تبليغاتX
نگاه من
 

من غم ومهر حسین با شیر از مادر گرفتم

تولد من به ماه قمری در اول محرم است چه ربطی به چه چیزی دارد نمی دانم

ظهر شدو قافله ای با شکوه

از پی هم آمده چون رشته کوه

سلسله در سلسله نور و نوا

آینه دار رخشان انبیا

هر یکی از دیگری آزاده تر

بر قدم عشق در افتاده تر

گل که نه خورشید که نه ماه نه

یوسف باز آمده از چاه نه

اله از این قافله ی ناشکیب

نصر من الله و فتح قریب

سر وقدی غالیه پر دازشان

دسته گلی سرخ در آغازشان

حور و ملک در عجب از آدمی

خیره بر این سو بنی هاشمی

خیره بر این بدر تمام آمده

وقت سحر بر لب بام آمده

بارسبک بار سبک تر ببند

خسته سدم محمل دیگر ببند

بار سبک بار سبک تر کنید

سوته دلم باده به ساغر کنید

قصد کجا کرده یل بو تراب

....

خدایا کلمه تویی کمک کن بی جا نگویم چرا که به مقدس ترین وجود اهانت کرده ام

بارخدایا علی از قول معلمش می گفت :هر چه از زمین بیشتر فاصله بگیریم هوا کمتر می شود-پس کمک کن تا آسمانی بشویم و ازهوا برهیم

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/09/28ساعت 20:1 توسط حسن رستمي |

 

صبح پنجشنبه جلسه مدیران متوسطه بود به نظرم برای جلسات مدیران باید وقت بیشتری را اختصاص بدهم

نزدیک ظهر در خدمت طلابی بودم که از قم جهت تبلیغ در مدارس پسرانه دعوت کردیم شیوه ی کارشان را پرسیدم تاکید بر کار کلاس به کلاس داشتند ضمنا حاضر به استفاده از غذا و مکان ما هم نبودند برای اسکان حوزه ی علمیه شاهرود را انتخاب کرده بودند چند نکته هم من یاد آوری کردم :

۱- به سوالاتی جواب بدهید (ولو ناقص) که دانش آموزان مطرح کرده اند نه اینکه پاسخ جامع ومانع به سوالایی بدهید که خودتان مطرح کرده اید

۲- بحث را از جایی شروع کنید که مورد علاقه ی بچه هاست و به جایی ختم کنید که مورد نظر شماست

۳- در موارد مطرح شده حجیت نظر مقام معظم رهبری باشد

۴- دانش آموزان با هوش شناختی و هیجانی با لا را برای طلبگی تشویق کنید

۵-...

بعد از ناهار مادرم تماس گرفت که بیا کارت دارم برای دیدنش به منزل خواهرم رفتم موضوعی را مطرح کرد که نزدیک بود از خنده خفه بشم

بعد هم در اداره در خدمت همکار محترمی بودم با حرفهای خیلی خوب که رنگ سیاسی داشت و بوی عاطفی وقت رفتن وصف الحالش این بیت را زمزمه کردم

تیرت همه بر نشانه شد راست

هر چند کمان به چپ کشیدی

البته چپ و راست را در مفهوم سیاسی بخوانید

بارخدایا فاصله ی بین قلب ها را شیطان پر می کند بین قلب های ما فاصله مینداز

بارخدایا کمک کن وقتی حرف جدی ندارم سکوت کنم

خدایا امروز بر ستیغ کوه پنج پرنده ی گمنام دیدم کمک کن اگر پرنده نیستم مرغ خانگی نباشم

خدایا کمک کن آنقدر از زمین دور شوم که آن را حقیر و کوچک ببینم

خدایا هم اکنون باران می بارد و باران پایان پریشانی ابرهاست پایان پریشا نی من کجاست؟

خدایا کمک کن وقتی به ضعف هاو بدی های من اشاره می کنند از خود دفاع نکنم بلکه به بدی هایم حمله کنم

+ نوشته شده در جمعه 1388/09/27ساعت 16:24 توسط حسن رستمي |

 

کتابی بدستم رسید به اسمFact about israel education نویسنده کتاب یهودی از نوع اسراییلی و صهیو نیستی است تازه فهمیدم که در خیلی از موارد یهودیان بر آموزش و پرورش دنیا سیطره دارند. و چقدر ما اسراییلیات در تعلیم وتربیت داریم .حیف که راجع به ناخن جوییدن و شب ادراری و... چیزی ننوشته که اگر اینگونه بود خیلی ها اقدام به ترجمه ی آن می کردند.خیلی دلم می خواست این کتاب را دکتر سعیدی ترجمه کند چون اگر قرار باشد من ترجمه کنم از تر جمه های ذبیح الله منصوری خدا بیامرز هم قطور تر می شود اما ترجمه های علی  روان است مثل آب.

دیشب متوجه شدم با آنکه هنوز سند سازی برای تغییر نام خلیج فارس به نام کشورهای عربی به قوت خود باقی است ابو علی سینا هم همچون مولانای ترک نزاد در زمره ی علمای عرب قرار گرفت

گویا افغان ها هم طی اقدامی غافل گیرانه خیابانی را به نام ابن سینا  نام گذاری کرده اند و تمبری هم به نام او منتشر کرده اند و مدعی شدند که این پزشک بلخی بوده است یعنی اهل افغانستان هر چند قبل از این مرزها بلخ جز ایران بوده است .کسی که در 358 خورشیدی در روستایی نزدیک بخارا متولد شده و در همدان در گذشته و نیا کانش همه ایرانی بوده اند اکنون شده شیخ افغان یا شیخ عرب یا للعجب.

کلاس سوم راهنمایی که بودم کتاب امیر ارسلان رومی را از دوستم امانت گرفتم و 24 ساعته خواندم و تحویل دادم از بس داستان این کتاب جالب بود بعدا فهمیدم که این کتاب را محمد علی نقیب الممالک در زمان قجر تعریف کرده و شاهزاده خانمی هم یواشکی به رشته تحریر در آورده از آن زمان تا حالا دیگر هیج نوشته ای را یک ضرب نخواندم مگر یادداشت های سفر ...که از شما چه پنهان با علاقه خواندم در مورد آن اگر شد بعدا می نویسم

در المراقبات برای هر ماه اعمالی آمده است بعضی از ماهها بر بعضی فضیلت دارد اما ماه مورد علاقه ی من محرم است هر سال تا رسیدن محرم لحظه شماری می کنم و تقریبا تمام مطالعه ام در این ما به این ماه مربوط است

آخر وقت از شبکه 4 برای ضبط بر نامه تمتس گرفتند باید دوروز برم تهران و ده تا برنامه ی 15 دقیقه ای ضبط کنم آماده شد خبر می کنم ببینید

بار خدایا با سوار شدن بر دنیا نمی توان اسلام را پیاده کرد کسی به سایه و تاریکی دل می سپارد که لدت حضور آفتاب را نچشیده باشد لدت حضور آفتاب را به ما بچشان

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/09/24ساعت 17:0 توسط حسن رستمي |

 

پنجشنبه عصر در جشن تکلیف دختران دبستان حمیده شرکت کردم من تنها مهمان آنان بودم بچه ها خوشحال بودند که با بلوغ به تکلیف رسیده اند و من متفکر بودم که با انجام تکلیف به بلوغ می رسم.

جمعه آنقدر در شاهوار ماندم تا خورشید به بالش کوه سر گذاشت یادم باشد مثل خورشید بخوابنم

شنبه در استانداری شورای آموزش و پرورش بود اولین جلسه با استاندار جدیدیادم آمد بسیاری از کسانی که تکیه کلامشان به قول معرف است اتفاقا هیچ قول معروفی را بیان نمی کنند.

یکشنبه مهمان مردم خوب میامی و بکران بودم در روز خانواده و پر گفتم چیزهایی را که عمل نمی کنم.

ناهار را با صمیمیت کودکی خوردم

بار خدایا !همه چیز را با خیال گذراندن چهره ی دیگربی خیال است ما را بی خیال مپسند

خدایا !کمک کن تا آنچه را برای دیگران دیکته می کنم یک بار خودم نیز بنویسم

خدایا کمک کن تا سکوت دیگران را ترجمه کنم

خدایا کمک کن تا بدانیم کجا هستیم و به کجا باید برویم

خدایا کمک کن پیش از نشستن به بر خاستن بیندیشم

خدایا کمک کن تا بخودم سری بزنم

خدایا دلی که در روز چند بار تکان نخورد احتمالا مرده است

خدایا هیچ کدام از چها رفصل قابل اعتماد نیست فصل پنجم زندگی را به من نشان بده

خدایا کمک کن تا عشق بی پشتوانه را در شعر نسرایم

خدایا کمک کن تا همین حالا از قبر خود بر خیزم شاید قیامت را دیدم

خدایا خوبترین قسمت بهشت بین معلمان تقسیم می شود ما را معلم محشور بفرما

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/09/22ساعت 18:53 توسط حسن رستمي |

 

باتلفن فرماندار از خواب بیدار شدم تازه متوجه شدم که قبلش پیامک  هم داده سوالش این بود که امروز تکلیف مدارس چیه با این برفی که آمده از شما چه پنهان بدون اینکه بلند بشم گفتم برفی اینقدری نیست که مدرسه تعطیل کنیم همینطور که می گفتم از پنجره بیرون را هم نگاه کردم دیدم حدسم درست بوده برای محکم کاری گفتم شهر کارمندی اگر مدارس را تعطیل کنیم باید پدر و مادر ها رو هم تعطیل کنیم هیچی نگفت یقین حاصل شد که مجاب شده یک ساعت بعد معاون آموزشی زنگ زد که از اداره زیاد زنگ می زنند چکار کنیم گفتم می رویم مدرسه و درس میدیم  - با خودم گفتم چه علاقه ای به تعطیلی دارند این ملت (نه مسوولین)

اول هفت آمدم اداره دیدم امروز همه فکر منو داشتند و زودتر آمدند

ساعت ده و پنجاه دقیقه مرکز آموزشی فنی و حرفه ای دختران بودم تا به مناسبت روز دانشجو صحبت کنم وارد جلسه شدم مجری دعوت کرد برای صحبت

مشکلات جامعه ی دانشجویی دختران را به سه دسته تقسیم کردم

۱- مساله هویت یابی در دانشجویان که با مقومات و مولفاتش توضیح دادم

۲-گرفتاری در دام افراط و تفریطکه از اول انقلاب گرفتارش هستیم

۳-دور ماندن از ساحت آرمانها و کارکردهاکه تازگی ها گرفتارش شدیم

یک شکم سیر سخنرانی بله سخنرانی کردم اگر چه سعدی ما را دعوت به سخن دانی کرده است

(سعدیا گر چه سخندان و نصیحت گویی                     به عمل کار برآید به سخنرانی نیست)

حس کردماولا مسوولین باید ظرفیت تحمل خودشان را بالا ببرند ثانیا دانشجویان هم باید سیب زمینی نباشند

خب بگدریم که کلی کار دارم

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/09/17ساعت 17:57 توسط حسن رستمي |

عيد قربان كه پس از وقوف در عرفات(مرحله شناخت) و مشعر (محل آگاهي و شعور) و منا (سرزمين آرزوها، رسيدن به عشق) فرامى رسد، عيد رهايى از تعلقات است. رهايى از هر آنچه غيرخدايى است. در اين روز حج گزار، اسماعيل وجودش را، يعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنيوى پيدا كرده قربانی مى كند تا سبكبال شود.


