اهل خیام فهمیدند که علی اکبر پروانه ی رفتن گرفته است ناگهان در هم شکستند و فرو ریختند . کاش می بودی لیلا! اما ...امانه... چه خوب شد که نبودی لیلا !تو کجا زهره ی به میدان فرستادن پسر داشتی؟پسر... چه می گویم علی اکبر ! انگار کن تمام جوان های عالم را در یک جوان متجلی کرده باشند.انگار کن زیبایی و عطر تمام گلها را به یک گل بخشیده باشند. انگار کن خدا در یک قامت قیامت کرده باشد.انگار کن تمامی سرو های عالم را به تمامی لاله ها پیوند زده باشند.چه خوب شد که نبودی لیلا در این لحظات جانسوز وداع.
سکینه آمده بود و دستهایش را دور کمر برادر حلقه کرده بود .رقیه گرد کفشهای برادر را می سترد عباس عباس انگار قرآن پیدا کرده بود . علی را نوازش نمی کرد ستایش می کرد علی را نمی بوسید می پرستید.جانش را سر دست گرفته بود و پروانه وار گرد او می گشت.من گفتم هم الان است که عباس بر علی اکبر سجده کند.چه دنیایی بود میان اینها.
چه خوب شدکه نبودی لیلا !کدام جان می توانست در مقابل این مناسبات عاشقانه دوام بیاورد ؟بگذار از زینب چیزی نگویم .یاد او تمام رگهای مرا به آتش می کشد.
تو می خواستی کربلا باشی که چه کنی ؟که برای علی اکبر مادری کنی؟که زبان بگیزی ؟گریبان چاک کنی ؟که سینه بکوبی ؟ صورت بخراشی ؟که وقت رفتن از مهر مادری سرشارش کنی ؟که قدم هایش را به اشک چشم بشویی؟...ببین لیلا !تو می خواستی چه کنی برای این دسته گل که زینب نکرد ؟به اشک چشم تمامی مادران سوگند که تو هم اگر در کربلا بودی باز هم همه می گفتند مادر این جوان زینب است .اما بگویم ؟بگذار بگویم لیلا!جانم فدای عظمت زینب . با گفتن این کلام اگر قرار است جانم آتش بگیرد بگذار بگیرد.
در کربلا همه می گفتند که آیا این دو نوجوان این عون و محمد این خواهر زاده های حسین مادر ندارند؟چرا هیچ زنی مشایعتشان نمی کند؟چرا هیج مادری صورت نمی خراشد؟چرا هیج زنی زمین را با ناخن هایش نمی کند؟چرا هیج زنی شیون و هلهله نمی کند؟خاک زمین را بر آسمان نمی پاشد؟چرا حسین تنها مشایعت کننده ی این دو نوجوان است؟!
فقط همین قدر بگویم که زینب با علی اکبر کاری کرد که حسین پا به میان گذاشت و میان این دو آغوش مفارقت انداخت .پیش از این هر گاه زنان و دختران خیام بی تابی می کردند امام علی اکبر را به تسلی و آرامشمی فرستاد اما اکنون خود تسلی و آVامش بود که ار میان می رفت.اکنون که را به تسلای که می فرستاد؟با دست و دل مجروح کدام مرهم بر زخم که می گذاشت ؟
زینب و دیگر دختران و زنان حرم مانع بودند برای به میدان رفتن علی . یکی کمر بندش را گرفته بود یکی به ردایش آویخته بود یکی دست در گردنش آویخته بود یکی پا هایش را بغل گرفته بود و او با این همه بند عاطفه بر دست وپا و ردا و گردن وکمر وشانه ودل چگونه می توانست راهی میدان شود؟
این بود که حسین کار را با یک کلام یک سره کرد و آب پاکی را بر دستهای لرزان زینب و دیگرا ن ریخت :
رهایش کنید عزیزانم!که او آمیخته به خدا شده است به مقام فنا رسیده است و به امتزاج با پروردگار خویش در آمده است از همین الان او را کشته ی عشق خدا ببینید . او را پرپر شده و به خون آغشته زخم بر بدن نشسته و به معبود پیوسته ببینید.
او این را گغت و دستها ی لرزان دختران وزنان فرو افتاد و صیهه ی زینب به آسمان رفت و دلها شکسته شدو رویها خراشیده شد و مویها پریشان و چشمها گریان و جانها آشفته و نگاهها حیران .
اما نمی دانم که وقتی او لباس بر تن علی می کرد هم توانسته بود دست دل از او بشوید و او را رفته و رها شده و به حق پیوسته ببیند؟اگر چنین بو پس چرا وقتی او کمر بند(ادیم)به یادگار مانده از پیامبر را بر کمر فرزند محکم می کرد به وضوح کمر خودش انحنا بر می داشت ؟اگر چنین بود پس چرا وقتی مغز فولادی را بر سر او می نهاد و محاسن وگیسوان او را مرتب می کرد محاسن و گیسوان خودش آشکارا به سپیدی می نشست ؟...
من آنجا ایستاده بودم پدر به علی اکبر گفت : پیش رویم مقابل چشمانم راه برو !و او راه رفت . چه می گویم؟ راه نرفت . ماه را دیده ای چگونه در آسمان راه می رود ؟
چطور بگویم ؟ طاووس خیلی کم دارد اصلا گمان کن سرو پای رفتن داشته باشد نه پای رفتن قصد خرامیدن ...
و حسین سر به آسمان بلند کرد وگفت :شاهد باش خدای من ! جوانی به میدان می فرستم که شبیه ترین ...
صبح با گله گذاری دوستی شروع شد که فکر می کرد حرفش را خوب نفهمیدم بار خدایا دوستان من نعمت های تواند که دلشان شکستنی است کمک کن خوبتر بشکند.
خبر دوم رحلت آیت الله منتظری بود که امید می رفت با نفس گرم و دانش فقهی عمیق به حوزه های علمیه رونق و گرمی ببخشد او که پاره تن امام و ما حصل عمراوبود کتاب های حکومت اسلامی و شرح نهج البلاغه از ایشان خواندنی است
ما نمی خواهیم غیر از دیده ای
دیده ای تیز ی کشی بگزیده ای
بعد از این ما دیده می خواهیم وبس
تا نپوشد بحر را خاشاک و خس
بمدت ۱۵ دقیقه در اتاق را از داخل قفل کردم و تصمیم گرفت به جلسات مدیران فکر کنم
شرکت در جلسه معاونین آموزشی مقطع راهنمایی در مدرسه ی حافظ و دیدار با شورای دانش آموزی همان مدرسه و گوش دادن به گزارش بسیار جدی و کاملی که ارایه دادند برنامه ی بعدی بود
بازدید از از دو معلم بیمار برنامه این یک شنبه بود اولی آقای ... در حین صحبت هایش گفت کاش معلم نشده بودمبرای بیماری پول لازم داشت و بد جوری زجر بی پولی را می کشید او که حالا ۱۵ سال است که بازنشسته شده است نمی دانم از ته دل می گفت یا نه ولی گویا از صبح قرار است حالم گرفته شود
از بیمه شاکی بود از شغلش شاکی بود از بیمارستان شاکی بود از بیمارستان های دولتی که مریض را مثل گوسفند در اتاق جا می کنند شاکی بود-خدایا جامعه ای که پاس حرمت معلم را ندارد بی سواد است جامعه ی ما را از بی سوادی برهان
تلاش کردم دلش را قرص کنم اما او آینده ی خیلی از ماهاست
دومی جناب صفانیا بود که ۳۵ سالی هست بازنشسته شده بعد از عمل جراحی و زیر میزی خوبی که به دکتر داده الحمد لله شاد و سر حال زندگی می کرد -کاش ما معلم ها می توانستم طوری پزشک تربیت کنیم که قدر استاد... بی خیال
فینال مسابقات بسکتبال دانش آموزی ۳۰/۶تمام شد اهدای جوایز تیم های برتر ارزش ریالی جوایز (تی شرت) آنقدر پایین بود که خودم خجالت کشیدم بالاخره...
من غم ومهر حسین با شیر از مادر گرفتم
تولد من به ماه قمری در اول محرم است چه ربطی به چه چیزی دارد نمی دانم
ظهر شدو قافله ای با شکوه
از پی هم آمده چون رشته کوه
سلسله در سلسله نور و نوا
آینه دار رخشان انبیا
هر یکی از دیگری آزاده تر
بر قدم عشق در افتاده تر
گل که نه خورشید که نه ماه نه
یوسف باز آمده از چاه نه
اله از این قافله ی ناشکیب
نصر من الله و فتح قریب
سر وقدی غالیه پر دازشان
دسته گلی سرخ در آغازشان
حور و ملک در عجب از آدمی
خیره بر این سو بنی هاشمی
خیره بر این بدر تمام آمده
وقت سحر بر لب بام آمده
بارسبک بار سبک تر ببند
خسته سدم محمل دیگر ببند
بار سبک بار سبک تر کنید
سوته دلم باده به ساغر کنید
قصد کجا کرده یل بو تراب
....
خدایا کلمه تویی کمک کن بی جا نگویم چرا که به مقدس ترین وجود اهانت کرده ام
بارخدایا علی از قول معلمش می گفت :هر چه از زمین بیشتر فاصله بگیریم هوا کمتر می شود-پس کمک کن تا آسمانی بشویم و ازهوا برهیم
صبح پنجشنبه جلسه مدیران متوسطه بود به نظرم برای جلسات مدیران باید وقت بیشتری را اختصاص بدهم
نزدیک ظهر در خدمت طلابی بودم که از قم جهت تبلیغ در مدارس پسرانه دعوت کردیم شیوه ی کارشان را پرسیدم تاکید بر کار کلاس به کلاس داشتند ضمنا حاضر به استفاده از غذا و مکان ما هم نبودند برای اسکان حوزه ی علمیه شاهرود را انتخاب کرده بودند چند نکته هم من یاد آوری کردم :
۱- به سوالاتی جواب بدهید (ولو ناقص) که دانش آموزان مطرح کرده اند نه اینکه پاسخ جامع ومانع به سوالایی بدهید که خودتان مطرح کرده اید
۲- بحث را از جایی شروع کنید که مورد علاقه ی بچه هاست و به جایی ختم کنید که مورد نظر شماست
۳- در موارد مطرح شده حجیت نظر مقام معظم رهبری باشد
۴- دانش آموزان با هوش شناختی و هیجانی با لا را برای طلبگی تشویق کنید
۵-...
