!
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/17ساعت 3:54 توسط حسن رستمي |

 

امروز هشتادو ششمین جلسه از سلسله جلسات شورای آموزش و پرورش شهرستان بود بالا خره با نیم ساعت تاخیر و با عدم حضور بعضی از اوتاد و بزرگان شروع شد در ابتدا با بی حالی تمام گزارشی دادم از بعضی از کارهای انجام شده در آموزش و پرورش که البته به شورا مربوط می شود بعدش هم یاد آوری کردم که در جمهوری اسلامی هماهنگی امور خودش یک تخصص ویژه است که می طلبد دانشگاها به فکر باشند و کارشناس کارشناس ارشد و دکترای آن را تربیت کنند دستورات جلسه هم به جند چیز از جمله روز معلم مربوط می شد که طبق معمول قرار شد خودمان از خودمان تجلیل کنیم خود گویی و خود خندی آخرش هم هیچی این هم از دموکراسی در جهان سوم

در عمل، گرچه جز محاوره نيست

منصبی خوشتر از مشاوره نيست
به تو فرضا فلان مدير ستاد
چه بسا منصب مشاوره داد
مشورت شيوه اعاظم نيست
پس وجود تو، هيچ لازم نيست
نيستی در امور دنيايی
صاحب اختيار اجرايی
پس نيايی به كار در عرصات
جز برای حضور در جلسات
رؤسا بهتر از تو آگاهند
از تو هرگز نظر نمی خواهند
نرسان جهل خويش را به ثبوت
كه تو سنگين تری به وقت سكوت
پس می آيد وجود تو، به شمار
قسمتی از فضا و اكسسوار
وقت تصميم و در عمل، روراست
چه نيازی به عز و جز شماست؟ 
چون كه تصميم نيست دست تو نيز
به چه كار آيد آن وجود عزيز؟ 
بعد يك عمر آبروداری
می شوی چرخ پنجم گاری!
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/31ساعت 8:3 توسط حسن رستمي |

 

 

اي لبت مثل خنده ات نمكين
جان شيرين من، حسام الدين
هر مقامي فوائدي دارد
مشورت هم قواعدي دارد
خاصه چون گاه گاه و دير به دير
مشورت خواهد از تو شخص مدير
يعني آن وقتها كه سفت و قشنگ
سر شخص رئيس، خورده به سنگ
در سئوالات چندمجهولی
مانده در گل، چهارچنگولي
(مشكلي گر از اين قبيل نداشت
مشورت خواستن دليل نداشت)
سرزنش كردنش كرامت نيست
وقت سركوفت يا ملامت نيست
گر كني در مصيبتش تشريك
مي شوي بيشتر به او نزديك
ابتدا صحبت از اداره بكن
محض يادآوري، اشاره بكن
كه شما ناخداي توفانيد
اوستاد مهار بحرانيد
فتنه ها ديده ايد از اين بدتر
چه كسي از شما سرآمدتر؟
بگذارش چنين به مكر و دغل
چند تا هندوانه زير بغل
هرچه خواهي به هم بدوز و ببر
باورش مي شود، تو غصه نخور
بعد از آن هم به او بگو: «فعلاً
فرصتي مرحمت كنيد كه من
روي موضوع، خوب فكر كنم
آنچه ديدم صلاح، ذكر كنم»
                         ابوالفضل زرویی نصر آبادی

+ نوشته شده در جمعه 1388/01/28ساعت 6:28 توسط حسن رستمي |

 

امروز بعد ازمدتها که تصمیم داشتم سری به دبیرستان هاجر بزنم موفق شدم دانش آموزان و همکارانم را

ببینم صحبت مختصری با دانش آموزان و دبیران فرصت مغتنمی برای من بوددبیرستان هم سر زنده بود

اما اساسی ترین مشکلی که این روزها دارم سیل فراوان متقاضیان زیارت عتبات و حج است افرادی که با وام یا بدون وام معتقدند خداوند آنها را طلبیده و باید من هم از دین خروج نکنم ویک مرخصی توپ به آنها بدهم والتماس دعای مخصوصی هم عاجزانه تقاضا کنم تا آنها راهی سفر معنوی جج بشوند وایضا دانش آموزان هم ... که مهم نیست

بعضی هم که البته خداوند بیشتر طلبیده بروند ۵۰ روز از جمله معنویات حج بر خوردار باشند

ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی

این ره که تو می روی به ترکستان است

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/26ساعت 3:10 توسط حسن رستمي |

 

گردهمایی مشترک مدیران وروسا آموزش و پرورش استان با ائمه ی محترم جمعه ی در مشهد برگزار شد و ما این توفیق را داشتیم تا یک روز کامل به چهر ه علما ...