صدای پای عید می آید. عید قربان عید پاک ترین عیدها است عید سر سپردگی و بندگی است. عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است. عید قربان عید نزدیک شدن دلهایی است که به قرب الهی رسیده اند. عید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو است.


و اکنون در منايي،ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي اسماعيل تو کيست؟ چيست؟ مقامت؟آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ املاكت؟ ... ؟

اين را تو خود ميداني، تو خود آن را، او را – هر چه هست و هر که هست – بايد به منا آوري و براي قرباني، انتخاب کني، من فقط مي توانم " نشانيها " يش را به تو بدهم:

آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف مي کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" ميخواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد مي افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي اش نمي گذارد تا " پيام" رابشنوي، تا حقيقت را اعتراف کني، آنچه ترا به "فرار" مي خواند آنچه ترابه توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي کشاند، و عشق به او، کور و کرت مي کندابراهيمي و "ضعف اسماعيلي" ات، ترا بازيچه ابليس مي سازد. در قله بلندشرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي ات تنها يک چيز هست که براي بدست آوردنش، ازبلندي فرود مي آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست ميدهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد، يا يک شيء، يا يکحالت، يک وضع، و حتي، يک " نقطه ضعف"!

امااسماعيل ابراهيم، پسرش بود!

سالخورده مردي درپايان عمر، پس از يک قرن زندگي پر کشاکش و پر از حرکت، همه آوارگي و جنگ و جهاد وتلاش و درگيري با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متوليان بت پرستي و خرافه هاي ستاره پرستي و شکنجه زندگي. جواني آزاده و روشن و عصياني در خانه پدرخوانده ای  متعصب و بت پرست وبت تراش! و در خانه اش زني نازا، متعصب، اشرافي: ساره

و اکنون، در زير بارسنگين رسالت توحيد، در نظام جور و جهل شرک، و تحمل يک قرن شکنجه "مسئوليتروشنگري و آزادي"، در "عصر ظلمت و با قوم خوکرده با ظلم"، پير شدهاست و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز يک " بشر" مانده است و درپايان رسالت عظيم خدايي اش، يک " بنده خدا" ، دوست دارد پسري داشته باشد، اما زنش نازا است و خودش، پيري از صد گذشته، آرزومندي که ديگر اميدوار نيست،حسرت و يأس جانش را مي خورد، خدا، بر پيري و نااميدي و تنهايي و رنج اين رسول امين و بنده وفادارش – که عمر را همه در کار او به پايان آورده است، رحمت مي آورد و ازکنيز سارا – زني سياه پوست –  به او يک فرزند مي بخشد، آن هم يک پسر! اسماعيل،اسماعيل، براي ابراهيم، تنها يک پسر، براي پدر، نبود، پايان يک عمر انتظار بود،پاداش يک قرن رنج، ثمره يک زندگي پرماجرا، تنها پسر جوان يک پدر پير، و نويدي شیرین، پس از نوميدي تلخ.

و اکنون، در برابرچشمان پدر – چشماني که در زير ابروان سپيدي که بر آن افتاده، از شادي، برق مي زند– مي رود و در زير باران نوازش و آفتاب عشق پدري که جانش به تن او بسته است، ميبالد و پدر، چون باغباني که در کوير پهناور و سوخته ي حياتش، چشم به تنها نو نهال خرّم و جوانش دوخته است، گويي روئيدن او را، مي بيند و نوازش عشق را و گرماي اميدرا در عمق جانش حس مي کند.

در عمر دراز ابراهيم،که همه در سختي و خطر گذشته، اين روزها، روزهاي پايان زندگي با لذت " داشتن اسماعيل" مي گذرد، پسري که پدر، آمدنش را صد سال انتظار کشيده است، و هنگامي آمده است که پدر، انتظارش نداشته است!

اسماعيل،اکنون نهالي برومند شده است، جواني جان ابراهيم، تنها ثمر زندگي ابراهيم، تمامي عشق و اميد و لذت پيوند ابراهيم!

در اين ايام ، ناگهانصدايي مي شنود :

"ابراهيم! به دودست خويش، کارد بر حلقوم اسماعيل بنه و بکُش"!

مگر مي توان با کلمات،وحشت اين پدر را در ضربه آن پيام وصف کرد؟

ابراهيم، بنده ي خاضع خدا، براي نخستين بار در عمر طولاني اش، از وحشت مي لرزد، قهرمان پولادين رسالت ذوب مي شود، و بت شکن عظيم تاريخ، درهم مي شکند، از تصور پيام، وحشت مي کند اما،فرمان فرمان خداوند است. جنگ! بزرگترين جنگ، جنگِ در خويش، جهاد اکبر! فاتح عظيمترين نبرد تاريخ، اکنون آشفته و بيچاره! جنگ، جنگ ميان خدا و اسماعيل، در ابراهيم.

دشواري"انتخاب"!

کدامين را انتخاب ميکني ابراهيم؟! خدا را يا خود را ؟ سود را يا ارزش را؟ پيوند را يا رهايي را؟ لذت را يا مسئوليت را؟ پدري را يا پيامبري را؟ بالاخره، "اسماعيلت" را يا" خدايت" را؟

انتخاب کن! ابراهيم.

در پايان يک قرن رسالت خدايي در ميان خلق، يک عمر نبوتِ توحيد و امامتِ مردم و جهاد عليه شرک و بناي توحيد و شکستن بت و نابودي جهل و کوبيدن غرور و مرگِ جور، و از همه جبهه ها پيروزبرآمدن و از همه مسئوليت ها موفق بيرون آمدن و هيچ جا، به خاطر خود درنگ نکردن واز راه، گامي، در پي خويش، کج نشدن و از هر انساني، خدايي تر شدن و امت توحيد راپي ريختن و امامتِ انسان را پيش بردن و همه جا و هميشه، خوب امتحان دادن ...

اي ابراهيم! قهرمان پيروز پرشکوه ترين نبرد تاريخ! اي روئين تن، پولادين روح، اي رسولِ اُلوالعَزْم،مپندار که در پايان يک قرن رسالت خدايي، به پايان رسيده اي! ميان انسان و خدافاصله اي نيست، "خدا به آدمي از شاهرگ گردنش نزديک تر است"، اما،راه انسان تا خدا، به فاصله ابديت است، لايتناهي است! چه پنداشته اي؟

اکنون ابراهيم است که در پايان راهِ دراز رسالت، بر سر يک "دو راهي" رسيده است: سراپاي وجودش فرياد مي کشد: اسماعيل! و حق فرمان مي دهد: ذبح! بايد انتخاب کند!

"اين پيام را من در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."! ابليسي در دلش "مهرفرزند" را بر مي افروزد و در عقلش، " دليل منطقي" مي دهد.

اين بار اول، "جمره اولي"، رمي کن! از انجام فرمان خود داري مي کند و اسماعيلش را نگاه ميدارد،

"ابراهيم،اسماعيلت را ذبح کن"!

اين بار، پيام صريحتر، قاطع تر! جنگ در درون ابراهيم غوغا مي کند. قهرمان بزرگ تاريخ بيچاره اي است دستخوش پريشاني، ترديد، ترس، ضعف،پرچمدار رسالت عظيم توحيد، در کشاش ميان خدا وابليس، خرد شده است و درد، آتش در استخوانش افکنده است.

روز دوم است، سنگيني"مسئوليت"، بر جاذبه ي "ميل" ، بيشتر از روز پيش مي چربد.اسماعيل در خطر افتاده است و نگهداريش دشوارتر.

ابليس، هوشياري و منطق و مهارت بيشتري در فريب ابراهيم بايد بکار زند. از آن "ميوه ي ممنوع" که به خورد "آدم" داد!

ابليس در دلش"مهر فرزند" را بر مي افروزد و در عقلش "دليل منطقي" مي دهد.

"اما ... من اين پيام را در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."؟

اين بار دوم، "جمره وسطي"، رمي کن!

از انجام فرمان خودداري مي کند و اسماعيل را نگه مي دارد.

"ابراهيم!اسماعيلت را ذبح کن"! صريح تر و قاطع تر.

ابراهيم چنان در تنگناافتاده است که احساس مي کند ترديد در پيام، ديگر توجيه نيست، خيانت است، مرز"رشد" و "غي" چنان قاطعانه و صريح، در برابرش نمايان شده استکه از قدرت و نبوغ ابليس نيز در مغلطه کاري، ديگر کاري ساخته نيست. ابراهيم مسئو  ل ا ست، آري، اين را ديگر خوب مي داند، اما اين مسئوليت تلخ تر و دشوارتر ازآنست  که به تصور پدري آيد. آن هم سالخورده پدري، تنها، چون ابراهيم!

و آن هم ذبح تنها پسري، چون اسماعيل!

کاشکي ذبح ابراهيم مي بود، به دست اسماعيل،  چه آسان! چه لذت بخش! اما نه، اسماعيلِ جوان بايدبميرد و ابراهيمِ پير بايد بماند.، تنها، غمگين و داغدار...

ابراهيم،هر گاه که به پيام مي انديشد، جز به تسليم نمي انديشد، و ديگر اندکي ترديد ندارد،پيام پيام خداوند است و ابراهيم، در برابر او، تسليمِ محض!

اکنون، ابراهيم دل ازداشتن اسماعيل برکنده است، پيام پيام حق است. اما در دل او، جاي لذت"داشتن اسماعيل" را، درد "از دست دادنش" پر کرده است. ابراهيم تصميم گرفت، انتخاب کرد، پيداست که "انتخابِ" ابراهيم، کدام است؟ "آزادي مطلقِ بندگي خداوند"!

ذبح اسماعيل! آخرين بندي که او را به بندگي خود مي خواند!

ابتدا تصميم گرفت که داستانش را با پسر در ميان گذارد، پسر را صدا زد، پسر پيش آمد، و پدر، در قامت والاي اين "قرباني خويش" مي نگريست!

اسماعيل، اين ذبيح عظيم! اکنون در منا، در خلوتگاهِ سنگي آن گوشه، گفتگوي پدري و پسري!

پدري برف پيري بر سر ورويش نشسته، ساليان دراز بيش از يک قرن، بر تن رنجورش گذشته، و پسري، نوشکفته ونازک!

آسمانِ شبه جزيره، چهمي گويم؟ آسمانِ جهان ، تاب ديدن اين منظره را ندارد. تاريخ، قادر نيست بشنود.هرگز، بر روي زمين چنين گفتگويي ميان دو تن، پدري و پسري، در خيال نيز نگذشته است.گفتگويي اين چنين صميمانه و اين چنين هولناک!

-"اسماعيل، من درخواب ديدم که تو را ذبح مي کنم..."!

اين کلمات را چنان شتابزده از دهان بيرون مي افکند که خود نشنود، نفهمد. زود پايان گيرد. و پايان گرفت و خاموش ماند، با چهره اي هولناک و نگاههاي هراساني که از ديدار اسماعيل وحشت داشتند!

اسماعيل دريافت، برچهره ي رقت بار پدر دلش بسوخت، تسليتش داد:

-"پدر! درانجامِ فرمانِ حق ترديد مکن، تسليم باش، مرا نيز در اين کار تسليم خواهي يافت وخواهي ديد که – اِنْ شاءَالله – از – صابران خواهم بود"!

