<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نگاه من</title>
<link>http://h14.blogfa.com/</link>
<description>تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 20 Dec 2009 10:02:48 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی</title>
<link>http://h14.blogfa.com/post-234.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح با گله گذاری دوستی شروع شد که فکر می کرد حرفش را خوب نفهمیدم &lt;STRONG&gt;بار خدایا دوستان من نعمت های تواند که دلشان شکستنی است کمک کن خوبتر بشکند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خبر دوم رحلت آیت الله منتظری بود که امید می رفت با نفس گرم و دانش فقهی عمیق به حوزه های علمیه رونق و گرمی ببخشد او که پاره تن امام و ما حصل عمراوبود کتاب های حکومت اسلامی و شرح نهج البلاغه از ایشان خواندنی است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;ما نمی خواهیم غیر از دیده ای &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;دیده ای تیز ی کشی بگزیده ای&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بعد از این ما دیده می خواهیم وبس&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;تا نپوشد بحر را خاشاک و خس&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بمدت ۱۵ دقیقه در اتاق را از داخل قفل کردم و تصمیم گرفت به جلسات مدیران فکر کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شرکت در جلسه معاونین آموزشی مقطع راهنمایی در مدرسه ی حافظ و دیدار با شورای دانش آموزی همان مدرسه و گوش دادن به گزارش بسیار جدی و کاملی که ارایه دادند برنامه ی بعدی بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازدید از از دو معلم بیمار برنامه این یک شنبه بود اولی آقای ... در حین صحبت هایش گفت &lt;STRONG&gt;کاش معلم نشده بودم&lt;/STRONG&gt;برای بیماری پول لازم داشت و بد جوری زجر بی پولی را می کشید او که حالا ۱۵ سال است که بازنشسته شده است نمی دانم از ته دل می گفت یا نه ولی گویا از صبح قرار است حالم گرفته شود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از بیمه شاکی بود از شغلش شاکی بود از بیمارستان شاکی بود از بیمارستان های دولتی که مریض را مثل گوسفند در اتاق جا می کنند شاکی بود&lt;STRONG&gt;-&lt;EM&gt;خدایا جامعه ای که پاس حرمت معلم را ندارد بی سواد است جامعه ی ما را از بی سوادی برهان &lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تلاش کردم دلش را قرص کنم &lt;STRONG&gt;اما او آینده ی خیلی از ماهاست&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دومی جناب صفانیا بود که ۳۵ سالی هست بازنشسته شده بعد از عمل جراحی و زیر میزی خوبی که به دکتر داده الحمد لله شاد و سر حال زندگی می کرد -کاش ما معلم ها می توانستم طوری پزشک تربیت کنیم که قدر استاد... بی خیال&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فینال مسابقات بسکتبال دانش آموزی ۳۰/۶تمام شد اهدای جوایز تیم های برتر ارزش ریالی جوایز (تی شرت) آنقدر پایین بود که خودم خجالت کشیدم بالاخره...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 10:02:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=h14&amp;postid=234</comments>
<dc:creator>h14</dc:creator>
<guid>http://h14.blogfa.com/post-234.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوم محرم-ورود به کربلا</title>
<link>http://h14.blogfa.com/post-233.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;من غم ومهر حسین با شیر از مادر گرفتم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تولد من به ماه قمری در اول محرم است چه ربطی به چه چیزی دارد نمی دانم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ظهر شدو قافله ای با شکوه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از پی هم آمده چون رشته کوه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلسله در سلسله نور و نوا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آینه دار رخشان انبیا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر یکی از دیگری آزاده تر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بر قدم عشق در افتاده تر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گل که نه خورشید که نه ماه نه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یوسف باز آمده از چاه نه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اله از این قافله ی ناشکیب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نصر من الله و فتح قریب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سر وقدی غالیه پر دازشان &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دسته گلی