بعد از ناهار مادرم تماس گرفت که بیا کارت دارم برای دیدنش به منزل خواهرم رفتم موضوعی را مطرح کرد که نزدیک بود از خنده خفه بشم
بعد هم در اداره در خدمت همکار محترمی بودم با حرفهای خیلی خوب که رنگ سیاسی داشت و بوی عاطفی وقت رفتن وصف الحالش این بیت را زمزمه کردم
تیرت همه بر نشانه شد راست
هر چند کمان به چپ کشیدی
البته چپ و راست را در مفهوم سیاسی بخوانید
بارخدایا فاصله ی بین قلب ها را شیطان پر می کند بین قلب های ما فاصله مینداز
بارخدایا کمک کن وقتی حرف جدی ندارم سکوت کنم
خدایا امروز بر ستیغ کوه پنج پرنده ی گمنام دیدم کمک کن اگر پرنده نیستم مرغ خانگی نباشم
خدایا کمک کن آنقدر از زمین دور شوم که آن را حقیر و کوچک ببینم
خدایا هم اکنون باران می بارد و باران پایان پریشانی ابرهاست پایان پریشا نی من کجاست؟
خدایا کمک کن وقتی به ضعف هاو بدی های من اشاره می کنند از خود دفاع نکنم بلکه به بدی هایم حمله کنم
کتابی بدستم رسید به اسمFact about israel education نویسنده کتاب یهودی از نوع اسراییلی و صهیو نیستی است تازه فهمیدم که در خیلی از موارد یهودیان بر آموزش و پرورش دنیا سیطره دارند. و چقدر ما اسراییلیات در تعلیم وتربیت داریم .حیف که راجع به ناخن جوییدن و شب ادراری و... چیزی ننوشته که اگر اینگونه بود خیلی ها اقدام به ترجمه ی آن می کردند.خیلی دلم می خواست این کتاب را دکتر سعیدی ترجمه کند چون اگر قرار باشد من ترجمه کنم از تر جمه های ذبیح الله منصوری خدا بیامرز هم قطور تر می شود اما ترجمه های علی روان است مثل آب.
دیشب متوجه شدم با آنکه هنوز سند سازی برای تغییر نام خلیج فارس به نام کشورهای عربی به قوت خود باقی است ابو علی سینا هم همچون مولانای ترک نزاد در زمره ی علمای عرب قرار گرفت
گویا افغان ها هم طی اقدامی غافل گیرانه خیابانی را به نام ابن سینا نام گذاری کرده اند و تمبری هم به نام او منتشر کرده اند و مدعی شدند که این پزشک بلخی بوده است یعنی اهل افغانستان هر چند قبل از این مرزها بلخ جز ایران بوده است .کسی که در 358 خورشیدی در روستایی نزدیک بخارا متولد شده و در همدان در گذشته و نیا کانش همه ایرانی بوده اند اکنون شده شیخ افغان یا شیخ عرب یا للعجب.
کلاس سوم راهنمایی که بودم کتاب امیر ارسلان رومی را از دوستم امانت گرفتم و 24 ساعته خواندم و تحویل دادم از بس داستان این کتاب جالب بود بعدا فهمیدم که این کتاب را محمد علی نقیب الممالک در زمان قجر تعریف کرده و شاهزاده خانمی هم یواشکی به رشته تحریر در آورده از آن زمان تا حالا دیگر هیج نوشته ای را یک ضرب نخواندم مگر یادداشت های سفر ...که از شما چه پنهان با علاقه خواندم در مورد آن اگر شد بعدا می نویسم
در المراقبات برای هر ماه اعمالی آمده است بعضی از ماهها بر بعضی فضیلت دارد اما ماه مورد علاقه ی من محرم است هر سال تا رسیدن محرم لحظه شماری می کنم و تقریبا تمام مطالعه ام در این ما به این ماه مربوط است
آخر وقت از شبکه 4 برای ضبط بر نامه تمتس گرفتند باید دوروز برم تهران و ده تا برنامه ی 15 دقیقه ای ضبط کنم آماده شد خبر می کنم ببینید
بار خدایا با سوار شدن بر دنیا نمی توان اسلام را پیاده کرد کسی به سایه و تاریکی دل می سپارد که لدت حضور آفتاب را نچشیده باشد لدت حضور آفتاب را به ما بچشان
پنجشنبه عصر در جشن تکلیف دختران دبستان حمیده شرکت کردم من تنها مهمان آنان بودم بچه ها خوشحال بودند که با بلوغ به تکلیف رسیده اند و من متفکر بودم که با انجام تکلیف به بلوغ می رسم.
جمعه آنقدر در شاهوار ماندم تا خورشید به بالش کوه سر گذاشت یادم باشد مثل خورشید بخوابنم
شنبه در استانداری شورای آموزش و پرورش بود اولین جلسه با استاندار جدیدیادم آمد بسیاری از کسانی که تکیه کلامشان به قول معرف است اتفاقا هیچ قول معروفی را بیان نمی کنند.
یکشنبه مهمان مردم خوب میامی و بکران بودم در روز خانواده و پر گفتم چیزهایی را که عمل نمی کنم.
ناهار را با صمیمیت کودکی خوردم
بار خدایا !همه چیز را با خیال گذراندن چهره ی دیگربی خیال است ما را بی خیال مپسند
خدایا !کمک کن تا آنچه را برای دیگران دیکته می کنم یک بار خودم نیز بنویسم
خدایا کمک کن تا سکوت دیگران را ترجمه کنم
خدایا کمک کن تا بدانیم کجا هستیم و به کجا باید برویم
خدایا کمک کن پیش از نشستن به بر خاستن بیندیشم
خدایا کمک کن تا بخودم سری بزنم
خدایا دلی که در روز چند بار تکان نخورد احتمالا مرده است
خدایا هیچ کدام از چها رفصل قابل اعتماد نیست فصل پنجم زندگی را به من نشان بده
خدایا کمک کن تا عشق بی پشتوانه را در شعر نسرایم
خدایا کمک کن تا همین حالا از قبر خود بر خیزم شاید قیامت را دیدم
خدایا خوبترین قسمت بهشت بین معلمان تقسیم می شود ما را معلم محشور بفرما
باتلفن فرماندار از خواب بیدار شدم تازه متوجه شدم که قبلش پیامک هم داده سوالش این بود که امروز تکلیف مدارس چیه با این برفی که آمده از شما چه پنهان بدون اینکه بلند بشم گفتم برفی اینقدری نیست که مدرسه تعطیل کنیم همینطور که می گفتم از پنجره بیرون را هم نگاه کردم دیدم حدسم درست بوده برای محکم کاری گفتم شهر کارمندی اگر مدارس را تعطیل کنیم باید پدر و مادر ها رو هم تعطیل کنیم هیچی نگفت یقین حاصل شد که مجاب شده یک ساعت بعد معاون آموزشی زنگ زد که از اداره زیاد زنگ می زنند چکار کنیم گفتم می رویم مدرسه و درس میدیم - با خودم گفتم چه علاقه ای به تعطیلی دارند این ملت (نه مسوولین)
اول هفت آمدم اداره دیدم امروز همه فکر منو داشتند و زودتر آمدند
ساعت ده و پنجاه دقیقه مرکز آموزشی فنی و حرفه ای دختران بودم تا به مناسبت روز دانشجو صحبت کنم وارد جلسه شدم مجری دعوت کرد برای صحبت
مشکلات جامعه ی دانشجویی دختران را به سه دسته تقسیم کردم
۱- مساله هویت یابی در دانشجویان که با مقومات و مولفاتش توضیح دادم
۲-گرفتاری در دام افراط و تفریطکه از اول انقلاب گرفتارش هستیم
۳-دور ماندن از ساحت آرمانها و کارکردهاکه تازگی ها گرفتارش شدیم
یک شکم سیر سخنرانی بله سخنرانی کردم اگر چه سعدی ما را دعوت به سخن دانی کرده است
(سعدیا گر چه سخندان و نصیحت گویی به عمل کار برآید به سخنرانی نیست)
حس کردماولا مسوولین باید ظرفیت تحمل خودشان را بالا ببرند ثانیا دانشجویان هم باید سیب زمینی نباشند
خب بگدریم که کلی کار دارم
صبحگاه را با دانش آموزان مدرسه ی ابتدایی بودم ساعت نه و نیم دامغان در مراسم روز جهانی معلولین شرکت کردم هم مهمان نوازی دوستان دامغانی خوب بود هم این نکته که آقای قزوهی در صحبت کوتاهش اشاره کرد ما به عنوان افراد ظاهرا سالم چرا نتوانستیم از همه ی توانایی هایمان استفاده کنیم.
دانش آموزان کم توان ذهنی مدرسه ارمغان شاهرود هم سرود خوبی اجرا کردند برای شرکت در یادواره شهدای لشکر ۵۸تکاور ذالفقار یک ربع زودتر جلسه را ترک کردم بعد از دیدن چند ارباب رجوع در اداره به پادگان رفتم جای شما سبز ناهار در خدمت امیر پور دستان فرمانده نیروی زمینی ارتش و استاندار و مسوولین محلی بود در فرصت موجود با استاندار صحبت کردم
در یاد واره ی شهدا دختر یکی از شهدا ارتش که دانش آموز مدرسه مااست نامه ای را که به پدرش نوشته بود خواند که بشدت جمعیت تحت تاثیر قرار گرفتند
گر چه من چون خم می در جوشم...
امروز صبح...
عيد قربان كه پس از وقوف در عرفات(مرحله شناخت) و مشعر (محل آگاهي و شعور) و منا (سرزمين آرزوها، رسيدن به عشق) فرامى رسد، عيد رهايى از تعلقات است. رهايى از هر آنچه غيرخدايى است. در اين روز حج گزار، اسماعيل وجودش را، يعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنيوى پيدا كرده قربانی مى كند تا سبكبال شود.
صدای پای عید می آید. عید قربان عید پاک ترین عیدها است عید سر سپردگی و بندگی است. عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است. عید قربان عید نزدیک شدن دلهایی است که به قرب الهی رسیده اند. عید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو است.
و اکنون در منايي،ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي اسماعيل تو کيست؟ چيست؟ مقامت؟آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ املاكت؟ ... ؟
اين را تو خود ميداني، تو خود آن را، او را – هر چه هست و هر که هست – بايد به منا آوري و براي قرباني، انتخاب کني، من فقط مي توانم " نشانيها " يش را به تو بدهم:
آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف مي کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" ميخواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد مي افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي اش نمي گذارد تا " پيام" رابشنوي، تا حقيقت را اعتراف کني، آنچه ترا به "فرار" مي خواند آنچه ترابه توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي کشاند، و عشق به او، کور و کرت مي کندابراهيمي و "ضعف اسماعيلي" ات، ترا بازيچه ابليس مي سازد. در قله بلندشرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي ات تنها يک چيز هست که براي بدست آوردنش، ازبلندي فرود مي آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست ميدهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد، يا يک شيء، يا يکحالت، يک وضع، و حتي، يک " نقطه ضعف"!