ابراهيم اکنون، قدرتي شگفت انگيز يافته بود. با اراده اي که ديگر جز به نيروي حق پرستي نمي جنبيد و جزآزادي مطلق نبود، با تصميمي قاطع، به قامت برخاست، آنچنان تافته و چالاک که ابليس را يک سره نوميد کرد، و اسماعيل – جوانمردِ توحيد – که جز آزادي مطلق نبود، و با ارادهاي که ديگر جز به نيروي حق پرستي نمي جنبيد، در تسليم حق، چنان نرم و رام شده بودکه گوي، يک " قرباني آرام و صبور" است!

پدر کارد را بر گرفت،به قدرت و خشمي وصف ناپذير، بر سنگ مي کشيد تا تيزش کند!

مهر پدري را، درباره عزيزترين دلبندش در زندگي، اين چنين نشان مي داد، و اين تنها محبتي بود که به فرزندش مي توانست کرد. با قدرتي که عشق به روح مي بخشد، ابتدا، خود را در درونکُشت، و رگ جانش را در خود گسست و خالي از خويش شد، و پر از عشقِ به خداوند.

زنده اي که تنها به یادخدا نفس مي کشد!

آنگاه، به نيروي خدابرخاست، قرباني جوان خويش را – که آرام و خاموش، ايستاده بود، به قربانگاه برد، برروي خاک خواباند،  زير دست و پاي چالاکش را گرفت، گونه اش را بر سنگ نهاد، برسرش چنگ زد، - دسته اي از مويش را به مشت گرفت، اندکي به قفا خم کرد، شاهرگش بيرون زد، خود را به خدا سپرد، کارد را بر حلقوم قربانيش نهاد، فشرد، با فشاري غيظ آميز،شتابي هول آور، پيرمرد تمام تلاشش اين است که هنوز بخود نيامده، چشم نگشوده،نديده، در يک لحظه  "همه او" تمام شود، رها شود، اما...

آخ! اين کارد!

اين کارد... نمي برد!

آزار مي دهد،

اين چه شکنجه ي بيرحمي است!

کارد را به خشم بر سنگ مي کوبد!

همچون شير مجروحي مي غرد، به درد و خشم، برخود مي پيچد، مي ترسد، از پدر بودنِ خويش بيمناک مي شود، برق آسا بر مي جهد و کارد را چنگ مي زند و بر سر قرباني اش، که همچنان رام و خاموش،نمي جنبد دوباره هجوم مي آورد،

که ناگهان،

گوسفندي!

و پيامي که:

"اي ابراهيم! خداوند از ذبح اسماعيل درگذشته است، اين گوسفند را فرستاده است تابجاي او ذبح کني، تو فرمان را انجام دادي"!

الله اکبر!

يعني که قرباني انسان براي خدا – که در گذشته، يک سنت رايج ديني بود و يک عبادت – ممنوع! در "ملت ابراهيم" ، قرباني گوسفند، بجاي قرباني انسان! و از اين معني دارتر، يعني که خداي ابراهيم، همچون خدايان ديگر، تشنه خون نيست. اين بندگان خداي اند که گرسنه اند، گرسنه گوشت! و از اين معني دارتر، خدا، از آغاز، نمي خواست که اسماعيل ذبح شود، مي خواست که ابراهيم ذبح کننده اسماعيل شود، و شد، چه دلير! ديگر، قتل اسماعيل بيهوده است، و خدا، از آغاز مي خواست که اسماعيل، ذبيح خدا شود، وشد، چه صبور! ديگر، قتل اسماعيل، بيهوده است! در اينجا، سخن از " نيازِخدا" نيست، همه جا سخن از " نيازِ انسان" است، و اين چنين است" حکمتِ" خداوند حکيم و مهربان، "دوستدارِ انسان"، که ابراهيمرا، تا قله بلند "قرباني کردن اسماعليش" بالا مي برد، بي آنکهاسماعيل را قرباني کند! و اسماعيل را به مقام بلند "ذبيح عظيم خداوند"ارتقاء مي دهد، بي آنکه بر وي گزندي رسد!

که داستان اين دين،داستان شکنجه و خود آزاري انسان و خون و عطش خدايان نيست داستان "کمال انسان" است، آزادي از بند غريزه است، رهايي از حصار تنگ خودخواهي است، و صعودروح و معراج عشق و اقتدار معجزه آساي اراده بشريست و نجات از هر بندي و پيوندي که تو را بنام يک «انسان مسئول در برابر حقيقت"، اسير مي کند و عاجز، و بالأخره،نيل به قله رفيع "شهادت"، اسماعيل وار، و بالاتر از "شهادت" -آنچه در قاموس بشر، هنوز نامي ندارد – ابراهيم وار! و پايان اين داستان؟ ذبح گوسفندي، و آنچه در اين عظيم ترين تراژدي انساني، خدا براي خود مي طلبيد؟ کشتن گوسفندي براي چند گرسنه اي!

موسم عيد است. روز شادى مسلمانان. روزقبولى در جشن بندگى خداوند. اى مسلمان حج گزار و اى كسى كه در شكوهمندترين آيين دينى از زخارف دنيا دور شدى و به او نزديك تر شدی. ايام حج را نشانه اى از پاكيزگى ،رهايى، آزادگى، آگاهى و معنويت بدان. بدان كه زمين سراسر حجى است كه تو در آنى وبايد با سادگى، وقوف در جهان درون و بيرون و قربانى كردن همه آرزوهاى پوچ دنيوى،خود را براى سفر بزرگ آماده كنى. انسان مسافر چند روزه كاروان زندگى است. سلام بر ابراهيم، سلام بر محمد و سلام بر همه بندگان صالح خداو...

+ نوشته شده در جمعه 1388/09/06ساعت 1:40 توسط حسن رستمي |

 

پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.

پسرك پرسيد: «خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟»

زن پاسخ داد: «كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد.»

پسرك گفت: «خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد.»

زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.

پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: «خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت.» مجددا زن پاسخش منفي بود.

پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت. مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.»

پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم. من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند.»

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/26ساعت 15:0 توسط حسن رستمي |

 

دوشنبه هیجدهم در خدمت بازنشستگان در مشهد مقدس بودم جای شما سبز خیلی خوب بود تجربیات و صحبت های آقایان وخانم ها شنیدنی بود

اما شما اگر می خواهید بازنشستگی راحتی داشته باشید باید حداقل از یک دهه مانده به آن برنامه ریزی کنید برای طراحی چنین برنامه ای باید به سوالات زیر پاسخ دهید

۱- برای دوران بازنشستگی چه هدفی دارید؟

۲-برای این هدف به چه میزان نقدینگی نیاز دارید؟

۳-چه اتفاقات و نیازهای جدیدی را پیش بینی می کنید؟

۴-بازنشستگی را از چه زمانی آغاز می کنید؟

۵-برداشت از منابع بازنشستگی را از چه زمانی آغاز می کنید؟

۶-از هزینه های خانواده در آن دوران چه بر آوردی دارید؟

۷-اوقات فراغت خود و خانواده را چگونه پیش بینی می کنید؟

شاید بعدادر این مورد بیشتر نوشتم از آقا سید عبدالله حسینی هم بدلیل اینکه کتاب را پیدا نکرده است پوزش می طلبم و امید وارم بمحض اینکه یک مجلد از کتاب بدستم برسد تقدیمشان کنم

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/21ساعت 18:19 توسط حسن رستمي |

 

امروز صبح بازدیدی داشتم از مدرسه پادگان چهلدختر گویا قبلا خبر داده بودم رسیدم همه آماده بودند و فرمانده پادگان جلوی مدرسه دوستان ارتشی هیچی کم نگذاشته بودند پر و پیمون استقبال کردند

جلسه بعدی شورای فرهنگ عمومی بود که با تاخیر شش ماه در اداره ارشاد تشکیل شد بد نیست بدانید در این سه جلسه ای که من شرکت کردم (یکی از ۲۷مسئولیتی که علاوه بر آموزش و پرورش بر عهده مدیر آموزش و پرورش است عضویت در همین شورا است) تا به حال حتی یک کلمه هم حرف نزدم از شما چه پنهان با اینکه اعضای این شورا شخصیت های اداری مهمی هستند من از جلسه اول تا به حالا از حرفهایی که می زنند هنوز هم ماتم نمی دانم چرا اینا فکر می کنند فرهنگ عمومی با حمام عمومی آن هم از نوع خزینه ای یکی است قدمای نزدیک به زمان ما گفتند حمام خزینه حوضی (خزانه ای) داشته کوچک و در مدت شاید ماه ها آب آن را عوض نمی کردند فقط کثافات روی آب را می گرفتند و کل مردم داخل همین آب خودشان را می شستند لذا بعد از دقایقی هر چی می خواستی توی این آب پیدا می شد نه فکر کنم مفهوم را خوب نرساندم در نظر بگیرید که شما به یک مهمانی دعوت شوید و سفره ای با مثلا ۳۰نوع غذا ی مختلف پهن کنند(به تعداد اعضای شورا) ولی به شما یک پلاستیک بدهند و بگویند از هر غذا مقداری داخلش بریز و خوب هم بزن وبعد بخواهی همین را بخوری . آره خوب شده فکر کنم مفهوم را رساندم یعنی اگر حالتان بهم خورد مفهوم رسانده شده شاید به همین دلیل مدیر اداره ی فرهنگ با پنج شش هزار فرهنگی تا حالا حرف نزده چون نمی خواد یک قاشق به محتوای پلاستیک اضافه کند چون پلاستیک پر شده ممکن است پاره بشود ومحتوای آن با گلاب به روتون روم بدیوار استفراغ فرقی ندارد بلا خره به این نتیجه رسیدند که آموزش و پرورش یک مسابقه بر گزار کند تا سطح فرهنگ بالا برودبعض هم گفتند زنگ فرهنگ بزنیم ومن بازهم ساکت بودم(چون باکسی مسابقه ندارم و ضمنا نمی خوام زنگار ببخشید زنگ بزنم)

داخل جلسه بودم که موبایل یکسره شد نگرفتم پیام داد آقای دکتر شریعتی است تازه فهمیدم غایب است گفت مدرسه منتظر من است گفتم ۳میرسم و رسیدم معاونین اداره ما وایشان حاضر بودند موضوع بخشی از زمین موقوفه ی مدرسه است و توسعه ی بیمارستان فاطمیه یک سالی هست به توافق نمی رسیم با لاخره خواسته اش را پایین آورد ما هم کوتاه آمدیم حرفمان تمام شد ساعت ۴شد خواستیم بیاییم ناهار گفتند ۴دیدار بازنشستگان است  

دوتا بازنشسته و یک مجلس ختم باید دوتا را انتخاب می کردیم بازنشسته ها را انتخاب کردم اولی آقای شریفی دبیر زبان گفت ده سال عمرم طولانی تر شد دومی آقای عباسیان حرفهای خوبی زد از جمله گفت زندگی مثل زنگ تفریح است تا زنگ می خوره بچه ها می دویند بیرون یکی مشغول درس خواندن یکی بازی کردن یکی هم شوخی کردن و...هر کس سر گرم کار خودش است هنوز بخودش نجمبیده باز زنگ می خوره وباید بری کلاس

زنگی یک زنگ تفریح بیش نیست

وای آنکو عاقبت  اندیش  نیست

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/08/10ساعت 8:6 توسط حسن رستمي |

 