سرخ در آغازشان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حور و ملک در عجب از آدمی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیره بر این سو بنی هاشمی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیره بر این بدر تمام آمده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقت سحر بر لب بام آمده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بارسبک بار سبک تر ببند&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;خسته سدم محمل دیگر ببند&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بار سبک بار سبک تر کنید &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;سوته دلم باده به ساغر کنید&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قصد کجا کرده یل بو تراب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;خدایا کلمه تویی کمک کن بی جا نگویم چرا که به مقدس ترین وجود اهانت کرده ام&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بارخدایا علی از قول معلمش می گفت :هر چه از زمین بیشتر فاصله بگیریم هوا کمتر می شود-پس کمک کن تا آسمانی بشویم و ازهوا برهیم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 07:59:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=h14&amp;postid=233</comments>
<dc:creator>h14</dc:creator>
<guid>http://h14.blogfa.com/post-233.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مزاج دهر تبه شد به شعر تو حافظ</title>
<link>http://h14.blogfa.com/post-232.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح پنجشنبه جلسه مدیران متوسطه بود به نظرم برای جلسات مدیران باید وقت بیشتری را اختصاص بدهم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نزدیک ظهر در خدمت طلابی بودم که از قم جهت تبلیغ در مدارس پسرانه دعوت کردیم شیوه ی کارشان را پرسیدم تاکید بر کار کلاس به کلاس داشتند ضمنا حاضر به استفاده از غذا و مکان ما هم نبودند برای اسکان حوزه ی علمیه شاهرود را انتخاب کرده بودند چند نکته هم من یاد آوری کردم :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;۱- به سوالاتی جواب بدهید (ولو ناقص) که دانش آموزان مطرح کرده اند نه اینکه پاسخ جامع ومانع به سوالایی بدهید که خودتان مطرح کرده اید&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;۲- بحث را از جایی شروع کنید که مورد علاقه ی بچه هاست و به جایی ختم کنید که مورد نظر شماست&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;۳- در موارد مطرح شده حجیت نظر مقام معظم رهبری باشد&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;۴- دانش آموزان با هوش شناختی و هیجانی با لا را برای طلبگی تشویق کنید&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;۵-...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از ناهار مادرم تماس گرفت که بیا کارت دارم برای دیدنش به منزل خواهرم رفتم موضوعی را مطرح کرد که نزدیک بود از خنده خفه بشم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد هم در اداره در خدمت همکار محترمی بودم با حرفهای خیلی خوب که رنگ سیاسی داشت و بوی عاطفی وقت رفتن وصف الحالش این بیت را زمزمه کردم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;تیرت همه بر نشانه شد راست&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;هر چند کمان به چپ کشیدی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته چپ و راست را در مفهوم سیاسی بخوانید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بارخدایا فاصله ی بین قلب ها را شیطان پر می کند بین قلب های ما فاصله مینداز&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بارخدایا کمک کن وقتی حرف جدی ندارم سکوت کنم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;خدایا امروز بر ستیغ کوه پنج پرنده ی گمنام دیدم کمک کن اگر پرنده نیستم مرغ خانگی نباشم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;خدایا کمک کن آنقدر از زمین دور شوم که آن را حقیر و کوچک ببینم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;خدایا هم اکنون باران می بارد و باران پایان پریشانی ابرهاست پایان پریشا نی من کجاست؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;خدایا کمک کن وقتی به ضعف هاو بدی های من اشاره می کنند از خود دفاع نکنم بلکه به بدی هایم حمله کنم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Dec 2009 04:22:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=h14&amp;postid=232</comments>
<dc:creator>h14</dc:creator>
<guid>http://h14.blogfa.com/post-232.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اسراییلیات </title>