امااسماعيل ابراهيم، پسرش بود!
سالخورده مردي درپايان عمر، پس از يک قرن زندگي پر کشاکش و پر از حرکت، همه آوارگي و جنگ و جهاد وتلاش و درگيري با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متوليان بت پرستي و خرافه هاي ستاره پرستي و شکنجه زندگي. جواني آزاده و روشن و عصياني در خانه پدرخوانده ای متعصب و بت پرست وبت تراش! و در خانه اش زني نازا، متعصب، اشرافي: ساره
و اکنون، در زير بارسنگين رسالت توحيد، در نظام جور و جهل شرک، و تحمل يک قرن شکنجه "مسئوليتروشنگري و آزادي"، در "عصر ظلمت و با قوم خوکرده با ظلم"، پير شدهاست و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز يک " بشر" مانده است و درپايان رسالت عظيم خدايي اش، يک " بنده خدا" ، دوست دارد پسري داشته باشد، اما زنش نازا است و خودش، پيري از صد گذشته، آرزومندي که ديگر اميدوار نيست،حسرت و يأس جانش را مي خورد، خدا، بر پيري و نااميدي و تنهايي و رنج اين رسول امين و بنده وفادارش – که عمر را همه در کار او به پايان آورده است، رحمت مي آورد و ازکنيز سارا – زني سياه پوست – به او يک فرزند مي بخشد، آن هم يک پسر! اسماعيل،اسماعيل، براي ابراهيم، تنها يک پسر، براي پدر، نبود، پايان يک عمر انتظار بود،پاداش يک قرن رنج، ثمره يک زندگي پرماجرا، تنها پسر جوان يک پدر پير، و نويدي شیرین، پس از نوميدي تلخ.
و اکنون، در برابرچشمان پدر – چشماني که در زير ابروان سپيدي که بر آن افتاده، از شادي، برق مي زند– مي رود و در زير باران نوازش و آفتاب عشق پدري که جانش به تن او بسته است، ميبالد و پدر، چون باغباني که در کوير پهناور و سوخته ي حياتش، چشم به تنها نو نهال خرّم و جوانش دوخته است، گويي روئيدن او را، مي بيند و نوازش عشق را و گرماي اميدرا در عمق جانش حس مي کند.
در عمر دراز ابراهيم،که همه در سختي و خطر گذشته، اين روزها، روزهاي پايان زندگي با لذت " داشتن اسماعيل" مي گذرد، پسري که پدر، آمدنش را صد سال انتظار کشيده است، و هنگامي آمده است که پدر، انتظارش نداشته است!
اسماعيل،اکنون نهالي برومند شده است، جواني جان ابراهيم، تنها ثمر زندگي ابراهيم، تمامي عشق و اميد و لذت پيوند ابراهيم!
در اين ايام ، ناگهانصدايي مي شنود :
"ابراهيم! به دودست خويش، کارد بر حلقوم اسماعيل بنه و بکُش"!
مگر مي توان با کلمات،وحشت اين پدر را در ضربه آن پيام وصف کرد؟
ابراهيم، بنده ي خاضع خدا، براي نخستين بار در عمر طولاني اش، از وحشت مي لرزد، قهرمان پولادين رسالت ذوب مي شود، و بت شکن عظيم تاريخ، درهم مي شکند، از تصور پيام، وحشت مي کند اما،فرمان فرمان خداوند است. جنگ! بزرگترين جنگ، جنگِ در خويش، جهاد اکبر! فاتح عظيمترين نبرد تاريخ، اکنون آشفته و بيچاره! جنگ، جنگ ميان خدا و اسماعيل، در ابراهيم.
دشواري"انتخاب"!
کدامين را انتخاب ميکني ابراهيم؟! خدا را يا خود را ؟ سود را يا ارزش را؟ پيوند را يا رهايي را؟ لذت را يا مسئوليت را؟ پدري را يا پيامبري را؟ بالاخره، "اسماعيلت" را يا" خدايت" را؟
انتخاب کن! ابراهيم.
در پايان يک قرن رسالت خدايي در ميان خلق، يک عمر نبوتِ توحيد و امامتِ مردم و جهاد عليه شرک و بناي توحيد و شکستن بت و نابودي جهل و کوبيدن غرور و مرگِ جور، و از همه جبهه ها پيروزبرآمدن و از همه مسئوليت ها موفق بيرون آمدن و هيچ جا، به خاطر خود درنگ نکردن واز راه، گامي، در پي خويش، کج نشدن و از هر انساني، خدايي تر شدن و امت توحيد راپي ريختن و امامتِ انسان را پيش بردن و همه جا و هميشه، خوب امتحان دادن ...
اي ابراهيم! قهرمان پيروز پرشکوه ترين نبرد تاريخ! اي روئين تن، پولادين روح، اي رسولِ اُلوالعَزْم،مپندار که در پايان يک قرن رسالت خدايي، به پايان رسيده اي! ميان انسان و خدافاصله اي نيست، "خدا به آدمي از شاهرگ گردنش نزديک تر است"، اما،راه انسان تا خدا، به فاصله ابديت است، لايتناهي است! چه پنداشته اي؟
اکنون ابراهيم است که در پايان راهِ دراز رسالت، بر سر يک "دو راهي" رسيده است: سراپاي وجودش فرياد مي کشد: اسماعيل! و حق فرمان مي دهد: ذبح! بايد انتخاب کند!
"اين پيام را من در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."! ابليسي در دلش "مهرفرزند" را بر مي افروزد و در عقلش، " دليل منطقي" مي دهد.
اين بار اول، "جمره اولي"، رمي کن! از انجام فرمان خود داري مي کند و اسماعيلش را نگاه ميدارد،
"ابراهيم،اسماعيلت را ذبح کن"!
اين بار، پيام صريحتر، قاطع تر! جنگ در درون ابراهيم غوغا مي کند. قهرمان بزرگ تاريخ بيچاره اي است دستخوش پريشاني، ترديد، ترس، ضعف،پرچمدار رسالت عظيم توحيد، در کشاش ميان خدا وابليس، خرد شده است و درد، آتش در استخوانش افکنده است.
روز دوم است، سنگيني"مسئوليت"، بر جاذبه ي "ميل" ، بيشتر از روز پيش مي چربد.اسماعيل در خطر افتاده است و نگهداريش دشوارتر.
ابليس، هوشياري و منطق و مهارت بيشتري در فريب ابراهيم بايد بکار زند. از آن "ميوه ي ممنوع" که به خورد "آدم" داد!
ابليس در دلش"مهر فرزند" را بر مي افروزد و در عقلش "دليل منطقي" مي دهد.
"اما ... من اين پيام را در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."؟
اين بار دوم، "جمره وسطي"، رمي کن!
از انجام فرمان خودداري مي کند و اسماعيل را نگه مي دارد.
"ابراهيم!اسماعيلت را ذبح کن"! صريح تر و قاطع تر.
ابراهيم چنان در تنگناافتاده است که احساس مي کند ترديد در پيام، ديگر توجيه نيست، خيانت است، مرز"رشد" و "غي" چنان قاطعانه و صريح، در برابرش نمايان شده استکه از قدرت و نبوغ ابليس نيز در مغلطه کاري، ديگر کاري ساخته نيست. ابراهيم مسئو ل ا ست، آري، اين را ديگر خوب مي داند، اما اين مسئوليت تلخ تر و دشوارتر ازآنست که به تصور پدري آيد. آن هم سالخورده پدري، تنها، چون ابراهيم!
و آن هم ذبح تنها پسري، چون اسماعيل!
کاشکي ذبح ابراهيم مي بود، به دست اسماعيل، چه آسان! چه لذت بخش! اما نه، اسماعيلِ جوان بايدبميرد و ابراهيمِ پير بايد بماند.، تنها، غمگين و داغدار...
ابراهيم،هر گاه که به پيام مي انديشد، جز به تسليم نمي انديشد، و ديگر اندکي ترديد ندارد،پيام پيام خداوند است و ابراهيم، در برابر او، تسليمِ محض!
اکنون، ابراهيم دل ازداشتن اسماعيل برکنده است، پيام پيام حق است. اما در دل او، جاي لذت"داشتن اسماعيل" را، درد "از دست دادنش" پر کرده است. ابراهيم تصميم گرفت، انتخاب کرد، پيداست که "انتخابِ" ابراهيم، کدام است؟ "آزادي مطلقِ بندگي خداوند"!
ذبح اسماعيل! آخرين بندي که او را به بندگي خود مي خواند!
ابتدا تصميم گرفت که داستانش را با پسر در ميان گذارد، پسر را صدا زد، پسر پيش آمد، و پدر، در قامت والاي اين "قرباني خويش" مي نگريست!
اسماعيل، اين ذبيح عظيم! اکنون در منا، در خلوتگاهِ سنگي آن گوشه، گفتگوي پدري و پسري!
پدري برف پيري بر سر ورويش نشسته، ساليان دراز بيش از يک قرن، بر تن رنجورش گذشته، و پسري، نوشکفته ونازک!
آسمانِ شبه جزيره، چهمي گويم؟ آسمانِ جهان ، تاب ديدن اين منظره را ندارد. تاريخ، قادر نيست بشنود.هرگز، بر روي زمين چنين گفتگويي ميان دو تن، پدري و پسري، در خيال نيز نگذشته است.گفتگويي اين چنين صميمانه و اين چنين هولناک!
-"اسماعيل، من درخواب ديدم که تو را ذبح مي کنم..."!
اين کلمات را چنان شتابزده از دهان بيرون مي افکند که خود نشنود، نفهمد. زود پايان گيرد. و پايان گرفت و خاموش ماند، با چهره اي هولناک و نگاههاي هراساني که از ديدار اسماعيل وحشت داشتند!
اسماعيل دريافت، برچهره ي رقت بار پدر دلش بسوخت، تسليتش داد:
-"پدر! درانجامِ فرمانِ حق ترديد مکن، تسليم باش، مرا نيز در اين کار تسليم خواهي يافت وخواهي ديد که – اِنْ شاءَالله – از – صابران خواهم بود"!