یکشنبه میزبان مدیر کل دفتر آموزش و نوآوری  وخلاقیت پیش دبستانی و ابتدایی وزارت آموزش و پرورش بودیم (فقط عنوان پست را داشته باشید) همه ی مدیرا ن دوره ی ابتدایی شاهرود وبسطام ومیامی به اضافه ی نماینده معلمان مهمان ما بودند در فرصت خیر مقدم گریزی به مسایل آموزش و پرورش ابتدایی زدم جناب یونسیان هم به نمایندگی از مدیران مسایلی را خیلی خوب طرح کردند نو بت به آقا که رسید همه را نصیحت فرمودند که قذر نعمت های خداوند را بدانند نمی دانم تا به حال متوجه این مطلب شده اید که قمی ها حتی مغازه دارهایشان هم اندازه یک طلبه سطح ۵ مساله و حدیث بلدند حالا مدیر کل شان چقدر می داند از مدیران بپرسید تا اذان طول کشید  سر ناهار از من پرسید چرا شما معاون سازمان ومدیر آموزش و پرورش هستید دوستان تندی صدا صاف کردند که بله شاهرود در سفر ...شد فرمانداری ویژه ...و کلامشان را قطع کردم و گفتم زمان رضا خان میر پنج که داشتند راه آهن شمال جنوب را می کشیدند در فواصل کوتاهی ایستگاه هایی برای توقف قطارها با سوخت ذغال سنگ بنا  کرد ه بودند از آنجاییکه این ایستگاه ها بد جوری در بر بیابان بود کسی حاضر به نگهبان در آن برهوت نمی شد لذا عرض حاجت به محضر ملوکانه آوردند که قبله عالم هر چقدر فریاد کردیم وجار زدیم که برای هر ایستگاه دو تا نگهبان می خواهیم کسی پیدا نشد از آنجا که کلام الملوک ملوک الکلا م است ایشان می فرمایند جار بزنید دو نفر آدم می خواهیم یکی رییس ایستگاه و یکی هم معاون ایستگاه هر کی زودتر بیاید او رییس است و چنین بو د که معاون و رییس مصطلح شد

بعد ازظهربه چند مدرسه سر زدیم از شما چه پنهان خوب بود باز هم از شما چه پنهان مدیران ابتدایی کارشان کلا خوب است

ظاهرا کسی بهش گفته بود برو مهدی آباد گفت کجا بریم گفتم هر جا شما بگی گفت بریم مهدیه گفتم برو صبح جمعه بیا اما اگر منظورت مهدی آباد است بریم و رفتم مدرسه بعدی هم  پادگان رفتیم که در مسیر بود

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/08/04ساعت 10:52 توسط حسن رستمي |

امروز عصر از دبيران دبيرستان الزهرا آموختم:

۱- نباید بیش از توانت ایثار کنی

۲- هر جا که هستی خوب است

۳- توانگری و فراوانی پایه و اساس ذهنی و معنوی دارد

۴-توانگری راستین آرامش و تندرستی را نیز در بر می گیرد

۴-آیا ما مي توانيم با فرزانگي به توانايي برسيم؟

۵-دانش راستين از درون مي جوشد

۶-من بنده ي خدايي توانگرم پس مي توانم توانگر بمانم

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/08/02ساعت 8:40 توسط حسن رستمي |

 

پست قبل را به این دلیل می خواستم انگلیسی بنویسم که صفحه کلید فارسی نمی شد که اونهم محقق نشد

اما ادامه ی مطلب از این قرار است که در قدیم یعنی نظام بطلمیوسی که امکانات به اندازه ی حالا نبود یعنی زمان تالیف نسخه ی خطی جامع المقدمات مردم وحتی علما تصور می کردند که مشارکت باب مفاعله است و گمان می کردند که باب مفاعله دو طرف دارد وطرفین به تساوی یا نامساوی در امری شرکت می کنند

اما امروز با پیشرفت تکنولوژی و مدارس هیات امنایی معلوم شد که سخت اشتباه می کردندالبته مشارکت همان دو طرف را دارد اما رابطه ی این دو طرف رابطه ی فاعلی و مفعولی است بعض اعاظم هم معتقدند که مشارکت باب استفعال است به این معنا که یک ظرف چیزی را از طرف دیگر طلب می کند مثل استعمار و یا استثمار وشاید هم استحمار و امثل ذالک ...

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/07/05ساعت 8:5 توسط حسن رستمي |

 

اول تابستان آمدند نشستند جلسه کردند وایضا صورتجلسه (تمام عمر ما در این چند سال به جلسه گذشت)که امسال باید اوقات فراغت دانش آموزان را پر و پیمانه ببینیم گفتند یک پایگاه تابستانی را به ده تا افزایش بدهیم واز مر کز شهر و ...به قسمت حاشیه شهر و نقاط محروم گسترش بدهیم گفتم قبول گفتند اعتبار ندارد باز گفتند شما تامین کن گفتیم قبول بالاخره به خیر و خوشی تمام شد اما من از ابتدا با این موضوع موافق نبودم اصلا شخصا یک بسته ی پیشنهادی برای اوقات فراغت دانش آموزان دارم به اسم بسته ی پیشنهادی ۱+۴که به نظرم مشکل اوقات فراغت را نه تنها کاملا حل می کند حتی آن را تا درصد زیادی غنی هم می کند(با غنی سازی سیاسی اشتباه نشود)

اولا باید دانش آموزان را به چهار دسته ی مساوی و یا غیر مساوی تقسیم کرد و همه ی معلمان هم یک دسته باشند.یک عده را بفرستیمفوتبال تماشا کنند البته با حواشی آن مثلا روزنامه ورزشی بخوانند عکس ورزشکاران را روی کلاسور کیف و سایر ملزوماتشان بچسانندو...

یک گروه را همکه درس خوان تر هستند به نظر من یک دانشگاه درست کنیم به اسم دانشگاه آزاد و بگوییم بدون کنکور یا شاید هم با کنکور بروند آنجا درس بخوانندالبته در این میان به معلم های این دانش آموزان هم بگوییم بعد از ظهر بروند به این ها همان درس های دبیرستان را که نداده اند چون کلاسها ۳۰نفره وشلوغ بوده و قطعا نمی شده حالا در کلاسهای ۷۰نفره دانشگاه درس بدهندالبته در این میان باید سعی کنیم از دانش آموزان (دانشجویان)بیشتر پول بگیریم و به معلم ها(اساتید)کمتر پول بدهیمدر این میان هر دو نسل را گداشتیم سر کاراوقات فراغتشان را هم پر کردیم البته با ما به التفاوت این پول هم می توانیم توسعه و عمران ایجاد کنیم مثلا در ورودی شهر ازسمت دامغان دست راست دانشگاه آزاد را تاسیس کنیم و در داخل آن فضایی را پیش بینی کنیم به اسم پارک که اگر کسی خواست به گروه بعدی که متعاقبا عرض خواهم کرد بپوند ما از قبل امکاناتش را داشته باشیم

می ماند گروه سوم این گروه را باید کاملا بگذاریم حال کنند یعنی امکانات و ابزار آن را هم فراهم کنیم مثلا همین جلالی واحسانفر را بگوییم به مدارس نروند به موبایل دانش آموزان و بلوتث وفیلم های ...و مواد مخدر و این جور چیزها کار نداشته باشند بچه بتوانند با لباسهای خنده دار به مدرسه بروند حتی در اردوها بتوانند با استفاده از همان موبایلشان آهنگ جاز و رپ بگدارند و قس علی هذا...

در وروی شهر از سمت میامی و آزادشهربغل کوه می توانیم یک جاده درست کنیم اسمش را به نظر من بگذاریم جاده سلامتی دانش آموزان ذکورا و اناثاو بالاتفاق در هر وقت از روز بویژه نزدیک غروب که هوا به سمت تاریکی می رود بیایند آنجا سیاحت کنند خود ما هم با همان سادگی و بلاهت ذاتیمان هر وقت خواستیم از کنارشان با غمز عین عبور کنیم و هیچوقت تذکری نصحیتی نکنیم البته پایین کوه هممی توانیم یک پارک درست کنیم به اسم پا رک بلوار ودر بین درختان هم سکو هایی را جهت نشستن و صحبت کردن تعبییه کنیم قطها لازم می شود

اما دسته ی چهارم این افراد وظیفه دارند بروند حال دسته ی قبل را بگریند حالا به هر طریق ممکن مثلا با نهی از منکر شده با خواندن دعا در مزار شهدای گمنام یا اصلا نوحه خوانی در وسط همان جاده با بوق آژیر با توم و یا هر وسیله دیگر

خب طرح چطور بود؟

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/06/24ساعت 0:0 توسط حسن رستمي |

 

بی تردید دوران مدرنیته در بخش راز زدایی از عالم سپری گشته است و انسان خردورز معاصر که به مدد دانش و معرفت بر پیچیدگی ها و ظرایف رمز آلود وجود خویش معترف است طالب آن نیست که تاوان بینش ها و نگرش های غلط خود را بیش از آنچه تا کنون پرداخته بپردازد و با ظهور دوره ی پسامدرن جامعه ی بشری از هر نژادی و با هر گونه تفکری تا بع دین حنیف و یا بی اعتقاد به ادیان ابراهیمی بیش از همیشه خویشتن را به تصحیح نگرش و بینش خود نسبت جهان هستی نیازمند می بیند...

...واگر انسان آینده در پرتو اتحاد جانهای شیفته معنی(معنا)تفاهم و همدلی را در جامعه جهانی جاری سازد این فرصت مغتنم ایجاد می گردد که ذهن و وجود را در دریای ژرف جداب و عطر آگین محبت عالم خلقت مستغرق ساخته و از نعمت آرامش و طمانینه روح و روان متنعم گردد...

                                                                                         نویسنده:محمدی

+ نوشته شده در شنبه 1388/06/14ساعت 4:10 توسط حسن رستمي |

 

انسان آینده بیش از انسان دوران گذشته به دلیل پیچیدگی رو به تزاید زندگی فردی و جمعی و توسعه روزافزون فن آوریها به معنی و عشق ورزی نیازمند است و به میزانی که در حصول به آن احساس نا کامی کند به خشونت های پست مدرن و خشونت های مجازی در رفتار فردی و گروهی جمعی و جهانی متوسل می شود.این چند کلمه از ابتدای مقاله ای است با موضوع بر نامه ی درسی معنوی که در دست نوشتن دارم

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/12ساعت 15:15 توسط حسن رستمي |

 

اولا چنانکه از تواریخ بر می آیدجناب مراد در تمام طول عمر خود فاقد اسب بوده و فقط هر از گاه خر محترمه اش را جهت سواری دیگران کرایه می داده.(ر.ک.کتاب المراکب-باب المرادوحماره.)

درثانی مساله این نیست که وزیر باید زن باشد.اینکه نصف کارمندان ادرات یاتمام کارکنان وزارتخانه هم زن باشند باز هم مساله حل نمی شود.

گیرم که تمام روسای سازمان های آموزش وپرورش وایضا مدیران آموزش وپرورش زن بشوند یا رگه هایی از زنانگی در آنها هویدا بشوداین هم به مسکن موقت می ماند درمان محسوب نمی شود.هنوز آن جاهایی که باید خنک شود نمی شود.اصلا زنان باید با عزت و شوکت (وبقیه ی در وهمسایه ها)براحتی...ببخشید حواسم پرت شدمی خواستم راجع به لایحه ی خدمات کشوری بنویسم اما از شما چه پنهان خیلی دل و دماغ نوشتن ندارم اگر خیلی احساس نیاز کردید همین مطلب را دوبار ه بخوانید.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/12ساعت 5:28 توسط حسن رستمي |

متن حكايت

عقاب پيري در اثر كهولت به حال مرگ افتاده بود و در حالي كه آخرين نفسهايش را مي كشيد كلاغ هايي را ديد كه بر گردش حلقه زده و قصد داشتند لاشه اش را بخورند.