<link>http://h14.blogfa.com/post-231.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کتابی بدستم رسید به اسمFact about israel education نویسنده کتاب یهودی از نوع اسراییلی و صهیو نیستی است تازه فهمیدم که در خیلی از موارد یهودیان بر آموزش و پرورش دنیا سیطره دارند. و چقدر ما اسراییلیات در تعلیم وتربیت داریم .حیف که راجع به ناخن جوییدن و شب ادراری و... چیزی ننوشته که اگر اینگونه بود خیلی ها اقدام به ترجمه ی آن می کردند.خیلی دلم می خواست این کتاب را دکتر سعیدی ترجمه کند چون اگر قرار باشد من ترجمه کنم از تر جمه های ذبیح الله منصوری خدا بیامرز هم قطور تر می شود اما ترجمه های علی  روان است مثل آب.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب متوجه شدم با آنکه هنوز سند سازی برای تغییر نام خلیج فارس به نام کشورهای عربی به قوت خود باقی است ابو علی سینا هم همچون مولانای ترک نزاد در زمره ی علمای عرب قرار گرفت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گویا افغان ها هم طی اقدامی غافل گیرانه خیابانی را به نام ابن سینا  نام گذاری کرده اند و تمبری هم به نام او منتشر کرده اند و مدعی شدند که این پزشک بلخی بوده است یعنی اهل افغانستان هر چند قبل از این مرزها بلخ جز ایران بوده است .کسی که در 358 خورشیدی در روستایی نزدیک بخارا متولد شده و در همدان در گذشته و نیا کانش همه ایرانی بوده اند اکنون شده شیخ افغان یا شیخ عرب یا للعجب.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلاس سوم راهنمایی که بودم کتاب امیر ارسلان رومی را از دوستم امانت گرفتم و 24 ساعته خواندم و تحویل دادم از بس داستان این کتاب جالب بود بعدا فهمیدم که این کتاب را محمد علی نقیب الممالک در زمان قجر تعریف کرده و شاهزاده خانمی هم یواشکی به رشته تحریر در آورده از آن زمان تا حالا دیگر هیج نوشته ای را یک ضرب نخواندم مگر یادداشت های سفر ...که از شما چه پنهان با علاقه خواندم در مورد آن اگر شد بعدا می نویسم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در المراقبات برای هر ماه اعمالی آمده است بعضی از ماهها بر بعضی فضیلت دارد اما ماه مورد علاقه ی من محرم است هر سال تا رسیدن محرم لحظه شماری می کنم و تقریبا تمام مطالعه ام در این ما به این ماه مربوط است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخر وقت از شبکه 4 برای ضبط بر نامه تمتس گرفتند باید دوروز برم تهران و ده تا برنامه ی 15 دقیقه ای ضبط کنم آماده شد خبر می کنم ببینید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بار خدایا با سوار شدن بر دنیا نمی توان اسلام را پیاده کرد کسی به سایه و تاریکی دل می سپارد که لدت حضور آفتاب را نچشیده باشد لدت حضور آفتاب را به ما بچشان&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Dec 2009 04:58:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=h14&amp;postid=231</comments>
<dc:creator>h14</dc:creator>
<guid>http://h14.blogfa.com/post-231.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما را به دو چشم یک تماشاست</title>
<link>http://h14.blogfa.com/post-230.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پنجشنبه عصر در جشن تکلیف دختران دبستان حمیده شرکت کردم من تنها مهمان آنان بودم بچه ها خوشحال بودند &lt;STRONG&gt;که با بلوغ به تکلیف رسیده اند و من متفکر بودم که با انجام تکلیف به بلوغ می رسم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جمعه آنقدر در شاهوار ماندم &lt;STRONG&gt;تا خورشید به بالش کوه سر گذاشت &lt;/STRONG&gt;یادم باشد مثل خورشید بخوابنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شنبه در استانداری شورای آموزش و پرورش بود اولین جلسه با استاندار جدید&lt;STRONG&gt;یادم آمد بسیاری از کسانی که تکیه کلامشان به قول معرف است اتفاقا هیچ قول معروفی را بیان نمی کنند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکشنبه مهمان مردم خوب میامی و بکران بودم در روز خانواده و پر گفتم&lt;STRONG&gt; چیزهایی را که عمل نمی کنم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ناهار را با صمیمیت کودکی خوردم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بار خدایا !&lt;/STRONG&gt;همه چیز را با خیال گذراندن چهره ی دیگربی خیال است ما را بی خیال مپسند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا !کمک کن تا آنچه را برای دیگران دیکته می کنم یک بار خودم نیز بنویسم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا کمک کن تا سکوت دیگران را ترجمه کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا کمک کن تا بدانیم کجا هستیم و به کجا باید برویم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا کمک کن پیش از نشستن به بر خاستن بیندیشم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا کمک کن تا بخودم سری بزنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا دلی که در روز چند بار تکان نخورد احتمالا مرده است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;خدایا هیچ کدام از چها رفصل قابل اعتماد نیست فصل پنجم زندگی را به من نشان بده&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا کمک کن تا عشق بی پشتوانه را در شعر نسرایم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا کمک کن تا همین حالا از قبر خود بر خیزم شاید قیامت را دیدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا خوبترین قسمت بهشت بین معلمان تقسیم می شود ما را معلم محشور بفرما&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 06:51:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=h14&amp;postid=230</comments>
<dc:creator>h14</dc:creator>
<guid>http://h14.blogfa.com/post-230.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دانشجو نباید سیب زمینی باشد</title>
<link>http://h14.blogfa.com/post-229.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باتلفن فرماندار از خواب بیدار شدم تازه متوجه شدم که قبلش پیامک  هم داده سوالش این بود که امروز تکلیف مدارس چیه با این برفی که آمده از شما چه پنهان بدون اینکه بلند بشم گفتم برفی اینقدری نیست که مدرسه تعطیل کنیم همینطور که می گفتم از پنجره بیرون را هم نگاه کردم دیدم حدسم درست بوده برای محکم کاری گفتم شهر کارمندی اگر مدارس را تعطیل کنیم باید پدر و مادر ها رو هم تعطیل کنیم هیچی نگفت یقین حاصل شد که مجاب شده یک ساعت بعد معاون آموزشی زنگ زد که از اداره زیاد زنگ می زنند چکار کنیم گفتم می رویم مدرسه و درس میدیم  - با خودم گفتم چه علاقه ای به تعطیلی دارند این ملت (نه مسوولین)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول هفت آمدم اداره دیدم امروز همه فکر منو داشتند و زودتر آمدند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت ده و پنجاه دقیقه مرکز آموزشی فنی و حرفه ای دختران بودم تا به مناسبت روز دانشجو صحبت کنم وارد جلسه شدم مجری دعوت کرد برای صحبت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;مشکلات جامعه ی دانشجویی دختران را به سه دسته تقسیم کردم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;۱- مساله هویت یابی در دانشجویان &lt;/STRONG&gt;که با مقومات و مولفاتش توضیح دادم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;۲-گرفتاری در دام افراط و تفریط&lt;/STRONG&gt;که از اول انقلاب گرفتارش هستیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;۳-دور ماندن از ساحت آرمانها و کارکردها&lt;/STRONG&gt;که تازگی ها گرفتارش شدیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک شکم سیر &lt;STRONG&gt;سخنرانی بله سخنرانی &lt;/STRONG&gt;کردم اگر چه سعدی ما را دعوت به سخن دانی کرده است &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(سعدیا گر چه سخندان و نصیحت گویی                     به عمل کار برآید به سخنرانی نیست)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حس کردماولا مسوولین باید ظرفیت تحمل خودشان را بالا ببرند ثانیا دانشجویان هم باید سیب زمینی نباشند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب بگدریم که کلی کار دارم &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Dec 2009 05:55:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=h14&amp;postid=229</comments>
<dc:creator>h14</dc:creator>
<guid>http://h14.blogfa.com/post-229.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>12 آذر</title>
<link>http://h14.blogfa.com/post-228.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبحگاه را با دانش آموزان مدرسه ی ابتدایی بودم  ساعت نه و نیم دامغان در مراسم روز جهانی معلولین شرکت کردم هم مهمان نوازی دوستان دامغانی خوب بود هم این نکته که آقای قزوهی در صحبت کوتاهش اشاره کرد&lt;STRONG&gt; ما به عنوان افراد ظاهرا سالم چرا نتوانستیم از همه ی توانایی هایمان استفاده کنیم&lt;/STRONG&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دانش آموزان کم توان ذهنی مدرسه ارمغان شاهرود هم سرود خوبی اجرا کردند برای شرکت در یادواره شهدای لشکر ۵۸تکاور ذالفقار یک ربع زودتر جلسه را ترک کردم بعد از دیدن چند ارباب رجوع در اداره به پادگان رفتم جای شما سبز ناهار در خدمت امیر پور دستان فرمانده نیروی زمینی ارتش و استاندار و مسوولین محلی بود در فرصت موجود با استاندار صحبت کردم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در یاد واره ی شهدا دختر یکی از شهدا ارتش که دانش آموز مدرسه مااست نامه ای را که به پدرش نوشته بود خواند که بشدت جمعیت تحت تاثیر قرار گرفتند &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2009 04:59:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=h14&amp;postid=228</comments>