ابراهيم اکنون، قدرتي شگفت انگيز يافته بود. با اراده اي که ديگر جز به نيروي حق پرستي نمي جنبيد و جزآزادي مطلق نبود، با تصميمي قاطع، به قامت برخاست، آنچنان تافته و چالاک که ابليس را يک سره نوميد کرد، و اسماعيل – جوانمردِ توحيد – که جز آزادي مطلق نبود، و با ارادهاي که ديگر جز به نيروي حق پرستي نمي جنبيد، در تسليم حق، چنان نرم و رام شده بودکه گوي، يک " قرباني آرام و صبور" است!
پدر کارد را بر گرفت،به قدرت و خشمي وصف ناپذير، بر سنگ مي کشيد تا تيزش کند!
مهر پدري را، درباره عزيزترين دلبندش در زندگي، اين چنين نشان مي داد، و اين تنها محبتي بود که به فرزندش مي توانست کرد. با قدرتي که عشق به روح مي بخشد، ابتدا، خود را در درونکُشت، و رگ جانش را در خود گسست و خالي از خويش شد، و پر از عشقِ به خداوند.
زنده اي که تنها به یادخدا نفس مي کشد!
آنگاه، به نيروي خدابرخاست، قرباني جوان خويش را – که آرام و خاموش، ايستاده بود، به قربانگاه برد، برروي خاک خواباند، زير دست و پاي چالاکش را گرفت، گونه اش را بر سنگ نهاد، برسرش چنگ زد، - دسته اي از مويش را به مشت گرفت، اندکي به قفا خم کرد، شاهرگش بيرون زد، خود را به خدا سپرد، کارد را بر حلقوم قربانيش نهاد، فشرد، با فشاري غيظ آميز،شتابي هول آور، پيرمرد تمام تلاشش اين است که هنوز بخود نيامده، چشم نگشوده،نديده، در يک لحظه "همه او" تمام شود، رها شود، اما...
آخ! اين کارد!
اين کارد... نمي برد!
آزار مي دهد،
اين چه شکنجه ي بيرحمي است!
کارد را به خشم بر سنگ مي کوبد!
همچون شير مجروحي مي غرد، به درد و خشم، برخود مي پيچد، مي ترسد، از پدر بودنِ خويش بيمناک مي شود، برق آسا بر مي جهد و کارد را چنگ مي زند و بر سر قرباني اش، که همچنان رام و خاموش،نمي جنبد دوباره هجوم مي آورد،
که ناگهان،
گوسفندي!
و پيامي که:
"اي ابراهيم! خداوند از ذبح اسماعيل درگذشته است، اين گوسفند را فرستاده است تابجاي او ذبح کني، تو فرمان را انجام دادي"!
الله اکبر!
يعني که قرباني انسان براي خدا – که در گذشته، يک سنت رايج ديني بود و يک عبادت – ممنوع! در "ملت ابراهيم" ، قرباني گوسفند، بجاي قرباني انسان! و از اين معني دارتر، يعني که خداي ابراهيم، همچون خدايان ديگر، تشنه خون نيست. اين بندگان خداي اند که گرسنه اند، گرسنه گوشت! و از اين معني دارتر، خدا، از آغاز، نمي خواست که اسماعيل ذبح شود، مي خواست که ابراهيم ذبح کننده اسماعيل شود، و شد، چه دلير! ديگر، قتل اسماعيل بيهوده است، و خدا، از آغاز مي خواست که اسماعيل، ذبيح خدا شود، وشد، چه صبور! ديگر، قتل اسماعيل، بيهوده است! در اينجا، سخن از " نيازِخدا" نيست، همه جا سخن از " نيازِ انسان" است، و اين چنين است" حکمتِ" خداوند حکيم و مهربان، "دوستدارِ انسان"، که ابراهيمرا، تا قله بلند "قرباني کردن اسماعليش" بالا مي برد، بي آنکهاسماعيل را قرباني کند! و اسماعيل را به مقام بلند "ذبيح عظيم خداوند"ارتقاء مي دهد، بي آنکه بر وي گزندي رسد!
که داستان اين دين،داستان شکنجه و خود آزاري انسان و خون و عطش خدايان نيست داستان "کمال انسان" است، آزادي از بند غريزه است، رهايي از حصار تنگ خودخواهي است، و صعودروح و معراج عشق و اقتدار معجزه آساي اراده بشريست و نجات از هر بندي و پيوندي که تو را بنام يک «انسان مسئول در برابر حقيقت"، اسير مي کند و عاجز، و بالأخره،نيل به قله رفيع "شهادت"، اسماعيل وار، و بالاتر از "شهادت" -آنچه در قاموس بشر، هنوز نامي ندارد – ابراهيم وار! و پايان اين داستان؟ ذبح گوسفندي، و آنچه در اين عظيم ترين تراژدي انساني، خدا براي خود مي طلبيد؟ کشتن گوسفندي براي چند گرسنه اي!
موسم عيد است. روز شادى مسلمانان. روزقبولى در جشن بندگى خداوند. اى مسلمان حج گزار و اى كسى كه در شكوهمندترين آيين دينى از زخارف دنيا دور شدى و به او نزديك تر شدی. ايام حج را نشانه اى از پاكيزگى ،رهايى، آزادگى، آگاهى و معنويت بدان. بدان كه زمين سراسر حجى است كه تو در آنى وبايد با سادگى، وقوف در جهان درون و بيرون و قربانى كردن همه آرزوهاى پوچ دنيوى،خود را براى سفر بزرگ آماده كنى. انسان مسافر چند روزه كاروان زندگى است. سلام بر ابراهيم، سلام بر محمد و سلام بر همه بندگان صالح خداو...
۱- حضور در مدرسه ی سلمان فارسی و شنیدن مباحث همکاران محترم
۲- حضور در مدرسه ی سید جمال الدین اسد آبادی
۳- حضور در حوزه بسیج کوثر
۴- حضور در اداره
۵- شرکت در مراسم به مناسبت روز خانواده و صحبت در جمع اولیا در دانشگاه صنعتی
۶-حضور در نماز جماعت مسجد الزهرا شهرک توحیدی ملاقات با مردم و صحبت در مراسم بسیجیان
۷- شرکت در جلسه ی هیات امنای مدرسه ی میثاق
۸- تشکیل شورای معاونین
۹- عدم شرکت در مراسم رصد دانش آموزان در قهج به علت نا مساعد بودن هوا
خب خدا را شکر که صفحه کلید درست شد ادامه مطلب قبل هم طلب شما امروزها چند جلسه ی پر و پیمون گذاشتیم برای خانواده ها تصمیم بر این است که امسال برای خانواده ها مدیران و معاونین مدیران و... چند جلسه ی آموزشی خوب برگزار کنیم یعنی به آموزش توجه کنیم
دیدار بازنشستگان هم امروز خدمت آقایان نوروزی انارکی (قابل توجه بعضی ها) و اخیانی (عبدالرزاق ) شاعر با صفای شاهرودی رسیدیم اولی سال ۱۳۶۰ و دومی ۱۳۵۸ بازنشست شده اند حرفهای خوبی زدند و خاطرات خوبی تعریف کردند.
آقای احسانفر هم مجله الکترونیکی ارزیابی عملکرد را بدون هیچ مراسمی افتتاح کرده است آدرسش هم ... یادم رفت بعد ا یادداشت می کنم![]()
تب آنفلوآنزا هم فرو کش کرده است. کارگاه آموزشی بعد از ظهر های شنبه هم فعلا تعطیل
Think for a moment
Just look back on your past ten years
?Where were you ten years ago
?what were you like
?who were your hopes and dreams
If someone hah asked you :where will you be in ten years?what would you have toid them
?Are you today where yiu wanted to be backthek
Ten years how soon it passes
Anyway ten years from nom you will surely arrive someone .The question is :where?who will you have become? how will you live
پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.
پسرك پرسيد: «خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟»
زن پاسخ داد: «كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد.»
پسرك گفت: «خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد.»
زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.
پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: «خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت.» مجددا زن پاسخش منفي بود.
پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت. مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.»
پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم. من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند.»