عقاب تيز پرواز و مغرور كه هرگز خود را چنين خوار و ضعيف نديده بود به خشم آمد و از آخرين نيرويش مدد گرفت و به آنها حمله كرد. كلاغ هاي ترسو و بزدل پا به فرار گذاشتند. عقاب پير حتي در حال مرگ نيز از قدرت خويش خبر داشت اما كلاغ هاي بزدل با آنكه تعدادشان زياد بود مقاومت را جايز ندانستند و فرار كردند.


شرح حكايت

مشكلات و مسائل بي شباهت به كلاغ هاي بيمناك نيستند به شرطي كه همچون عقاب به آنها حمله ور شويم

+ نوشته شده در جمعه 1388/05/30ساعت 20:3 توسط حسن رستمي |

از شما چه پنهان یک هفته ای است که ورزش نرفتم امروز اراده کردم که حتما بروم لذا دیدار از با نشستگان را نیم ساعت جلو کشیدیم که وقت بماند اما این دو نفری که امروز رفتیم دیدنشان این قدر شیرین حرف زدند که ترجیح دادم بیشتر بنشینم و بقول سعدی صبر پیش گیرم آقای عشینیکه ۲۷سال پیش بازنشسته شده می گفت زمانی که ما دانش آموز بودیم تنبیه بدنی رایج بود اما زمانی که معلم شدیم یعنی ۵۷سال قبل ممنوع شد بعضا نامه می آمد که تنبیه بدنی نکنیم(قابل توجه دوستی که قبلا نظر داده بود والبته انتقاد کرده بود به من که چرا گفتی از هر چیز حاضری بگذری الا تنبیه بدنی شاگرد توسط معلم)

می گفت ترکه ای داشتم و کلاس درسی یک روز ترکه را آخر کلاس گذاشته بودم ودرس می دادم که رییس فرهنگ با دو بازرس از وزارت خانه آمدندوقتی رفتند به فکر ترکه افتادم دیدم نیست دانش آموزی گفت آقا من قایم کردم یک وقت برای شما بد نشود

دارم بعد از نماز میرم بازدید باغ شب بو اگر آماده باشد تا چند روز دیگر افتتاح می شود باغ شب بو مجموعه تازه تاسیس در داخل مجموعه اردوگاه است حتما دیدن کنید

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/05/25ساعت 8:0 توسط حسن رستمي |

متن حكايت

روزي فردريك كبير ، در اطراف برلين قدم مي زد كه با مرد بسيار پيري كه مثل شاخ شمشاد از جهت مخالف مي آمد روبه رو شد.

فردريك از تبعه خود پرسيد: «تو كيستي؟»

پيرمرد پاسخ داد: «من يك شاه هستم.»

فردريك خنديد و گفت: «يك شاه، قلمرو سلطنت تو كجاست؟»

پيرمرد مغرور پاسخ داد: «خودم، هر يك از ما سلطان و شاه زندگي خود هستيم.»


شرح حكايت

قبل از مديريت بر خانه، سازمان يا اداره و جامعه بر خود مديريت كنيم و مدير خود باشيم.

+ نوشته شده در جمعه 1388/05/09ساعت 20:36 توسط حسن رستمي |

 

از اول هفته صبح وبعد از ظهر اداره بودم واقعا هفته ی شلوغی داریم تا آخر هفته هم وقت ها پر است  دیروز بعد از ظهر هم از ساعت ۶تا ۸و ۲۰جلسه شورای اداری داشتیم . اگر این جلسات هم نباشد بعضی وقتها ما مدتها همدیگر را نمی بینیم شاید تعجب کنید ولی اینقدر دوستان گرفتار کارند که در روز کمتر همدیگر را می بینند اول صبح تعدادی در صبحگاه و آخر وقت هم موقع کارت زدن .

حس می کنم مهمترین مشکل خود من همین زمان است مدیریت بر زمانی که تو را با خودش می برد اگر ممکن باشد باز هم اختیار در دست زمان است

معلمي با جعبه‌اي در دست وارد كلاس شد و جعبه را روي ميز گذاشت. بدون هيچ كلمه‌اي، يك ظرف شيشه‌اي بزرگ و چند سنگ بزرگ از داخل جعبه برداشت و تا جايي كه ظرف گنجايش داشت سنگ بزرگ داخل ظرف گذاشت.

سپس از شاگردان خود پرسيد: آيا اين ظرف پر است؟

همه شاگردان گفتند: بله.

سپس معلم مقداري سنگ‌ريزه از داخل جعبه برداشت و آنها را به داخل ظرف ريخت و ظرف را به آرامي تكان داد. سنگ‌ريزه‌ها در بين مناطق باز بين سنگ هاي بزرگ قرار گرفتند. اين كار را تكرار كرد تا ديگر سنگ‌ريزه‌اي جا نشود.

دوباره از شاگردان پرسيد: آيا ظرف پر است؟

شاگردان با تعجب گفتند: بله.

دوباره معلم ظرفي از شن را از داخل جعبه بيرون آورد و داخل ظرف شيشه اي ريخت و ماسه‌ها همه جاهاي خالي را پر كردند.

معلم يكبار ديگر پرسيد: آيا ظرف پر است؟ و شاگردان يكصدا گفتند: بله.

معلم يك بطري آب از داخل جعبه بيرون آورد و روي همه محتويات داخل ظرف شيشه‌اي خالي كرد و گفت: حالا ظرف پر است.

سپس پرسيد: مي‌دانيد مفهوم اين نمايش چيست؟

و گفت: اين شيشه و محتويات آن نمايي از زندگي شماست. اگر سنگ هاي بزرگ را اول نگذاريد، هيچ وقت فرصت پرداختن به آن ها را نخواهيد يافت. سنگهاي بزرگ مهم‌ترين چيزها در زندگي شما هستند؛ خدايتان، خانواده‌تان، فرزندانتان، سلامتي‌تان، دوستانتان و مهم‌ترين علايق‌تان. چيزهايي كه اگر همه چيزهاي ديگر نباشند ولي اين‌ها باقي بمانند، باز زندگي‌تان پاي برجا خواهد بود. به ياد داشته باشيد كه ابتدا اين سنگ ها ي بزرگ را بگذاريد، در غير اين صورت هيچ گاه به آنها دست نخواهيد يافت. اما سنگ‌ريزه‌ها ساير چيزهاي قابل اهميت هستند مثل تحصيل، كار، خانه و ماشين‌. شن‌ها هم ساير چيزها هستند؛ مسايل خيلي ساده.

معلم ادامه داد: اگر با كارهاي كوچك (شن و آب) خود را خسته كنيد، زندگي خود را با كارهاي كوچكي كه اهميت زيادي ندارند پر مي كنيد و هيچ گاه وقت كافي و مفيد براي كارهاي بزرگ و مهم (سنگ هاي بزرگ) نخواهيد داشت. اول سنگ‌هاي بزرگ را در نظر داشته باشيد، چيزهايي كه واقعاً برايتان اهميت دارند.


شرح حكايت

كارها را بايد دسته بندي و اولويت بندي كرد و در زمان مناسب آنها را انجام داد. سنگ هاي بزرگ شما كدامند؟

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/05/06ساعت 11:25 توسط حسن رستمي |

 

متن حكايت

شاه عباس از وزير خود پرسيد: "امسال اوضاع اقتصادي كشور چگونه است؟"

وزير گفت: "الحمدالله به گونه اي است كه تمام پينه دوزان توانستند به زيارت كعبه روند!!"

شاه عباس گفت: "نادان اگر اوضاع مالي مردم خوب بود كفاشان مي بايست به مكه مي رفتند نه پينه دوزان، چونكه مردم نمي توانند كفش بخرند ناچار به تعميرش مي پردازند، بررسي كن و علت آنرا پيدا نما تا كار را اصلاح كنيم."


شرح حكايت

1- شاخص مناسب مي تواند در عين سادگي بيانگر وضعيت كل سازمان باشد.

2- در تحليل شاخص بايد جنبه هاي مختلف را بررسي نمود. گاهي بهبود ناگهاني يك شاخص بيانگر رشدهاي سرطاني و ناموزون سيستم است.

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/05/05ساعت 9:40 توسط حسن رستمي |

كشاورزي الاغ پيري داشت كه يك روز اتفاقي توي يك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعي كرد نتوانست الاغ را از تو چاه بيرون بياورد. براي اينكه حيوان بيچاره زياد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زود تر بميرد و زياد زجر نكشد.

مردم با سطل روي سر الاغ خاك مي ريختند اما الاغ هر بار خاكهاي روي بدنش رو مي تكاند و زير پايش مي ريخت و وقتي خاك زير پايش بالا مي آمد سعي مي كرد روي خاكها بايستد. روستايي ها همينطور به زنده به گور كردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه داد تا اينكه به لبه چاه رسيد و بيرون آمد.


شرح حكايت

مشكلات زندگي مثل تلي از خاك بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو اتنخاب داريم. اول اينكه اجازه بدهيم مشكلات ما را زنده به گور كنند و دوم اينكه از مشكلات سكويي بسازيم براي صعود.

الاغ در روبرو شدن با يك مشكل (زنده به گور شدن)، به شكل ظاهري آن كه تهديد بود توجه نكرد بلكه با رويكرد متفاوت جنبه فرصت آن را يافت و از آن بهره برد.

+ نوشته شده در جمعه 1388/05/02ساعت 0:30 توسط حسن رستمي |

در زمان سلطنت محمود غزنوي، پيرزني همراه كارواني سفر كرده بود و در منطقه اي به نام دير گچين، دزدان به كاروان او حمله آوردند و اموال او را بردند.

پيرزن پيش سلطان محمود رفت و شكايت كرد كه راهزنان مال او را غارت كرده اند و از او خواست كه مالش را بازستاند يا تاوان دهد.

سلطان گفت: «دير گچين كجا باشد!»

پيرزن گفت: «ولايت چندان گير كه بداني چه داري و به حق به آن برسي و نگاه تواني داشت.»

سلطان گفت: «راست مي گوئي» و دستور داد تاوان مال زن را به او دهند.


شرح حكايت

مديران توانمند و موفق، از ابعاد و اجزاء مختلف سازمان خود شناخت خوبي دارند.

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/04/30ساعت 0:51 توسط حسن رستمي |

 

۱-در زندگیتان از چه چیز بیش از همه شاکر هستید؟

۲-اگر می توانستید شیوه ی مرگ خود را انتخاب کنید چه را هی بر می گزیدید؟

۳-آیا دوستان نزدیکتان از شما کوچکترند یا بزرگتر؟

۴-ترجیح می دهید بیشتر در کنار زنان باشید یا مردان؟

۵-اگر می توانستید فردا صبح با یک توانایی ویژه دلخواه بیدار شوید می خواستید آن ویژگی چه باشد؟

۶-به چه قیمتی حاضرید همسرتان پنج سال از شما دور باشد؟

۷-اگر می توانستید هر چیزی را درباره ی شیوه ی تربیت وبزرگ شدن خود تغییر دهید چه چیزی را تغییر می دادید؟

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/04/28ساعت 11:46 توسط حسن رستمي |

حماقت چیست؟

هیتلر : اگر مایلید مردم شما را دوست بدارند و در نزد انان گرامی باشید برای انها حرفهای احمقانه بزنید .