+ نوشته شده در شنبه 1388/01/22ساعت 6:34 توسط حسن رستمي |

 

اروند

توگویی تقدیر زمین در حاشیه اروند رقم می خورد تصور کنید غروب نزدیک می شود بچه ها آماده و مسلح با کوله پشتی و پتووجلیقه نجات درمیان نخلستا نهای حاشیه ی اروند این ها بچه های قرن پانزدهم هجری قمری هستند هم آنان که کره ی زمین قرنها انتظار آنان را می کشد تا بر خاک ظلمت دیده ی این سیاره قدم بگذارند

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/17ساعت 5:38 توسط حسن رستمي |

 

آبادان

نقطه ی یاس دشمن در استقامت ماست و نقطه ی قدرت ما نیز در همین جاست بیایید تاریخ را دیگر بار بنویسیم تاریخ رسمی تاریخ ستمگران و پادشاهان است بیایید تاریخ مظلومان را بنویسیم تاریخ نهضت خونین انبیا را تاریخ مبارزه ی حق و باطل را تاریخ استقامت را

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/17ساعت 5:26 توسط حسن رستمي |

 

شلمچه

شلمچه گرم است به گرمای کربلا و لفظ گرم هرگز به گرمای کربلا نیست شلمچه از گرم هم گرم تر است در این گرما اگر کسی از رزمنده ای می پرسید که چرا آن همه را رها کرده ای سایه ی سقف خانه ها را خنکای باد های مصنوعی را آب های به سردی تگرگ را بستر نرم را پناه پر مهر اهل خانه را مامن مصفای محبت مادر راشیرین زبانی بچه های کوچک را و این آوار گی را به جان خریده ای ؟چه پاسخی داشت تا بدهد؟

اگر امتیازات متعارف برخیزد دیگر جز عشق چیست که آدم ها را به هم پیوند دهد؟

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/17ساعت 5:20 توسط حسن رستمي |

 

دوکوهه

آری روزگاری جنگی بود و امروز شیوه ی آن هجمه شکل جدیدی به خود گرفته است.

اما اگر بپرسی دو کوهه کجاست ؟چه جوابی بدهم

بگویم دو کوهه پادگانی است در نزدیکی اندیمشک که بسیجی ها را در خود جای می داد و سکوت کنم ؟پس کاش نمی پرسیدی چون پاسخ این سوال به این سادگی نیست کاش بقول شهید آوینی تو خود در دو کوهه زیسته بودی که دیگر نیازی به این سوال نبود

قبل از انقلاب پادگان دو کوهه از بزرگترین پادگان های ارتش بود اسم دو کوهه را که می بردی مو به تن سربازها راست می شد چرا که هوا گرم بود و سختگیری زیاد .در فاصله ۱۰کیلو متری اندیمشک است حالا به لشکر ۹۲زرهی اهواز متعلق است .ورود ما به مناطق جنگی از پادگان دو کوهه بود یعنی بعد از یک روز حرکت و یک خواب خوب در خرم آباد و باز تا ظهر رفتن

+ نوشته شده در جمعه 1388/01/07ساعت 21:2 توسط حسن رستمي |

 

به مناسبت هشتم اسفند سالروز تربیت اسلامی برای  مربیان پرورشی در چهارم اسفند جلسه گرفتیم اما بعد:

روزی پسر بچه ای ده ساله به مغازه ی بستنی فروشی رفت پشت میزی نشست و از پیش خدمت سوال کرد:

قیمت بستنی قیفی چه قدر است پش خدمت گفت ۷۵تومان .پسر سکه هایی را که در دست داشت شمرد و

دوباره پرسید:بستنی قیفی کوچک چه قدر است . پیش خدمت با بی حوصلگی گفت ۶۵تومان پسر گفت : لطفا

یک بستنی قیفی کوچک بدهید اوبستنی اش را خورد صورت حسابش را پرداخت کرد ورفت.وقتی پیش خدمت

آمد تا میز را تمیز کند۱۰ تومان داخل سینی به عنوان انعام بود پسر کوچک قبل از اینکه سفارش دهد ملا حظه ی انعام پیش خدمت را کرد او از خودش توجه ودلسوزی نشان داد او قبل از خودش به دیگرا ن فکر کرد.

اگر همه ی ما مثل پسر بچه بیندیشم در زندگی جایگاه بزرگی داریم در زندگی باید ملاحظه ادب و تواضع ودلسوزی نشان دادافراد فکور نگرش دلسوزانه ای دارند و می توانندمربیدیگران باشند.