اولین برنامه امروز ملاقات با دانش آموزان پیش دانشگاهی فرزانگان بود در مجموع جلسه ی خوبی بود انتقادات جدی به وضعیت آموزش و پرورش داشتند جسارت واعتمادبه نفس نوجوانان می طلبد که ظرفیت انتقاد پذیری مسوولان بالا برود
دومین برنامه آغاز مراسم هفته ی کتاب بود به اتفاق فرماندار در دبیرستان شاهد بعد جلسه ی گزینش و بعد از ظهر هم دیدار بازنشستگان جناب آقای طبا طبایی و جناب آقای افتخاری
دوشنبه هیجدهم در خدمت بازنشستگان در مشهد مقدس بودم جای شما سبز خیلی خوب بود تجربیات و صحبت های آقایان وخانم ها شنیدنی بود
اما شما اگر می خواهید بازنشستگی راحتی داشته باشید باید حداقل از یک دهه مانده به آن برنامه ریزی کنید برای طراحی چنین برنامه ای باید به سوالات زیر پاسخ دهید
۱- برای دوران بازنشستگی چه هدفی دارید؟
۲-برای این هدف به چه میزان نقدینگی نیاز دارید؟
۳-چه اتفاقات و نیازهای جدیدی را پیش بینی می کنید؟
۴-بازنشستگی را از چه زمانی آغاز می کنید؟
۵-برداشت از منابع بازنشستگی را از چه زمانی آغاز می کنید؟
۶-از هزینه های خانواده در آن دوران چه بر آوردی دارید؟
۷-اوقات فراغت خود و خانواده را چگونه پیش بینی می کنید؟
شاید بعدادر این مورد بیشتر نوشتم از آقا سید عبدالله حسینی هم بدلیل اینکه کتاب را پیدا نکرده است پوزش می طلبم و امید وارم بمحض اینکه یک مجلد از کتاب بدستم برسد تقدیمشان کنم
در مدت هفته ای که گذشت از دوتا دبستان ودو دبیرستان بازید کردم همینطور از یک دبستان غیر دولتی صبحگاه در یک مدرسه ی ابتدایی بودم متوجه شدم اگر همه جا همینطور باشد برنامه ریزی تابستان هدر نرفته است
سیزده آبان هم به خوبی برگزار شد .جلسه ی فعالان دانش آموزی با دکتر جلالی خیلی خوب بود بچه ها سوالات محکمی پرسیدند
یکی از دوستان تماس گرفت در خصوص وبلاگ مطالبی گفت .با خودم گفتم توهم زروی کرامت چنان بخوان که تو دانی
امروز صبح بازدیدی داشتم از مدرسه پادگان چهلدختر گویا قبلا خبر داده بودم رسیدم همه آماده بودند و فرمانده پادگان جلوی مدرسه دوستان ارتشی هیچی کم نگذاشته بودند پر و پیمون استقبال کردند
جلسه بعدی شورای فرهنگ عمومی بود که با تاخیر شش ماه در اداره ارشاد تشکیل شد بد نیست بدانید در این سه جلسه ای که من شرکت کردم (یکی از ۲۷مسئولیتی که علاوه بر آموزش و پرورش بر عهده مدیر آموزش و پرورش است عضویت در همین شورا است) تا به حال حتی یک کلمه هم حرف نزدم از شما چه پنهان با اینکه اعضای این شورا شخصیت های اداری مهمی هستند من از جلسه اول تا به حالا از حرفهایی که می زنند هنوز هم ماتم نمی دانم چرا اینا فکر می کنند فرهنگ عمومی با حمام عمومی آن هم از نوع خزینه ای یکی است قدمای نزدیک به زمان ما گفتند حمام خزینه حوضی (خزانه ای) داشته کوچک و در مدت شاید ماه ها آب آن را عوض نمی کردند فقط کثافات روی آب را می گرفتند و کل مردم داخل همین آب خودشان را می شستند لذا بعد از دقایقی هر چی می خواستی توی این آب پیدا می شد نه فکر کنم مفهوم را خوب نرساندم در نظر بگیرید که شما به یک مهمانی دعوت شوید و سفره ای با مثلا ۳۰نوع غذا ی مختلف پهن کنند(به تعداد اعضای شورا) ولی به شما یک پلاستیک بدهند و بگویند از هر غذا مقداری داخلش بریز و خوب هم بزن وبعد بخواهی همین را بخوری . آره خوب شده فکر کنم مفهوم را رساندم یعنی اگر حالتان بهم خورد مفهوم رسانده شده شاید به همین دلیل مدیر اداره ی فرهنگ با پنج شش هزار فرهنگی تا حالا حرف نزده چون نمی خواد یک قاشق به محتوای پلاستیک اضافه کند چون پلاستیک پر شده ممکن است پاره بشود ومحتوای آن با گلاب به روتون روم بدیوار استفراغ فرقی ندارد بلا خره به این نتیجه رسیدند که آموزش و پرورش یک مسابقه بر گزار کند تا سطح فرهنگ بالا برودبعض هم گفتند زنگ فرهنگ بزنیم ومن بازهم ساکت بودم(چون باکسی مسابقه ندارم و ضمنا نمی خوام زنگار ببخشید زنگ بزنم)
داخل جلسه بودم که موبایل یکسره شد نگرفتم پیام داد آقای دکتر شریعتی است تازه فهمیدم غایب است گفت مدرسه منتظر من است گفتم ۳میرسم و رسیدم معاونین اداره ما وایشان حاضر بودند موضوع بخشی از زمین موقوفه ی مدرسه است و توسعه ی بیمارستان فاطمیه یک سالی هست به توافق نمی رسیم با لاخره خواسته اش را پایین آورد ما هم کوتاه آمدیم حرفمان تمام شد ساعت ۴شد خواستیم بیاییم ناهار گفتند ۴دیدار بازنشستگان است
دوتا بازنشسته و یک مجلس ختم باید دوتا را انتخاب می کردیم بازنشسته ها را انتخاب کردم اولی آقای شریفی دبیر زبان گفت ده سال عمرم طولانی تر شد دومی آقای عباسیان حرفهای خوبی زد از جمله گفت زندگی مثل زنگ تفریح است تا زنگ می خوره بچه ها می دویند بیرون یکی مشغول درس خواندن یکی بازی کردن یکی هم شوخی کردن و...هر کس سر گرم کار خودش است هنوز بخودش نجمبیده باز زنگ می خوره وباید بری کلاس
زنگی یک زنگ تفریح بیش نیست
وای آنکو عاقبت اندیش نیست
خداوندا! در این برهوت عاطفه هر که را تتمه دلی برای مهر ورزیدن هست گرامی بدار و سرش را به سنگ جفا آشنا مکن .
خداوندا !دینمان را از سیاستمان جدا مکن و دینمان را ابزار سیاستمان قرار مده و دینمان را تابع سیاستمان مپسند .
خداوندا !به ما و فرزندانمان بینشی عطا کن که میان اسلام و داعیان مسلمانی فرق بگذاریم و مکتب را از شاگردان کودن و دغلکار آن تمیز دهیم .
خداوندا ! خون شهیدان را پامال سم ستوران مپسند .
خداوندا !پناه بر تو از دست جمود و تحجر پناه بر تو از نفس مداری و دنیا پرستی پناه بر تو از گناه آرایی و توجیه گری پناه بر تو از آرزو های حیوانی و آمال این جهانی پناه بر تو از لغزشهای ناگهانی پناه بر تو از رسوایی این جهانی و آن جهانی پناه بر تو از سیاه دلی و سیاه اندیشی و سیاه بینی و سیاه کاری
خداوندا !به ما آنچنان ایمانی عطا کن که خود را اسلام نشمریم و بصیرتی عنایت کن که خود را دین معنا نکنیم و نفسانیت خود را با رضایت تو اشتباه نگیریم
خداوند ! معانی از واژه های خود دور افتاده اند معانی را به واژگان باز گردان
خداوند بحق امام رئوف کاری بکن که دل قرار بگیرد
یکشنبه میزبان مدیر کل دفتر آموزش و نوآوری وخلاقیت پیش دبستانی و ابتدایی وزارت آموزش و پرورش بودیم (فقط عنوان پست را داشته باشید) همه ی مدیرا ن دوره ی ابتدایی شاهرود وبسطام ومیامی به اضافه ی نماینده معلمان مهمان ما بودند در فرصت خیر مقدم گریزی به مسایل آموزش و پرورش ابتدایی زدم جناب یونسیان هم به نمایندگی از مدیران مسایلی را خیلی خوب طرح کردند نو بت به آقا که رسید همه را نصیحت فرمودند که قذر نعمت های خداوند را بدانند نمی دانم تا به حال متوجه این مطلب شده اید که قمی ها حتی مغازه دارهایشان هم اندازه یک طلبه سطح ۵ مساله و حدیث بلدند حالا مدیر کل شان چقدر می داند از مدیران بپرسید تا اذان طول کشید سر ناهار از من پرسید چرا شما معاون سازمان ومدیر آموزش و پرورش هستید دوستان تندی صدا صاف کردند که بله شاهرود در سفر ...شد فرمانداری ویژه ...و کلامشان را قطع کردم و گفتم زمان رضا خان میر پنج که داشتند راه آهن شمال جنوب را می کشیدند در فواصل کوتاهی ایستگاه هایی برای توقف قطارها با سوخت ذغال سنگ بنا کرد ه بودند از آنجاییکه این ایستگاه ها بد جوری در بر بیابان بود کسی حاضر به نگهبان در آن برهوت نمی شد لذا عرض حاجت به محضر ملوکانه آوردند که قبله عالم هر چقدر فریاد کردیم وجار زدیم که برای هر ایستگاه دو تا نگهبان می خواهیم کسی پیدا نشد از آنجا که کلام الملوک ملوک الکلا م است ایشان می فرمایند جار بزنید دو نفر آدم می خواهیم یکی رییس ایستگاه و یکی هم معاون ایستگاه هر کی زودتر بیاید او رییس است و چنین بو د که معاون و رییس مصطلح شد
بعد ازظهربه چند مدرسه سر زدیم از شما چه پنهان خوب بود باز هم از شما چه پنهان مدیران ابتدایی کارشان کلا خوب است
ظاهرا کسی بهش گفته بود برو مهدی آباد گفت کجا بریم گفتم هر جا شما بگی گفت بریم مهدیه گفتم برو صبح جمعه بیا اما اگر منظورت مهدی آباد است بریم و رفتم مدرسه بعدی هم پادگان رفتیم که در مسیر بود
سر زدم به رسوایی ساغر لبانت کو؟
تیر می کشد جانم ابروی کمانت کو؟
روح من نمی تابد با گلاب وابریشم
اسب مرده ی مغرور شور ایلخانت کو؟
هر چه نشکنی ساقی توبه سبو بشکن
مردم از گرانجانی باده ی گرانت کو؟
تا زشوق بالایت سر فرو کنم در خویش
سروقد سمین ساق سایه ی روانت کو؟
**
خاک راهم و این بود سهمم از عبور تو
درد تو به جانم ماند گرد من به جانت کو؟
خیلی وقت است که یاد گرفتم نه از خودم دفاع کنم و نه غر بزنم همواره سعی کردم این یادگیری را در عمل نشان بدهم .پس این نوشته ابدا نق زدن نیست. امروز اول وقت تماس تلفنی داشتم با مدیر مدرسه طرود از برنامه درسی مدرسه پرسیدم کاملا بر عکس آن چیزی بود که گزارش بازدید چند روز قبل همکاران اداریم حکایت می کرد و دردا که حق با مدیر مدرسه بود.از مدرسه ای بازدید کردم معلمی غایب بود دفتر را نگاه کردم مکرر غیبت داشت از مدیر پرسیدم گفت به اداره ارسال کرده ام پرونده فرد را در اداره دیدم دریغ از یک روز غیبت یا این که کسی گفته باشد عمو خرت به چند؟در جلسه ی انجمن مدرسه ای شرکت می کنم معلمی می گوید حاج آقا یک تشویقی به من بده به اداره بر می گردم یادداشتی بر میز می بینم که ... مادری می آید گریه کنان که امروز گفته اند بچه ات اشتباه ثبت نام شده باید برود کار دانش پی گیری می کنم کسی قبول نمی کند بچه اصرار می کند که حاضر است تکرار پایه شود اما به کارودانش نرود با غیر انتفاعی صحبت می کنم رایگان ثبت نام می شود قول زنانه می دهد که ازقول مردانه محکمتر است که خوب درس بخواند از اتاق خارج شدم عده ای از کارمندان به شکلی که گویا گروهی بود از اداره خارج می شدند پرسیدم کجا ؟ گفتند بچه جلوی مدرسه منتظر است می رویم دنبالش !!!به اون دیگری گفتم شما که بچه ات بزرگ است کجا گفت می روم از سر کارش بر سانمش منزلش! هی تو که اصلا بچه نداری؟ می روم خانم را برسانم منزل مادرش.به اتاق بر می گردم کارمندی می آید که آقا سه شنبه که ما قرار بود اداره باشیم و نبودیم چون شما گفتید بروید فلان مدرسه کارت را بررسی کن حق وحقوق ما چه می شود سر م را پایین می اندازم و خودم را نفرین می کنم دیگری می آید با ... تمام اگر ممکن است حالا که می روی یک یادگاری از خود به جا بگذار و دینت را با کاری که برای من انجام می دهی به من بفروش داشتم بالا می آوردم قورتش دادم اگر چه از وقت نماز گذشته بود به نماز خانه پناه بردم سر راه پله معلمی را با پدر زنش که گویا اجداش با اجداد ما در یک مسجد نماز خوانده بودند دیدم که گفت کاری کن دختر من از روستا ها ی میامی بیاید به خود میامی شنیدم شما معاون سازمان هم هستی از اداره فرار کردم واین اولین باری بود که زودتر می آمدم آن مهربان که در سرای من است تعجب کرد ولی من که درویشم و دریا دل به خود نیاوردم عصر به اداره برگشتم تا کار ناتمام صبح را تمام کنم جلسه ی صندوق بود و صدای افراد از اتاق مجاور به گوش می رسیدبه منزل برگشتم جلو درب منزل گویا ماشینی منتظر بود که حاج آقا به زحمت منزل را پیدا کردیم تورا خدا ما نمی گوییم حق ماست ولی یک کاریش کن بعد از نماز مغرب در جلسه ی شورای دبیران شرکت می کنم معاون مدرسه و ایضا ... اظهار فضل می کنند و قول می دهم از زمان دقیانوس که فارق التحصیل من ابد شده است یک صفحه هم نخوانده است در صحبت معلمی پی به عملکرد غلط همکار ادارییم می برم که نفع خود و منافع کسان خود بر دیگران ترجیح داده است هشت ونیم مدرسه را ترک کردم به جلسه ی بعدکه پیرامون نحوه تدریس زبان تشکیل شده است می روم و فردی می گوید می شود مجوز تاسیس آموزشکده ای را به من بدهی خیلی تعریف شما راشنیدم دستی به سرم می کشم می فهمم که گوشهایم دراز نیست باز به خانه می گریزم علی می گوید بابا گوشی موبایلت را به من می فروشی پانزده هزار تومان ؟نگاهش می کنم حق با او نیست اگر چه بیشتر نمی ارزد
این روزها با همه ی گرفتاری هایی که با آن مواجه هستم که خیلی از آنها از کنترل من هم خارج است این موضوع تغییر مدیر آموزش و پرورش هم مزید علت شده است اگر چه از روز شروع به کار یعنی تیر ماه سال قبل برای من وآقای قزوهی موضوع معلوم بود اما دوستانی که تازه فهمیدند گویا چیز جدیدی کشف کرده اند بعضی هم به این داستان دامن زدند که آثار مخرب آن از کنترل من خارج است اما آثار منفی آن
۱-فردی مراجعه می کند برای ثبت نام فرزندش کمک مالی می طلبد به او می گوییم ۱۵مهر بیا در خدمتیم می رود ۱۰دقیقه دیگر بر می گردد می گوید حاج آقا می گویند شما تا آن وقت نیستی الان یک کاریش کن
۲-کارمندانی در اداره کارهایی را که موظف به انجام آن بوده اند وباب میلشان نیست تو آب نمک می خوابانند تا رییس بعد
۳-...