برتسه : کارهایی که از روی حماقت انجام می گیرد اکثرا قابل علاج است اما گفته های احمقانه هرگز قابل اصلاح نیست .

فولفور : دریاها و اقیانوس ها اشک هایی است که تا کنون طبیعت برای نادانی و حماقت های بشر ریخته است .

سزار لمبرور : نادان همیشه انچه را نمی فهمد می پرستد

شیخ ابو سعید : ادب کردن احمق را چون آب است در بیخ حنظل هر چند اب بیشتر خورد تلخ تر گردد

سید جمال الدین : فرار عاقل بر نادان بهتر است تا غلبه بر نادان

سید جمال : بدترین روزگار زمانی است که نادانان یاوه بافند و دانا خاموش شود

............تااینجا را استاد سعیدی در نظرات وبلاگ من ضمن مطلب مفصلی گذاشته بود از شما چه پنهان چند مرتبه خواندم همیشه نوشته های علی برام زیباست حتی اگر فقط تیتر بزنه

 

اما من فکر می کنم عقل تنها نعمتی است که از نظر مردم خداوند عادلانه تقسیم کرده است راستش من تا حالا کسی را ندیدم که از خداوند شاکی باشد که چرا به او عقل نداده یا از خداوند عقل بخواهد در عوض فراوان دیدم کسانی که از خداوند پول و... می خواهند.چرا که همه فکر می کنند به اندازه ی کافی وبلکه بیش از نیازشان عقل دارند لذا در شکل نصیحت و ...به دیکران هم هبه می کنند .بماند که سعدی علیه الرحمه هم فرموده است:خواجه عقل خویش به کمال بیند و فرزند خویش به جمال

باز من فکر می کنم اگر آدم دین نداشته باشد ولی عقل داشته باشد بهتر است چرا که اگر عقل داشته باشد می فهمد که دین خوب است اما چه بسا دینداران احمقی که دین بر سر دنیا گذاشتند

از شما چه پنهان من یک شب چند سال قبل تصمیم گرفتم کارهای احمقانه ای را که در عمر م مرتکب شدم از میان خیل دفاتر سیاه شده جدا کنم و در دفتر ی جدا به همین اسم بنویسم سعی کردم یک روی کاغذ را بنویسم ودر هر صفحه یک کار اذان صبح نگفته بودند دفتر پر شد

خیلی دلم می خواست به شما بگویم احمقانه ترین فکر زندگیم کدام بود اما نه رازه نمی گم

باز من فکر می کنم بین عقل و راسیو نالیسم غربی تفاوت است یعنی باید عقل تعریف شود در غیر اینصورت هر احمقی عاقل است مهمترین ایراد نظام آموزشی فعلی همین است که در تربیت افراد فکور ضعیف عمل کرده است

باز از شما چه پنهان من تا حالا در کارگاه های زیادی از افراد فراوانی پرسیدم که ما چگونه فکر می کنیم هنوز جواب درستی نگرفتم فقط بلدیم بگوییم اول فکر کن بعد حرف بزن اما نگفتم چطور فکر کن

باز از شما مخفی نماند خیلی ها عقل و هوش و استعداد را یکی می دانندحتی در نوشته هاشان اما اینها عمیقا متفاوتند

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/04/15ساعت 13:26 توسط حسن رستمي |

 

به طور کلی ساختار تعلیم وتربیت جدید مبتنی بر این فرض است که :انسانها جاندارانی هستند ذی شعور و صاحب زبان که تمدن دارند ولی جنبه های متافیزیکی و روحانی در زندگی آنها وجود ندارد.در این نظام اولا شعور انسان به عقل حسابگر جزیی محدود است که طبق فلسفه ی جدید از دست یافتن به ذات اشیا (در ورای فنومن)محروم است متا فیزیک نیز محدود است به این عقل و توان دستیابی به مفاهیم ناب کانتی را ندارد

ثانیا تمدن انسان بر اساس آزادی و حقوق بشر (حقوق طبیعی و کمی بالا تر از حقوق حیوان)قوانین اجتماعی و قرار دادی ناشی از تزاحم آزادیها و بالاخره برخصیصه ی ذاتی سود طلبی استوار است

ثالثا زبان این جانوران ناطق که تنها وسیله ی ارتباطی آنها به شمار می آید مشتمل است بر کلمات قرار دادی و واژگان اعتباری قالبی .

این کلمات در خطه های مختلف مکانی و برهه های گوناگون زمانی معانی متفاوتی به خود می گیرند و بنا بر اقتضایات هر عصر رشد و گسترش یا قبض و بسط هایی دارند و این امر باعث ظهور اندیشه ها فرهنگ ها وتمدن های گوناگون می گردد...

                                                    اگر اعتراضات همچنان ادامه داشته باشد ادامه ندارد...

+ نوشته شده در جمعه 1388/04/12ساعت 12:0 توسط حسن رستمي |

 

...ولی بنیان این بنای رفیع به دلیل نقص عمده ای که در طرح نقشه ی آن بود از ابتدا کج گذاشته شد چرا که چشم معنا بین سازندگان این بنا کور بود وجنبه های معنوی حیات انسانی یا ابعاد متافیزیکی وجود انسان در برنامه ی آنها لحاظ نگردید .

تعریف ناقص این گروه از انسان باعث شد تا نظام تربیتی آنها غلی رغم تلاشهای فراوان صرف هزینه های سنگین و اتلاف چند قرن از عمر انسانها در مقایسه با تعلیم و تربیت قدیم توفیق چندانی تا کنون بدست نیاورد

                                                                                       ادامه دارد...

امروز وضعیت چهار مدرسه با حضور مدیرانش مورد بررسی قرار گرفت . از مکتب القران قم هم مسولینش آمده بود نیم ساعتی حرف زدیم قرار شد اگر شیوه ی آموزش را به شکلی که ما می خواهیم تغییر دهند همکاری کنیم.

باشروع تعطیلات تعداد معلمینی که به جاده سلامتی برای ورزش مراجعه می کنند بیشتر شده شاید مجبور شدم مسیرم را عوض کنم

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/10ساعت 9:10 توسط حسن رستمي |

 

القصه باقی مانده ی ادراکات بشری نیز تنها در صورت شفاعت شواهد عینی یا غسل تعمید در آب کمیت پذیری ادن دخول به بارگاه علم و معرفت را یافتند .در چنین اوضاعی یکی از دختران فلسفه به نام انسان شناسی از مادر جدا شد و به ازدواج شهریار روش شناسی علمی در آمدکه ثمره ی این ازدواج رشته های گوناگون علوم انسانی بودند .

از همان روز ها برخی از این فرزندان به ویژه روان شناسی و جامعه شناسی به کمک والدین خود انسان شناسی و متدلوژی تلاش نمودند تا بنای رفیع تعلیم وتربیت را بر پای دارند در این بنا قرار بود فرزندان آدم را هیآتی پسندیده بخشند و به سعادت رهنمون گردند...

                                                                                         ادامه دارد...

بالاخره علی موفق شد تلسکوبش را تنظیم کند از اینکه من نتوانسته بودم و او به تنهایی موفق شده بود جیغی کشید که من فکر کردم عقرب نیشش زد .دیشب هلال فربه ماه را دیدیم و به امید خدا ۳۱تیر ماه هم ماه گرفتگی را رصد می کنیم .

مجید گلی امروز آمده بود که بیا یک کتاب ... نه موضوعش را نباید بگویم بنویسیم قرار شد طرح اولیه را بزنیم

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/04/09ساعت 4:18 توسط حسن رستمي |

 

روزی روزگاری در جنگ بین علم و فلسفه بدنبال یک کودتای پوزیتویستی ساینتیسم (علم گرایی) پیروز شدو فلسفه از اریکه ی قدرت فرود آمد و حتی عنوان مادری علوم را نیز از کف دادو در سمت نوکری علم به تحلیل قضایای علمی گمارده شد .

اما چند کلمه از متدلوژی بشنو که چون به سلطنت رسید به پیروی از خلق و خوی سلطه جویانه ی سلاطین خواستار گسترش مرزهای امپراتوری خود به ورای علوم طبیعی گشت .

در اجرای این خواسته میرغضب او پوزیتویسم بر آن شد تا باتیغ برنده ی ابژکتیویسم (عینیت گرایی)هر گونه درک غیر تجربی غیر عینی آزمون ناپذیر و تکرار ناشدنی را گردن بزند و همه ی اقوال وحیانی شهودهای عرفانی قضایای متافیزیکی و یا گزاره های ارزشی را به اتهام تحلیلی بودن غیر تر کیبی بودن غیر علمی بودن و یا اثبات نا پذیر بودن در زندان اوهام و خرافات به زنجیر کشد و یا به انزوای کتابخانه های باستانی تبعید کند

                                                                                    ادامه دارد...

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/04/02ساعت 20:13 توسط حسن رستمي |

 

یک روز به یک دوست گفتم شاید ما هر چیز را که دوست داشته باشیم خداوند به ما ندهد اما آنچه را لازم داریم خداوند حتما به ما خواهد داد آن روز او این جمله را جدی نگرفت و احتمالا امروز من .اوجدی نگرفت و قانع نبود من جدی نگرفتم و راضی نیستم بگذریم

امروزها با پایان یافتن سال تحصیلی نام نویسی سال جدید شروع شده و گرفتاری مردم و مراجعه ی فراوان برای دو سه مدرسه ی خاص. البته حق با مردم است چرا که واقعا استاندارد بعضی از مدارس پایین است .در بعضی از مناطق همه اصلا مدارس بد توزیع شده است یک گروه تشکیل دادم برای تغییر کروکی ثبت نام مدارس با توجه به نقشه ی جامع شهر شاید بدرد امسال نخورد اما قطعا برای آینده خوب است.

امروز دانشجویان روان شناسی از دیدگاه دانشمندان اسلامی را امتحان دادند حالا من ماندم و اوراق .

سه چهار نفر از کارمندان در سفر حج بسر می برند ما هم با خانواده ۲۶تیر باید می رفتم که منصرف شدیم باشه برای وقتی که کار اداری نداشته باشم

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/27ساعت 5:35 توسط حسن رستمي |

 

مردی صبح زود در کنار ساحل قدم می زد. او دید که همراه جذر (جزر) هزاران ستاره ی در یایی به ساحل می آیند و هنگامی که جذر فرو کش می کند آنها در ساحل می مانند و تا طلوع صبح بعد می میرند آن روز جزر تازه شروع شده بود و ستاره های دریایی زنده بودند . مرد چند قدمی به جلو برداشت و یکی از آنها را برداشت و به داخل آب انداخت .