ضمنا در مطلب قبل تر خیلی از معلمان عزیز آرزوی بقال بودن را داشتند

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/12/06ساعت 6:37 توسط حسن رستمي |

 

همه ی ما در روابط مان دچار اشتباه می شویم و گاهی از اوقات به نیازهای دیگران به خصوص آن هایی که به ما نزدیک هستند حساس نیستیم همه ی این موارد به نا امیدی و رنجش منجر می شود...برای حل وفصل نا امیدی تفاهم  لازم است

توجه به دیگران به مراتب ارزشمند تر از خوب بودن نسبت به آنهاست

محتاج دستی نوازشگر

                                     در جستجوی گمشده ی ایل

محتاج طراوت نسیم

                                           در خشکسالی نور

                   «ونیستی که ببینی چه غمگنانه گرفتست»

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/11/21ساعت 8:17 توسط حسن رستمي |

 

امروز بعد از ظهر چون برای اولین با در چند ماهه گذشته در منزل بودم بچه ها خواستند که با هم باد بادک درست کنیم اگر چه حالش را نداشتم اما خجالت کشیدم قبول نکنم با کمک علی و محمد مهدی بادبادک آماده شد و هوا برای پرواز آماده تر

دقایقی بعد بادبادک اوج گرفت و بچه ها شاد شاد بودند

علی پرسید بادبادک را چه چیزی در هوا نگه  می دارد بر خلاف تمام اصول تعلیم وتربیت فورا گفتم نخ پسرم نخ

علی گفت : اشتباه کردی بابا نخ بادبادک  را پایین نگه می دارد نه بالا

بی درنگ از او خواستم نخ را پاره کند حدس بزنید چه اتفاقی افتاد؟

درست است بادبادک سقوط کرد .

نتیجه:

این امر در زندگی نیز صادق است بعضی وقتها خیلی از چیز ها که ما فکر می کنیم مانع ما هستندبه ما کمک می کنند تا ما بالا برویم و پرواز کنیم

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/11/21ساعت 4:31 توسط حسن رستمي |

نه از ادامه ی مطلب قبلی یادم نرفته اینشاالله می نویسم

اما حکایت کار کردن من در اداره شده حکایت کشاورز ثروت مندی که به او پیشنهاد بخشش زمینی را دادند به شرطی که در طول روز هر چه قدر می خواهد راه بپیماید ولی می باید در غروب به نقطه ی شروع بر گردد تا همان مقدار زمین را صاحب شود

کشاورز برای اینکه از این فرصت استفاده کندصبح بسیار زود از نقطه ی آغاز به راه افتاد چون می خواست تا جایی که امکان تادارد زمین بیشتری را تصاحب کند با وجود اینکه خسته بود تمام بعد از ظهر را می دوید زیرا نمی خواست چنین فرصتی را از دست بدهد

عصر بود که شرط به یادش آمد لازم است خود را به نقطه ی آغاز برساند در حالیکه خورشید نزدیک غروب بود شروع به برگشتن کرد

هر چه خورشید به غروب نزدیک تر می شد او به سرعت دویدن خود اضافه می کرد بسیار خسته و نفسش به شماره افتاده بودو بیش از اندازه خود را تحت فشار می گذاشت

زمانی که به نقطه ی شروع رسید از فرط خستگی نقش بر زمین شد ومرد اورا به خاک سپردند و تمام زمینی که برای قبرش لازم بود فقط یک قطعه ی کوچک بود

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/11/15ساعت 7:12 توسط حسن رستمي |

بيا تا جهان را به بد نسپريم          به كوشش همه دست نيكي بريم

نباشدهمي نيك و بد پايدار          همان به كه نيكي بود يادگار

همان گنج و دينارو كاخ بلند          نخواهد بدن مر تو را سودمند

سخن ماند از تو همي يادگار          سخن را چنين خوار مايه مدار

فريدون فرخ فرشته نبود           زمشك و زعنبر سرشته نبود

به دادو دهش يافت آن نيكويي          تو دادو دهش كن فريدون تويي

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/02ساعت 7:35 توسط حسن رستمي |

 

باند پیچی کرده است

پای خود را یک  کلاغ

او تصادف کرده است

توی  باغی   با    الاغ

حال    آقای       کلاغ

خیلی  الان است  بد

می رود لی لی کنان

راه  با  یک  دانه     پا

می خورد گاهی  زمین

روی فرش  سبزه ها

کی به تو گفت ای الاغ

هرچه می خواهی بکن

با ادب باش  از کلاغ

معذرت  خواهی بکن

تیتر زدم که بنویسم ماجرای رستم  و اشکبوس را که علی زودتر شعرش را قالب کرد

+ نوشته شده در شنبه 1387/08/25ساعت 1:19 توسط حسن رستمي |

روزی پرنده ای در جنگل آواز سر داد ه بود مردی با جعبه ای پر از کرم از آنجا عبور می کرد. پرنده پرسید درون جعبه ات چیست ؟

گفت : کرم به بازار می روم تا بفروشم و پر بگیرم

پرنده گفت : من پر های زیادی دارم یکی از آنها را به تو می دهم و کرم می گیرم تا مجبور نباشم دنبال غذا بگردم