کسی را چو من روز ایدون مباد
امروز هم به جلسه گذشت البته جلسه فرصت خوبی بود برای چند مرتبه خواندن نامه ی دوستی که هر از گاه به قول حا فظ رشحه ی قلمش حقوق خدمت ما را عرضه می کند بر کرمش دو نکته در نوشته هایش دلپذیر است یکی روانی قلم که حجم زیادی مطلب را در چند جمله خلاصه می کند اگر چه ایجاز مخصوص سعدی است دوم استواری محتوا چند بار خواندن نوشته اش هر گز خسته کننده نیست. در حین جلسه زمان سو مین سخنرانی دوره ای پژو هشکده را هم خبر دادند گفتم تا ۵ روز دیگر نهایی می کنم با این سخنرانی چار چوب کلی دیدگاه من باید معلوم شود.
خبر بعد اینکه گویا رییس جمهوری به وزیر مرد رضایت داده البته چه مردی بود کز...اما ماحصل جلسه
خیلی کسا تو زندگی
زخمای ریشه ای دارن
گریه نمی کن ولی
بغض همیشگی دارن
****************
خیلی کسا نمی دونن
چی بکارن تو باغچه شون
آیینه شمعدون نباشه
خالی می مونه طاقچه شون
**********************
می بینی خر گوشا کرن
نیازی نیست داد بزنی
وقتی کسی نمی شنوه
چه فایده فر یاد بزنی
**********************
کتاب الفبای مدیریت کلاس درس را که همکارمحترم مدیر دبیرستان شاهد هدیه داده بودند مطالعه کردم نوشته ها وترجمه های دکتر محمدرضا سر کار آرانی همیشه برایم زیبا بوده است چون موضوعات خوبی را برای ترجمه انتخاب می کند.آخرین خبری که از او دارم ایمیلی بود که از ژاپن فرستاده بود و من را به ادامه ی نوشتن در همین وبلاگ تشویق کرده بوداز شما چه پنهان دلم براش تنگ شده.
ساماندهی نیروی انسانی با همه ی مشکلات انجام شده است .مدرسه ی ابتدایی تیزهوشان هم شروع به کار کرد.
امسا ل با چند گروه مشکل مواجه بودیم
۱-نداشتن وزیر در نتیجه نگرفتن تصمیم های قوی
۲-نقل و انتقلات زیاد
۳-در طول یک موج نبودن با تعدادی از مدیران به دلیل سرعت تغییر در دستورالعمل ها
۴-کاهش صد در صدی اضافه تدریس
بالاخره ما برای موفقیت نیاز به یک تیم کوچک و چابک داریم
چراغ قافله در شام تار گم شده است
تونیستی و در این شهر پر صدا حتی
دعای مردم امیدوار گم شده است
اگر به گونه ی من اشک غم نمی بینی
در استقامت کوه آبشار گم شده است
تونیستی و در آغاز هفته می بینم
که جمعه ی دگری در غبار گم شده است
پست قبل را به این دلیل می خواستم انگلیسی بنویسم که صفحه کلید فارسی نمی شد که اونهم محقق نشد
اما ادامه ی مطلب از این قرار است که در قدیم یعنی نظام بطلمیوسی که امکانات به اندازه ی حالا نبود یعنی زمان تالیف نسخه ی خطی جامع المقدمات مردم وحتی علما تصور می کردند که مشارکت باب مفاعله است و گمان می کردند که باب مفاعله دو طرف دارد وطرفین به تساوی یا نامساوی در امری شرکت می کنند
اما امروز با پیشرفت تکنولوژی و مدارس هیات امنایی معلوم شد که سخت اشتباه می کردندالبته مشارکت همان دو طرف را دارد اما رابطه ی این دو طرف رابطه ی فاعلی و مفعولی است بعض اعاظم هم معتقدند که مشارکت باب استفعال است به این معنا که یک ظرف چیزی را از طرف دیگر طلب می کند مثل استعمار و یا استثمار وشاید هم استحمار و امثل ذالک ...
می خواستیم به درخواست آقای نبوی پست قبل را ادامه بدهم گفتم صبر کنم تا تکلیف مدرسه ی هیات امنایی میثاق معلوم شود بعد
امروز را درحالی آغاز کردیم که...
میل به زندگی را
فرشته ای در نگاه من ریخت
اگر چه قطره قطره آب می شود تنم
اگرچه سقف دود و دم گرفته ی خیال من
هزار بار در دقیقه بر سرم خراب می شود
ولی گلوی من هنوز
از جوانه های سبز زندگی پر است
خدای را !
چگونه من هزار سال پیش
مرده ام!؟
چگونه دستهای سبز خویش را
به خاک خیس نیستی سپرده ام
در این قفس صدای پای عنکبوت می وزد؟
نه گمان نمی کنم
در این حصار سرد و ساکت وسیاه
دوباره زنده کن مرا
به هر بهانه ای که خواستی
فرشته ی همیشه
ای مسیح سبز پوش من ...
مدیران ومعلمان کافه ی مردم کاملا آزادند که هر چه ما می گوییم گوش کنند واقعا هیچ محدودیتی در کار نیست حتی می توانند از روی آن چند بار مشق بنویسند حتی می توانند بطور نا محدود از ما تعریف وتمجید کنند هیچ منع قانونی وجود ندارد.حتی می توانند از القاب بزرگان تاریخ وفرهنگ کشور برای ما خرج کنند ما که بخیل نیستم دیگران کاشتند ما خوردیم واقعا خوب بود راضی بودیم چه منعی دارد؟
ما ازاینکه دیگران بکارند و ما بخوریم کاملا راضی هستیم و قول می دهیم ابدا گله نکنیم همینطور که آقای .ع .م به زودی خواهند گفت شاید برای سپاسگزاری از خودمان مجبور شدیم لوح سپاس و تقدیر نامه را خودمان تهیه کنیم و دستشان بدهیم تا به ما تقدیم کنند حالا اگر راضی شدید برویم سر اصل مطلب
بله اولا باید این توقع نا بجا را در مردم و ایضا جامعه ی فرهنگی از بین برد که هر کس حرف از برنامه زد انتظار داشته باشند که حتما داشته باشد باید مردم بفهمند که نفس بر نامه داشتن اصالت دارد و برای آینده ی مملکت مفید است باز این سادگی و بلاهت ذاتی خودمان این فکر را که در قدیم یعنی نظام...
اول تابستان آمدند نشستند جلسه کردند وایضا صورتجلسه (تمام عمر ما در این چند سال به جلسه گذشت)که امسال باید اوقات فراغت دانش آموزان را پر و پیمانه ببینیم گفتند یک پایگاه تابستانی را به ده تا افزایش بدهیم واز مر کز شهر و ...به قسمت حاشیه شهر و نقاط محروم گسترش بدهیم گفتم قبول گفتند اعتبار ندارد باز گفتند شما تامین کن گفتیم قبول بالاخره به خیر و خوشی تمام شد اما من از ابتدا با این موضوع موافق نبودم اصلا شخصا یک بسته ی پیشنهادی برای اوقات فراغت دانش آموزان دارم به اسم بسته ی پیشنهادی ۱+۴که به نظرم مشکل اوقات فراغت را نه تنها کاملا حل می کند حتی آن را تا درصد زیادی غنی هم می کند(با غنی سازی سیاسی اشتباه نشود)
اولا باید دانش آموزان را به چهار دسته ی مساوی و یا غیر مساوی تقسیم کرد و همه ی معلمان هم یک دسته باشند.یک عده را بفرستیمفوتبال تماشا کنند البته با حواشی آن مثلا روزنامه ورزشی بخوانند عکس ورزشکاران را روی کلاسور کیف و سایر ملزوماتشان بچسانندو...