او این کار را مرتبا انجام می داد درستپشت سر او مرد دیگری بود که نمی توانست بفهمد که چرا این مرد یک چنین کاری می کند او پرسید: چکار می کنی هزاران ستاره ی دریایی است به چند تای آنها می توانی کمک کنی ؟این کار تو چه فایده دارد ؟مرد پاسخی نداد دو قدم دیگر بهجلو بر داشت یکی از ستاره های در یایی را از زمین برداشت و آن را به آب انداخت و گفت: این کار من برای این یکی فایده دارد

این حکایت را نوشتم تا بگو یم در انتخابات یک رای هم مهم است و بگوییم که توصیه ی به انتخابات امر به معرف است و دوم اینکه شما در رای دادن خیلی هم آزاد نیستید که به هر که خواستید رای بدهید چرا که رای یک امر اجتماعی است یعنی شما با رای که می دهید سرنوشت دیگران را هم رقم می زنید پس بهتر است دقت کنید

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/03/17ساعت 6:21 توسط حسن رستمي |

 

 

امروز که تعطیل بود را تا ظهر کلاس داشتم به جبران روزهایی را که کلاس داشتم و رفتم جلسه امشب هم برای دانشجویان در سالن دار القران پیرامون شناخت ائمه صحبت خواهم کرد  چند سالی است که به این موضوع علاقمند شدم و جای کار هم زیاد دارد .

سفر رییس جمهور و هیئت دولت بسلامتی سپری شد دست آورد آنهم برای آموزش و پرورش خوب بود.

سه شنبه هم رفتم تهران برای پی گیری آموزشگاه عالی فنی و حرفه ای پسران وارد ساختمان وزارت علوم تحقیقات و فناوری که شدم  گفتم بازم وزارت آموزش وپرورش .

اوضاع اداره هم بد نیست بعضی ها خیلی خوب کار می کنند بعضی ها هم خوب تعدادی هم از شما چه پنهان

+ نوشته شده در جمعه 1388/03/08ساعت 2:41 توسط حسن رستمي |

پسرم، سعي كن كه از بنياد / نشود روي كارمند، زياد
فارغ از صلح و جنگ و دعواشان / ننشين پاي درد دل هاشان
به سئوالات شان جواب نده / گر كه وارد شوند، در نزده
همه را يك به يك نشانه بگير / بي خودي از همه بهانه بگير
تا نبينند لطمه از خطرت / هي مي آيند دور بال و پرت
نامه  بنويس و باش در نامه / هي طلبكار طرح و برنامه
نرود تا تويي مشار و معين / آب خوش از گلوي شان پايين
مي كند «هي بيار و هي بنويس» / دهن كارمند را سرويس
رحم، اصلا نكن به خرد و كلان / تا بترسند از تو، مثل «فلان»!
با درايت، بدون درگيری / از همه، زهرچشم مي گيري
از معاون به هر كه شكوه برند / نشود دست شان به جايي بند
چون مديرت، به وقت دادرسی / نفروشد تو را به حرف كسي
وانگهي، مي توان كه در آورد / پدر هر كه را شكايت كرد
يا تواني به وقت ديگرشان / بكني پوست، كم كم از سرشان!
                                                                
+ نوشته شده در شنبه 1388/03/02ساعت 19:15 توسط حسن رستمي |

 

چند وقت است که ویروسی شدن رایانه منزل مانع نوشتن بود البته کمبود وقت هم مزید علت بود اما اوضاع این روزها حکایت دارد از بر گزاری جشنوارهی خیرین مدرسه ساز شهرستان شاهرود که روز گذشته با فر مایشات خود ما بقول ناصر الدین شاه

شروع شد این جمعیت مدرسه ساز آدم های با هوشی هستند که آینده را بهتر از ما می بینند من هم خاطرات شیرینی از بر خورد با این ها دارم اینشا الله در فر صتی منتشر خواهم کرد

بعد از ظهر یکشنبه طبق معمول بازدید از دو باز نشسته داشتم که یکی ۳۹سال از بازنشستگی اش می گذست سر حال و قبراق بود یکی هم نیروی خدماتی مدرسه بوده که ۱۵سال از بازنشستگی اش می گذشت راجع به اوضاع بازنشستگان هم طلب شما خواهم نوشت

نکته بعدی اینکه ۴۰ساعت کارگاه مهارت های تعلیم وتربیت ویژه ی اعضای هیئت علمی دانشگاه هم جمعه تمام شد اما هنوز نمرات را اعلام نکرده ام اول باید احکام جدید را که امروز صادر شده است تا صبح امضا کنم تا نوبت به اوراق اساتید برسد

آقای دکتر یغمایی برادر زاده حبیب یغمایی معروف هم از امریکا آمده است و امشب میهمان آموزش وپرورش است  

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/02/28ساعت 4:46 توسط حسن رستمي |

بانو، شما چقدر لطیفید، ساده‌اید
آیینه‌اید، مثل خدا بی افاده‌اید

گرمید و زیر سایه‌ا‌تان می‌شود نشست

کوهید، جنگلید، درختان جاده‌اید

کوریم اگر نه صفحه‌ی دفتر سفید نیست

ایشان نوشته‌اند، شما شرح داده‌اید

دست طلب به دامنتان می‌شود نزد؟

ما اوفتاده‌ایم، شما ایستاده‌اید

ما تحفه‌ای به غیر ارادت نداشتیم

سست است، رد کنید که صاحب اراده‌اید

لبهایتان چرا به سخن وا نمی‌شود؟

ای خوش به حال مهر که بر لب نهاده‌اید

از ابروانمان گره بسته وا کنید

بانو شما که صاحب رویی گشاده‌اید

آدم که مثل معجزه نازل نمی‌شود

نورید، آیه‌اید، ز مادر نزاده‌اید

پیچیده اید و سخت ولی سخت نیستید

بانو شما چقدر لطیفید، ساده‌اید

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/02/20ساعت 4:56 توسط حسن رستمي |

هست پست و مقام، خواب و خيال
اندر اين روزگار قحط رجال
اين مديران كه صاحب كلهند
به تو پست معاونت ندهند
نرسد هر كسي به حد نصاب
دارد اين پست ها حساب كتاب
بايد البته بود بايسته
وانگهي كاردان و شايسته
با مدير آشنا، به ضرس يقين
اهل يك فرقه ای، مضاف بر اين
مدتی پيشتر، گرفته ژتون
نام فاميلی اش دهان پر كن
نيست در انتخاب آدم پاك
ابدا مدرك و سواد، ملاك
بعد سالی كه پايه اش شد سفت
می شود دكترا براش گرفت
شصت تا دستيار خواهد داشت
به تخصص چه كار خواهد داشت
پست هاي كليدی مرسوم
هست مخصوص عده ای معلوم
بعضا اين پست ها كه مرغوب است
می شود جابه جا و دست به دست
ليكن اين پست ها، به شكل عجيب
نرسد مطلقا به غير و غريب
مثل ما را فرا نمي خوانند
چون ز ما بهتران فراوانند
آن كه رم زين رسوم نغز كند
بايد اصلا فرار مغز كند!
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/17ساعت 3:54 توسط حسن رستمي |

 

تا حالا چند بار نوشتم اما قبل از ذخیره کردن مطلب پاک شد باور کنید که حال دوباره نوشتن را نداشتم این چند روز روز به عرش رساندن معلمان است تا بعد چطور شود

گروههای مختلف مسوولین و اصناف امروزها برای تبریک به اداره می آیند از این میان بازاریها که روز اول آمده بودند به نظرم نگاه خوبی به آموزش و پرورش داشتند

امروز هم مراسم بزرگداشت در تا لار دانشگاه با سخنرانی جناب قزوهی و حجت الاسلام ترابی و دکتر جلالی برگزار شد حیف که نتوانستیم بیشتر از ۱۰۰۰نفر دعوت کنیم لدا دوستان مجبور شدند دست به انتخاب بزنندو بعضی را ناچار دعوت نکنیم اما در مجموع مراسم خوب بود

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/15ساعت 4:35 توسط حسن رستمي |

 

امروز هشتادو ششمین جلسه از سلسله جلسات شورای آموزش و پرورش شهرستان بود بالا خره با نیم ساعت تاخیر و با عدم حضور بعضی از اوتاد و بزرگان شروع شد در ابتدا با بی حالی تمام گزارشی دادم از بعضی از کارهای انجام شده در آموزش و پرورش که البته به شورا مربوط می شود بعدش هم یاد آوری کردم که در جمهوری اسلامی هماهنگی امور خودش یک تخصص ویژه است که می طلبد دانشگاها به فکر باشند و کارشناس کارشناس ارشد و دکترای آن را تربیت کنند دستورات جلسه هم به جند چیز از جمله روز معلم مربوط می شد که طبق معمول قرار شد خودمان از خودمان تجلیل کنیم خود گویی و خود خندی آخرش هم هیچی این هم از دموکراسی در جهان سوم

در عمل، گرچه جز محاوره نيست

منصبی خوشتر از مشاوره نيست
به تو فرضا فلان مدير ستاد
چه بسا منصب مشاوره داد
مشورت شيوه اعاظم نيست
پس وجود تو، هيچ لازم نيست
نيستی در امور دنيايی
صاحب اختيار اجرايی
پس نيايی به كار در عرصات
جز برای حضور در جلسات
رؤسا بهتر از تو آگاهند
از تو هرگز نظر نمی خواهند
نرسان جهل خويش را به ثبوت
كه تو سنگين تری به وقت سكوت
پس می آيد وجود تو، به شمار
قسمتی از فضا و اكسسوار
وقت تصميم و در عمل، روراست
چه نيازی به عز و جز شماست؟ 
چون كه تصميم نيست دست تو نيز
به چه كار آيد آن وجود عزيز؟ 
بعد يك عمر آبروداری
می شوی چرخ پنجم گاری!
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/31ساعت 8:3 توسط حسن رستمي |

 

 

اي لبت مثل خنده ات نمكين
جان شيرين من، حسام الدين
هر مقامي فوائدي دارد
مشورت هم قواعدي دارد
خاصه چون گاه گاه و دير به دير
مشورت خواهد از تو شخص مدير
يعني آن وقتها كه سفت و قشنگ
سر شخص رئيس، خورده به سنگ
در سئوالات چندمجهولی
مانده در گل، چهارچنگولي
(مشكلي گر از اين قبيل نداشت
مشورت خواستن دليل نداشت)
سرزنش كردنش كرامت نيست
وقت سركوفت يا ملامت نيست
گر كني در مصيبتش تشريك
مي شوي بيشتر به او نزديك
ابتدا صحبت از اداره بكن
محض يادآوري، اشاره بكن
كه شما ناخداي توفانيد
اوستاد مهار بحرانيد
فتنه ها ديده ايد از اين بدتر
چه كسي از شما سرآمدتر؟
بگذارش چنين به مكر و دغل
چند تا هندوانه زير بغل
هرچه خواهي به هم بدوز و ببر
باورش مي شود، تو غصه نخور
بعد از آن هم به او بگو: «فعلاً
فرصتي مرحمت كنيد كه من
روي موضوع، خوب فكر كنم
آنچه ديدم صلاح، ذكر كنم»
                         ابوالفضل زرویی نصر آبادی

+ نوشته شده در جمعه 1388/01/28ساعت 6:28 توسط حسن رستمي |

 

امروز بعد ازمدتها که تصمیم داشتم سری به دبیرستان هاجر بزنم موفق شدم دانش آموزان و همکارانم را

ببینم صحبت مختصری با دانش آموزان و دبیران فرصت مغتنمی برای من بوددبیرستان هم سر زنده بود

اما اساسی ترین مشکلی که این روزها دارم سیل فراوان متقاضیان زیارت عتبات و حج است افرادی که با وام یا بدون وام معتقدند خداوند آنها را طلبیده و باید من هم از دین خروج نکنم ویک مرخصی توپ به آنها بدهم والتماس دعای مخصوصی هم عاجزانه تقاضا کنم تا آنها راهی سفر معنوی جج بشوند وایضا دانش آموزان هم ... که مهم نیست