مرد قبول کرد و این اتفاق آنقدر ادامه پیدا کردکه دیگر پرنده پری در بدن نداشت حالا دیگر او نمی توانست پرواز کندو کرم شکار کنداو بسیار زشت شده بود و آنقدر گرسنه ماند تا مرد

نتیجه

۱-پرنده فکر می کرد راه آسانی را برای بدست آوردن غذا پیدا کرده است در حالی که دشوارترین راه بود

۲-بسیاری از مواقع ما به دنبال آسان ترین راه هستیم در حالی که نهایتا سخت ترین راه را پیموده ایم

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/08ساعت 18:43 توسط حسن رستمي |

از حدود یک سال قبل که شاهنامه خوانی را در منزل شروع کردم چیزهای فراوانی از فردوسی بزرگ آموختم قبلا حافظ را خیلی بزرگ می دیدم تا با مولوی آشنا شدم و حافظ رنگ قبلی را نداشت اما امروز که در شاهنامه عمیق می شوم آبشخور فردوسی را زلال و گوارا می بینم

نمونه ای از این را در داستان اسفندیار که هم اینک می خوانم ببینید

بعد از اینکه گشتاسب فرزندش اسفندیار را زندانی می کند و خود از آیین وحدانیت سر می تابد و به عوام فریبی مشغول می شودو به رای جاماسب حکیم گوش نمی کند ایران توسط ارجاسب و لشکر چین تصرف شده و فرزندان گشتاسب اکثرا گشته می شوند واو تنها راه نجات کشور و تاج وتختش را به راهنمایی جاماسب در پوزش از اسفندیار می بیند و با وساطت جاماسب دل اسفندیار تا حدودی نرم می شودو از بند به لشگر گاه می آید با جنازه ی بی جان گرزم که به سعایت هم او به بند افتاد بود روبرو می شود و فردوسی این سخنان حکیمانه را بر زبان اسفندیار می نهد

چنین گفت با کشته اسفندیار

که ای مرد نادان بد روزگار

نگه کن که دانای ایران چه گفت

بدانگه که بگشاد راز از نهفت

که دشمن که دانا بود به زدوست

ابا دشمن و دوست دانش نکوست

براندیشه آنکس که دانا بود

به کاری که بر وی توانا بود

زچیزی که افتد بر او ناتوان

به جستنش رنجه ندارد روان

از ایران همی جای من خواستی

برافکندی اندر جهان کاستی

ببردی از این پادشاهی فروغ

همی چاره جستی به گفت دروغ

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/07/12ساعت 22:48 توسط حسن رستمي |

غنچه با دل گرفته گفت :

زندگی

لب زخنده بستن است

گوشه ای درون خود نشستن است .

گل به خنده گفت زندگی شگفتن است

با زبان سبز راز گفتن است

تو چه فکر می کنی

راستی کدام یک درست گفته اند؟؟

بخشی از شعرراز زندگی سروده مرحوم قیصر امین پور

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/03ساعت 23:55 توسط حسن رستمي |

به جست و جوی ورق پاره نامه یی دیروز

چو روزهای دگر عمر خود هبا کردم

زروزگارقدیم آنچه کهنه کاغذ بود

گشودم از هم و آن سان که بود تا کردم

از آن میان قطعاتی ز نظم و نثر لطیف

که یادگار بد از دوستان جدا کردم

همه مدارک تحصیلی و اداری را

ردیف وجمع به ترتیب سالها کردم

کتا بها که به گرد اندرون شده بود

به پیش رو ی بر افشانده لا به لا کردم

میان خرمن اوراقی این چنین نا گاه

به بحر فکر در افتادم وشنا کردم

به هر ورق خطی از عمر رفته بر خواندم

به هر قدم نگه خشم بر قفا کردم

نگاه کردم ودیدم که نقد هستی خویش

چگونه صرف به بازار نا روا کردم

چگونه در سر بی ارج وبی بها کاری

به خیره عمر عزیز گرانبها کردم

دریغ ودرد که چشم افتاده بود از کار

به کار خویش تن آن دم که چشم وا کردم

برادران وعزیزان شما چنین مکنید

که من به عمر چنین کردم و خطا کردم

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/06/12ساعت 21:35 توسط حسن رستمي |

یا گزارم شکوه در شورای امن چشم تو

یا دلی کز ما ربودی با تجاوز پس بده

آتش جور تو بگذشت از مدار سی وهشت

نازنینا رحم کن فرمان آتش بس بده             باستانی پاریزی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

آنکه فکرش گره از کار جهان بگشاید

گو بفرما در این کار نظری بهتر از این

----------------------------------------

سبزه رویی به خط سبز مرا کرد اسیر

دام همرنگ زمین بود گرفتار شدم

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/07ساعت 23:54 توسط حسن رستمي |