یک گروه را همکه درس خوان تر هستند به نظر من یک دانشگاه درست کنیم به اسم دانشگاه آزاد و بگوییم بدون کنکور یا شاید هم با کنکور بروند آنجا درس بخوانندالبته در این میان به معلم های این دانش آموزان هم بگوییم بعد از ظهر بروند به این ها همان درس های دبیرستان را که نداده اند چون کلاسها ۳۰نفره وشلوغ بوده و قطعا نمی شده حالا در کلاسهای ۷۰نفره دانشگاه درس بدهندالبته در این میان باید سعی کنیم از دانش آموزان (دانشجویان)بیشتر پول بگیریم و به معلم ها(اساتید)کمتر پول بدهیمدر این میان هر دو نسل را گداشتیم سر کاراوقات فراغتشان را هم پر کردیم البته با ما به التفاوت این پول هم می توانیم توسعه و عمران ایجاد کنیم مثلا در ورودی شهر ازسمت دامغان دست راست دانشگاه آزاد را تاسیس کنیم و در داخل آن فضایی را پیش بینی کنیم به اسم پارک که اگر کسی خواست به گروه بعدی که متعاقبا عرض خواهم کرد بپوند ما از قبل امکاناتش را داشته باشیم
می ماند گروه سوم این گروه را باید کاملا بگذاریم حال کنند یعنی امکانات و ابزار آن را هم فراهم کنیم مثلا همین جلالی واحسانفر را بگوییم به مدارس نروند به موبایل دانش آموزان و بلوتث وفیلم های ...و مواد مخدر و این جور چیزها کار نداشته باشند بچه بتوانند با لباسهای خنده دار به مدرسه بروند حتی در اردوها بتوانند با استفاده از همان موبایلشان آهنگ جاز و رپ بگدارند و قس علی هذا...
در وروی شهر از سمت میامی و آزادشهربغل کوه می توانیم یک جاده درست کنیم اسمش را به نظر من بگذاریم جاده سلامتی دانش آموزان ذکورا و اناثاو بالاتفاق در هر وقت از روز بویژه نزدیک غروب که هوا به سمت تاریکی می رود بیایند آنجا سیاحت کنند خود ما هم با همان سادگی و بلاهت ذاتیمان هر وقت خواستیم از کنارشان با غمز عین عبور کنیم و هیچوقت تذکری نصحیتی نکنیم البته پایین کوه هممی توانیم یک پارک درست کنیم به اسم پا رک بلوار ودر بین درختان هم سکو هایی را جهت نشستن و صحبت کردن تعبییه کنیم قطها لازم می شود
اما دسته ی چهارم این افراد وظیفه دارند بروند حال دسته ی قبل را بگریند حالا به هر طریق ممکن مثلا با نهی از منکر شده با خواندن دعا در مزار شهدای گمنام یا اصلا نوحه خوانی در وسط همان جاده با بوق آژیر با توم و یا هر وسیله دیگر
خب طرح چطور بود؟
خیلی انتظار امشب را می کشیدم اما هنوز اداره ام فکر کنم تا قبل از افطار هم مجبور باشم بمانم
دید مجنون را یکی صحرا نورد
در میان بادیه بنشسته فرد
صفحه ها از ریگ وانگشتان قلم
می زند حرفی بدست خود رقم
گفت ای مجنون شیدا چیست این
می نویسی نامه بهر کیست این
هرچه خواهی در سوادش رنج برد
تیغ صرصر خواهدش حالی سترد
گفت مشق نام لیلی می کنم
خاطر خود راتسلی می کنم
نیست جزنامی ازودر دست من
زان بلندی یافت قدر پست من
چون میسر نیست بر من کام وی
عشق بازی می کنم با نام وی
بالاخره غیر یک اسم چیز دیگری دست ما نیست با خودم فکر می کنم ما در شب قدر باید چه چیزی را پیش خداوند ببریم اگر شما یک دوست صمیمی داشته باشید و بخواهید کادویی برایش ببرید سعی می کنید چیزی را ببرید که او دوست داشته باشد و ضمنا خودش نداشته باشد .اما خداوند چه چیزی ندارد تا ما برایش ببریم؟
فهمیدم خداوند خودش گفتهالله الصمد خداوند بی نیاز است یعنی خداوند نیاز ندارد پس ما باید چیزی را که او ندارد ببریم یعنی همه ی نیاز هایمان را در یک بسته بندی شیک به او تقدیم کنیم
مردانه دوختیم کس از ما نمی خرد
باید زنانه دوخت که مردان ماخرند
اولا چنانکه از تواریخ بر می آیدجناب مراد در تمام طول عمر خود فاقد اسب بوده و فقط هر از گاه خر محترمه اش را جهت سواری دیگران کرایه می داده.(ر.ک.کتاب المراکب-باب المرادوحماره.)
درثانی مساله این نیست که وزیر باید زن باشد.اینکه نصف کارمندان ادرات یاتمام کارکنان وزارتخانه هم زن باشند باز هم مساله حل نمی شود.
گیرم که تمام روسای سازمان های آموزش وپرورش وایضا مدیران آموزش وپرورش زن بشوند یا رگه هایی از زنانگی در آنها هویدا بشوداین هم به مسکن موقت می ماند درمان محسوب نمی شود.هنوز آن جاهایی که باید خنک شود نمی شود.اصلا زنان باید با عزت و شوکت (وبقیه ی در وهمسایه ها)براحتی...ببخشید حواسم پرت شدمی خواستم راجع به لایحه ی خدمات کشوری بنویسم اما از شما چه پنهان خیلی دل و دماغ نوشتن ندارم اگر خیلی احساس نیاز کردید همین مطلب را دوبار ه بخوانید.
خدای ناکرده زبانم لال هفت قرآن در این ماه عزیز در میان دور از ساحت مقدس جناب جمالی یا همون (ج نظر دهنده) اسمش را بد جنسی نمی شود گذاشت به آن مکر و سیاست هم نمی شود گفت شاید بشود گفت شیوه وروش
یک شیوه و روشی دارد این جمالی ما - انار الله برهانه- به نام شیوه ی حلم وصبر و مهلت وسکوت.
و معتقد است این شیوه را از خود خداوند تبارک و تعالی آموخته است:انما نملی لهم لیزدادو اثما و کفرا.
جمالی نازنین ما با این شیوه و روش حرفی را به میان می کشد و به طرف مقابل مجال می دهد که تخت گاز بتازد خودش را تخلیه کند و هر چه در اعماق دل تنگش دارد بیرون بریزد
یکی از کلمات قصار حضرت جیم نظر دهند ه این است که خطر حر فهای نگفته به مراتب بیش از حر فهای گفته شده است پس باید سکوت کرد و به طرف مقابل مهلت داد تا کارهایی را که بعدا قراراست بکند چو سعدی همین الان بگوید
خداوند آخر و عاقبت ما را به خیر کند با این کفریات و خزعبلاتی که اخیر نظر مرحمت نموده است هراس ما این است که مبادا کسانی گمان کنند که ما را با این حر فها سر سازگاری است در حالی که والله نیست با لله نیست...
ضمنا خداوند آخر و عاقبت ما را با این تو ضیحات هم به خیر کند چرا که جناب ایشان فرمده باشند توضیحاتی از این دست تو هین به شعو رمخاطب است
اگر چه ظاهرا همه چيز براي شروع مهر ماه آماده است اما من چند نگراني اساسي دارم اولا حجم زيادي نيروي ورودي به شهر است كه با توجه به كاهش آمار دانش آموزان احتمالا تعدادي معلم خواهيم داشت كه براي آنان كلاسي وجود نخواهد داشت ناگفته نماند كه ما مجاز به كاهش نرم كلاس يا افزايش كلاس تحت هيچ شرايطي نيستيم
نكته ي بعدي مساله آنفو لانزاي معروف است كه مي ترسم با شروع سال تحصيلي و فصل سرما در مدارس شيو ع پيدا كند لذا امروز خواستم كه كميته بهداشت تشكيل شود تا بتوانيم برنامه هايي نظير ضد عفوني كردن مدارس در تابستان و آموزش هايي در مهر ماه داشته باشيم
اما بعد كاهش تعداد نو آموزان پيش دبستاني و بي كار شدن تعدادي از مربيان شركتي اين مراكز است امروز بعد از وقت اداري با معاون آموزشي و كارشناسان ذيربط تا حدودي در اين خصوص بر نامه ريزي كرديم
| متی حللت به شیراز یا نسیم الصبح | خذالکتاب و بلغ سلامی الاحباب | |
| اگرچه صبر من از روی دوست ممکن نیست | همی کنم به ضرورت چو صبر ماهی از آب |
امتحانات شهریور ماه شروع شد با همه ی جدی نبودنش البته از نظر اداره ی ما و احیانا مدارس کاملا جدی است اما از نظر دانش آموزان جدی نیست.
نظر دهنده ی محترم (ج) نظر ی داده بود بقول سعدی نه مناسب حال درویشان مثل همیشه نصف ونیم لا یکی نیست بهش بگه یک بار به حرفش کردی بس دیگه ![]()
آقای احسانفر مسوول ارزیابی عملکرد اداره چند روز قبل می گفت سال قبل این وقت چهار صدو نمی دونم چند تا در خواست ثبت نام خارج از محدوده داشتیم امسال چهل و نه تاخب خدا رو شکر
البته از شما چه پنهان بعضی از مدیران مدارس خیلی مدیرند امروز مدیری گفته بود اگر قرار باشه من این دانش آموز را ثبت نام کنم قبلش استعفا می دهم گفتم تقبل الله بیار تا کور شود هر آنکه نتواند دید
خب بگذار ازصبح شروع کنم که اداره از ۵/۸ آغاز شدبا ارباب رجوع کم و ساعت یک هم تمام شد اینکه خیلی خوب بود اما تا من رفتم از اداره بیام بیرون شد همان ۳هرروز .
امروز دست اندرکاران ارزشیابی در جلسه برای تکمیل فرمهای ارزشیابی توجیه شدند و قرار شد فرمها را تایپ شده تحویل بگیرند تا از تغییر جلوگیری شود
یک کمیته تشکیل شد برای تعیین انتصابات جدید اعضای اصلی کمیته سه معاون محترم اداره هستند.
کتاب تاریخ فلسفه و تصوف را بعد از ظهر تمام کردم مولف شاهرودی کتاب بد جوری با تصوف و ایضا فلسفه مشکل دارد حتی ملا صدرا و ملا هادی را هم قبول ندارد چه برسد به مولوی و...