بعضی هم که البته خداوند بیشتر طلبیده بروند ۵۰ روز از جمله معنویات حج بر خوردار باشند

ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی

این ره که تو می روی به ترکستان است

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/26ساعت 3:10 توسط حسن رستمي |

 

امروز بعداز ظهر تازه رسیده بودم منزل که خبر دادند مینی بوس معلم ها یی که از طرود بر می گشتند بین راه با تانکر ی تصادف کرده از زمان اطلاع تا اینکه من با دکتر بابا خانی رییس اورژانس هماهنگ کردم و هلیکوپتر پرید فقط ۵ دقیقه طول کشید اما تا آخرین نفری که وارد اورژانس بیمارستان امام حسین شد ۴ساعت زمان برد اما در فاصله بیست دقیقه ای که هلیکوپتر رسید و من از حال افراد مطلع شدم واقعا شرایط بدی را پشت سر گذاشتم با خودم فکر می کردم مینی بوس پوسیده و زه وار در رفته طرود با تلیری سنگین خدا می داند که چی شده باشد به محض رسیدن هلی کوپتر دویدم درب که باز شد دیدم همه هوشیارند تازه بهوش آمدم اگر چه ظاهرا آرام و صبور به نظر می رسیدم اما در درونم آشوبی بود خب الحمد لله بخیر گذشت تا ساعت ۱۰شب در بیمارستان بودم تازه یادم آمد که قرار بود بعد از ظهر برم دانشگاه کلاس و ساعت هشت باید علی را می رساندم خونه تماس گرفتم خدا رو شکر خودش کله اش کار کرده بود و خودش را رسانده بود اما بلا خره هر روز این دغدغه وجود دارد که عده ای باید هر روز ۱۷۵کیلو متر بروند و بیایند دلم می خواست خیلی در این مورد می نوشتم

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/25ساعت 7:27 توسط حسن رستمي |

 

گردهمایی مشترک مدیران وروسا آموزش و پرورش استان با ائمه ی محترم جمعه ی در مشهد برگزار شد و ما این توفیق را داشتیم تا یک روز کامل به چهر ه علما ...

+ نوشته شده در شنبه 1388/01/22ساعت 6:34 توسط حسن رستمي |

 

جا بجایی  اتاق هاي اداره تقريبا تمام شد از ده سال قبل يا يه كم  بيشتر كه اداره به اين ساختمان فعلي منتقل شده اتاق افراد هيچ تغييري نكرده -البته اداره چي ها نشنوند خيلي از افراد خودشان هم تغيير نكردند- اما در اين زمان فرصت زيادي داشته اند  تا هر چقدر مي توانند وسيله هايي نظير ميز صندلي زونكن لامپ سوخته ي مهتابي گوني پر از كاغذ كمد پر از پوشه فايل (ببخشيد پرونجا فرهنگستان گفته نگيد فايل خوب نيست) ايضا پنكه خط كش اضافي سيم كابل جعبه خالي انواع شيريني جات و دبه ي انواع ترشيجات اسناد اوراق غير بها دار و كاملا بي ارزش آدمهاي اضافي و بدون پست كيس كامپيوتر خراب مودم از رده خارج سجاده نماز سي دي ... براي اوقات فراغت اسباب بازي( اگر يك روز احتمالا از راه مدرسه بچه رو آوردن اداره سر گرم بشه ) پلاستيك و مشماي خالي كه روزي روزگاري در ازمنه ماضي ارباب رجوعي رشوه اي ببخشيد هديه اي آورده نه ابدا نياورده حواسم نبود انواع تخته در اندازه هاي مختلف و... را در اطراف خو د جمع كنند

در قبل از تعطيلي با سعي زياد ده دوازده خاور و نيسان از اين نوع وسايل از اداره به انبار انتقال داديم چه زجري كشيدم تا قانع كه نه راضي هم نه تا غر زندن و مجبور شدن اجاز ه بدن ببريم اما از ۵فروردين تا حالاهم هر روز چندين سرويس وسيله خارج مي كنم اما هنوز نه نا شكري نكنم يه ذره خلوت شده اما نه آنطور كه مي خوام براساس اصل خلا در بهداشت رواني تا خلا فيزيكي و ايضا رواني ايجاد نكني نمي تواني نظم ايجاد كني

اولين نماز وحدت مديران ادارات دولتي ادارات شهر ستان با حضور به اتفاق مديران در محل نماز خانه اداره برگزار شد محوريت آموزش وپرورش در آيند ه منافعي براي آموزش وپرورش خواهد داشت

امروز جلسه اي در اداره زندانها داشتم كه بقول بيهقي در آيند فصلي خواهم نبشت جلسه بعدي در دبيرستان غير انتفاعي كارو دانش عترت بود با مديري لايق جلسه سوم مراجعه به دكتر وزدن چند آمپول جور واجور بعد هم بازدي از آموزشگاه سجا د جلسه با موسسه ي آموزشي رزمندگان اسلام 

بعد از ظهر هم كلاس روان شناسي از ديدگاه دانشمندان مسلمان  در دانشگاه غير انتفاعي و افكار كندي

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/19ساعت 5:46 توسط حسن رستمي |

 

اروند

توگویی تقدیر زمین در حاشیه اروند رقم می خورد تصور کنید غروب نزدیک می شود بچه ها آماده و مسلح با کوله پشتی و پتووجلیقه نجات درمیان نخلستا نهای حاشیه ی اروند این ها بچه های قرن پانزدهم هجری قمری هستند هم آنان که کره ی زمین قرنها انتظار آنان را می کشد تا بر خاک ظلمت دیده ی این سیاره قدم بگذارند

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/17ساعت 5:38 توسط حسن رستمي |

 

آبادان

نقطه ی یاس دشمن در استقامت ماست و نقطه ی قدرت ما نیز در همین جاست بیایید تاریخ را دیگر بار بنویسیم تاریخ رسمی تاریخ ستمگران و پادشاهان است بیایید تاریخ مظلومان را بنویسیم تاریخ نهضت خونین انبیا را تاریخ مبارزه ی حق و باطل را تاریخ استقامت را

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/17ساعت 5:26 توسط حسن رستمي |

 

 

چزابه -بستان - سوسنگرد

بر ویرانه های متروک شهر سو سنگرد همه جا غباری از یک فراموشی چند ساله نشسته است  تا یادها خاطرها و آشنایی ها را در خود دفن کند و ما را به آنچه هست خو دهد ولیکن افرادی که من دیدم مثل خود من هنوز به این وضعیت جدیدخو نگرفته اند و آن چه را در هشت سال تجاوز بر ما رفته است فراموش نکرده اند .درد ما درد شهر و خانه و خاک و آجر نیست . درد ما درد ظلمی است که این شهر ها نشانی از آن است.

تنگه ی مهم چزابه در شمال غربی بستان و در مسیر جاده ای که از مرز به طرف بستان کشیده شده بین تپه های رملی و هورالهویزه قرار دارد دو جاده ی نظامی در دو سوی آن قرار دارد جاده ای در خاک ایران که چزابه را به فکه متصل می سازد و جاده ی دیگری که به العماره متصل می شود

دهانه این تنگه ۵/۱کیلو متر است لذا از جنبه ی نظامی بسیار مهم است این تنگه یکی از ۵معبر اصلی هجوم ارتش دنیا به خوزستان بوددر اذر سال ۱۳۶۱در عملیات بیت المقدس چزابه آزاد شد...

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/01/09ساعت 7:44 توسط حسن رستمي |

 

دوکوهه

آری روزگاری جنگی بود و امروز شیوه ی آن هجمه شکل جدیدی به خود گرفته است.

اما اگر بپرسی دو کوهه کجاست ؟چه جوابی بدهم

بگویم دو کوهه پادگانی است در نزدیکی اندیمشک که بسیجی ها را در خود جای می داد و سکوت کنم ؟پس کاش نمی پرسیدی چون پاسخ این سوال به این سادگی نیست کاش بقول شهید آوینی تو خود در دو کوهه زیسته بودی که دیگر نیازی به این سوال نبود

قبل از انقلاب پادگان دو کوهه از بزرگترین پادگان های ارتش بود اسم دو کوهه را که می بردی مو به تن سربازها راست می شد چرا که هوا گرم بود و سختگیری زیاد .در فاصله ۱۰کیلو متری اندیمشک است حالا به لشکر ۹۲زرهی اهواز متعلق است .ورود ما به مناطق جنگی از پادگان دو کوهه بود یعنی بعد از یک روز حرکت و یک خواب خوب در خرم آباد و باز تا ظهر رفتن

+ نوشته شده در جمعه 1388/01/07ساعت 21:2 توسط حسن رستمي |

 

خود محوری داروی بیهوشی است که درد کودن را تسکین می دهد

آیا می دانیدطرز تفکر خرچنگ چگونه است ؟ ایا می دانید خر چنگ را چگونه صید می کنند؟

 جعبه ای را که یک طرفش باز است برای خرچنگ می گذارند تا داخل آن شود جعبه دارای یک قاعده بالاست که در پوش ندارد . وقتی جعبه از خر چنگ پر شد در پوش قاعده پایین آن را می بندند با توجه به اینکه در بالای جعبه باز است خر چنگ ها می توانند به بیرون جعبه بخزند وآزاد شوند اما این امر اتفاق نمی افتد زیرا طرز فکر خرچنگ مانع از آن می شود .

لحظه ای که خرچنگ شروع به خزیدن به سمت بالا می کند دیگران او را به پایین می کشندو بنا براین هیچ کس نمی تواند بیرون برود.

حدس بزنید سر انجام همه ی آنها به کجا منتهی می شو ند؟

ببخشید می خواستم راجع به جلسه ی امروز با مشاوران بنویسم اما به اینجا ختم شد

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/11/08ساعت 4:9 توسط حسن رستمي |

 

امروز فهمیدم آدم به چه افسار می شود

آبشاری بود خروشان

در هذیان خوشبختی گرفتار

و

خیلی وقت است که

کودکی می میرد

                              مادری می گرید

ملتی در خواب است!

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/11/01ساعت 7:53 توسط حسن رستمي |

 

عاشورا حماسه ای است که دوباره باید شناخت .باز شناسی عاشورا نه شناخت یک روز که شناخت بزرگترین حماسه ی انسانی است . بازشناسی عاشورا ضرورتی تاریخی است در تاریخ هیچ روزی چون عاشورا نیست. امام حسن علیه السلام به امام حسین فرمود : لا یوم کیو مک یا ابا عبدالله

امویان و اموی اندیشان بسی کوشیدند تا این صفحه را از تاریخ پاک کنند ولی  نتوانستند . جهد بلیغ کردند تا این صفحه را ورق بزنند ولی باز هم نتوانستند و صفحه تاریخ عاشورا همچنان گشوده ماند اما عده ای آن را نخواندند و عده ای فقط بر آن گریستند

در جامعه ای که امام حسین هست آزادگی نیز هست و البتهمنظور نه نام حسین که راه حسین است

نام فروردین نیارد گل به باغ

خانه روشن کی کند نام چراغ

تا قیامت صوفی ار می می کند

تا ننوشد باده مستی کی کند

از زمانی که مسلمانان از خواب غفلت بر خاستند و به باز خوانی عاشورا پرداختند چیز هایی را در آن دیدند که گذشتگان ندیده یا نگفته بودند

+ نوشته شده در شنبه 1387/10/14ساعت 2:28 توسط حسن رستمي |

مطالب قدیمی‌تر