ماه مبارک رمضان با نم نم باران شروع شد هوای لطیفی که از ترنم باران در شاهرود و صدای بلند گو ی مسجد که دعای افتتاح را می خواند ایجاد شده است انسان را درزلال عمیق رمضان غوطه ور می سازد آدم حس می کند در رمضان دورکعت به خدا نزدیک تر است
خداوندا به تو پناه می برم از اینکه در دیدگاه ها ظاهرم آراسته ولی در پنهان باطنم زشت و کریه است خداوندا مر ا در زلال رمضان جای ده شاید به یمن دیگر مهمانان من هم مشمول رحمت واسعه تو شوم
می گفت ترکه ای داشتم و کلاس درسی یک روز ترکه را آخر کلاس گذاشته بودم ودرس می دادم که رییس فرهنگ با دو بازرس از وزارت خانه آمدندوقتی رفتند به فکر ترکه افتادم دیدم نیست دانش آموزی گفت آقا من قایم کردم یک وقت برای شما بد نشود![]()
دارم بعد از نماز میرم بازدید باغ شب بو اگر آماده باشد تا چند روز دیگر افتتاح می شود باغ شب بو مجموعه تازه تاسیس در داخل مجموعه اردوگاه است حتما دیدن کنید
ازجلسه ی قبل شاکی بودم دو روز دیگر هم اضافه شد سه شنبه رفتیم سمنان بر ای قرار داد نیروی انسانی سال جدید اصرا ر بود که ۸/۰تراکم را افزایش دهیم و مدارس زیر نرم را هم جمع کنیم یا چند پایه و یا مختلط کارشناسان اداره ما استدلال کردند بالاخره قرار داد تنظیم شد .اما تعدادی زیاد امسال نیروی ورودی داریم که صدور ابلاغشان کار مشکلی است.
دوستان بر گشتند و من رفتم تهران دو روز هم آنجا جلسه بود البته بیشتر کارگاه آموزشی بود تا اول مهر حجم زیادی کار دارم که باید به سامان برسانم نمی دانم چر ا تابستان اینقدر شلوغ است
روزي فردريك كبير ، در اطراف برلين قدم مي زد كه با مرد بسيار پيري كه مثل شاخ شمشاد از جهت مخالف مي آمد روبه رو شد.
فردريك از تبعه خود پرسيد: «تو كيستي؟»
پيرمرد پاسخ داد: «من يك شاه هستم.»
فردريك خنديد و گفت: «يك شاه، قلمرو سلطنت تو كجاست؟»
پيرمرد مغرور پاسخ داد: «خودم، هر يك از ما سلطان و شاه زندگي خود هستيم.»
قبل از مديريت بر خانه، سازمان يا اداره و جامعه بر خود مديريت كنيم و مدير خود باشيم.
از اول هفته صبح وبعد از ظهر اداره بودم واقعا هفته ی شلوغی داریم تا آخر هفته هم وقت ها پر است دیروز بعد از ظهر هم از ساعت ۶تا ۸و ۲۰جلسه شورای اداری داشتیم . اگر این جلسات هم نباشد بعضی وقتها ما مدتها همدیگر را نمی بینیم شاید تعجب کنید ولی اینقدر دوستان گرفتار کارند که در روز کمتر همدیگر را می بینند اول صبح تعدادی در صبحگاه و آخر وقت هم موقع کارت زدن .
حس می کنم مهمترین مشکل خود من همین زمان است مدیریت بر زمانی که تو را با خودش می برد اگر ممکن باشد باز هم اختیار در دست زمان است
معلمي با جعبهاي در دست وارد كلاس شد و جعبه را روي ميز گذاشت. بدون هيچ كلمهاي، يك ظرف شيشهاي بزرگ و چند سنگ بزرگ از داخل جعبه برداشت و تا جايي كه ظرف گنجايش داشت سنگ بزرگ داخل ظرف گذاشت.
سپس از شاگردان خود پرسيد: آيا اين ظرف پر است؟
همه شاگردان گفتند: بله.
سپس معلم مقداري سنگريزه از داخل جعبه برداشت و آنها را به داخل ظرف ريخت و ظرف را به آرامي تكان داد. سنگريزهها در بين مناطق باز بين سنگ هاي بزرگ قرار گرفتند. اين كار را تكرار كرد تا ديگر سنگريزهاي جا نشود.
دوباره از شاگردان پرسيد: آيا ظرف پر است؟
شاگردان با تعجب گفتند: بله.
دوباره معلم ظرفي از شن را از داخل جعبه بيرون آورد و داخل ظرف شيشه اي ريخت و ماسهها همه جاهاي خالي را پر كردند.
معلم يكبار ديگر پرسيد: آيا ظرف پر است؟ و شاگردان يكصدا گفتند: بله.
معلم يك بطري آب از داخل جعبه بيرون آورد و روي همه محتويات داخل ظرف شيشهاي خالي كرد و گفت: حالا ظرف پر است.
سپس پرسيد: ميدانيد مفهوم اين نمايش چيست؟
و گفت: اين شيشه و محتويات آن نمايي از زندگي شماست. اگر سنگ هاي بزرگ را اول نگذاريد، هيچ وقت فرصت پرداختن به آن ها را نخواهيد يافت. سنگهاي بزرگ مهمترين چيزها در زندگي شما هستند؛ خدايتان، خانوادهتان، فرزندانتان، سلامتيتان، دوستانتان و مهمترين علايقتان. چيزهايي كه اگر همه چيزهاي ديگر نباشند ولي اينها باقي بمانند، باز زندگيتان پاي برجا خواهد بود. به ياد داشته باشيد كه ابتدا اين سنگ ها ي بزرگ را بگذاريد، در غير اين صورت هيچ گاه به آنها دست نخواهيد يافت. اما سنگريزهها ساير چيزهاي قابل اهميت هستند مثل تحصيل، كار، خانه و ماشين. شنها هم ساير چيزها هستند؛ مسايل خيلي ساده.
معلم ادامه داد: اگر با كارهاي كوچك (شن و آب) خود را خسته كنيد، زندگي خود را با كارهاي كوچكي كه اهميت زيادي ندارند پر مي كنيد و هيچ گاه وقت كافي و مفيد براي كارهاي بزرگ و مهم (سنگ هاي بزرگ) نخواهيد داشت. اول سنگهاي بزرگ را در نظر داشته باشيد، چيزهايي كه واقعاً برايتان اهميت دارند.
كارها را بايد دسته بندي و اولويت بندي كرد و در زمان مناسب آنها را انجام داد. سنگ هاي بزرگ شما كدامند؟
شاه عباس از وزير خود پرسيد: "امسال اوضاع اقتصادي كشور چگونه است؟"
وزير گفت: "الحمدالله به گونه اي است كه تمام پينه دوزان توانستند به زيارت كعبه روند!!"
شاه عباس گفت: "نادان اگر اوضاع مالي مردم خوب بود كفاشان مي بايست به مكه مي رفتند نه پينه دوزان، چونكه مردم نمي توانند كفش بخرند ناچار به تعميرش مي پردازند، بررسي كن و علت آنرا پيدا نما تا كار را اصلاح كنيم."
1- شاخص مناسب مي تواند در عين سادگي بيانگر وضعيت كل سازمان باشد.
2- در تحليل شاخص بايد جنبه هاي مختلف را بررسي نمود. گاهي بهبود ناگهاني يك شاخص بيانگر رشدهاي سرطاني و ناموزون سيستم است.
مردم با سطل روي سر الاغ خاك مي ريختند اما الاغ هر بار خاكهاي روي بدنش رو مي تكاند و زير پايش مي ريخت و وقتي خاك زير پايش بالا مي آمد سعي مي كرد روي خاكها بايستد. روستايي ها همينطور به زنده به گور كردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه داد تا اينكه به لبه چاه رسيد و بيرون آمد.
مشكلات زندگي مثل تلي از خاك بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو اتنخاب داريم. اول اينكه اجازه بدهيم مشكلات ما را زنده به گور كنند و دوم اينكه از مشكلات سكويي بسازيم براي صعود.
الاغ در روبرو شدن با يك مشكل (زنده به گور شدن)، به شكل ظاهري آن كه تهديد بود توجه نكرد بلكه با رويكرد متفاوت جنبه فرصت آن را يافت و از آن بهره برد.
پيرزن پيش سلطان محمود رفت و شكايت كرد كه راهزنان مال او را غارت كرده اند و از او خواست كه مالش را بازستاند يا تاوان دهد.
سلطان گفت: «دير گچين كجا باشد!»
پيرزن گفت: «ولايت چندان گير كه بداني چه داري و به حق به آن برسي و نگاه تواني داشت.»
سلطان گفت: «راست مي گوئي» و دستور داد تاوان مال زن را به او دهند.
مديران توانمند و موفق، از ابعاد و اجزاء مختلف سازمان خود شناخت خوبي دارند.
۱-در زندگیتان از چه چیز بیش از همه شاکر هستید؟
۲-اگر می توانستید شیوه ی مرگ خود را انتخاب کنید چه را هی بر می گزیدید؟
۳-آیا دوستان نزدیکتان از شما کوچکترند یا بزرگتر؟
۴-ترجیح می دهید بیشتر در کنار زنان باشید یا مردان؟
۵-اگر می توانستید فردا صبح با یک توانایی ویژه دلخواه بیدار شوید می خواستید آن ویژگی چه باشد؟
۶-به چه قیمتی حاضرید همسرتان پنج سال از شما دور باشد؟
۷-اگر می توانستید هر چیزی را درباره ی شیوه ی تربیت وبزرگ شدن خود تغییر دهید چه چیزی را تغییر می دادید؟
امروز صبح را با حرف زدن در جمع دانش آموزان عضو اتحادیه های انجمن اسلامی استان شروع کردم کلی حرف زدم دوباره اینجا تکرار نمی کنم
ناهار مهمان داشتیم بعد تصمیم گرفتم به جبران طول هفته بخوابم که قسمت نشد
نیمی به رویا گذشته اکنون
نیمی به خواب
روز بی امید تو
به جز او...
خیره به شتاب ثانیه ها
وچیزی شبیه یک شب شرجی
وقتی آبنما در ابرسج زیباست
ساعت پنج است
تا فردا...
این تیتر فقط به خبر خوبی که دریافت کردم مربوط است نه به نوشته ی بعدی
دانشگاه ها افراد وحشی با مهارت بالا بیرون می دهند ما چهار چوبی از ارزش ها را برای افراد جوان یعنی کسانی که بیشتر و بیشتر به دنبال آن هستند فراهم نمی کنیم
(استون مولر رییس دانشگاه جان هاپکینز)
تا فردا...