<dc:creator>h14</dc:creator>
<guid>http://h14.blogfa.com/post-228.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عجیب حادثه ای و غریب واقعه ایست</title>
<link>http://h14.blogfa.com/post-227.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گر چه من چون خم می در جوشم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 02:47:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=h14&amp;postid=227</comments>
<dc:creator>h14</dc:creator>
<guid>http://h14.blogfa.com/post-227.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مانور زلزله</title>
<link>http://h14.blogfa.com/post-226.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز صبح...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 09:28:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=h14&amp;postid=226</comments>
<dc:creator>h14</dc:creator>
<guid>http://h14.blogfa.com/post-226.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عید اضحی</title>
<link>http://h14.blogfa.com/post-225.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;عيد قربان كه پس از وقوف در عرفات(مرحله شناخت) و مشعر (محل آگاهي و شعور) و منا (سرزمين آرزوها، رسيدن به عشق) فرامى رسد، عيد رهايى از تعلقات است. رهايى از هر آنچه غيرخدايى است. در اين روز حج گزار، اسماعيل وجودش را، يعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنيوى پيدا كرده قربانی مى كند تا سبكبال شود.&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;صدای پای عید می آید. عید قربان عید پاک ترین عیدها است عید سر سپردگی و بندگی است. عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است. عید قربان عید نزدیک شدن دلهایی است که به قرب الهی رسیده اند. عید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو است.&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و اکنون در منايي،ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي اسماعيل تو کيست؟ چيست؟ مقامت؟آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ املاكت؟ ... ؟&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين را تو خود ميداني، تو خود آن را، او را – هر چه هست و هر که هست – بايد به منا آوري و براي قرباني، انتخاب کني، من فقط مي توانم &quot; نشانيها &quot; يش را به تو بدهم:&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف مي کند، آنچه تو را در &quot;رفتن&quot;، به &quot;ماندن&quot; ميخواند، آنچه تو را، در راه &quot;مسئوليت&quot; به ترديد مي افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي اش نمي گذارد تا &quot; پيام&quot; رابشنوي، تا حقيقت را اعتراف کني، آنچه ترا به &quot;فرار&quot; مي خواند آنچه ترابه توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي کشاند، و عشق به او، کور و کرت مي کندابراهيمي و &quot;ضعف اسماعيلي&quot; ات، ترا بازيچه ابليس مي سازد. در قله بلندشرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي ات تنها يک چيز هست که براي بدست آوردنش، ازبلندي فرود مي آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست ميدهي، او اسماعيل توست، &lt;B&gt;اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد، يا يک شيء، يا يکحالت، يک وضع، و حتي، يک &quot; نقطه ضعف&quot;!&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;امااسماعيل ابراهيم، پسرش بود!&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سالخورده مردي درپايان عمر، پس از يک قرن زندگي پر کشاکش و پر از حرکت، همه آوارگي و جنگ و جهاد وتلاش و درگيري با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متوليان بت پرستي و خرافه هاي ستاره پرستي و شکنجه زندگي. جواني آزاده و روشن و عصياني در خانه پدرخوانده ای  متعصب و بت پرست وبت تراش! و در خانه اش زني نازا، متعصب، اشرافي: ساره&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و اکنون، در زير بارسنگين رسالت توحيد، در نظام جور و جهل شرک، و تحمل يک قرن شکنجه &quot;مسئوليتروشنگري و آزادي&quot;، در &quot;عصر ظلمت و با قوم خوکرده با ظلم&quot;، پير شدهاست و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز يک &quot; بشر&quot; مانده است و درپايان رسالت عظيم خدايي اش، يک &quot; بنده خدا&quot; ، دوست دارد پسري داشته باشد، اما زنش نازا است و خودش، پيري از صد گذشته، آرزومندي که ديگر اميدوار نيست،حسرت و يأس جانش را مي خورد، خدا، بر پيري و نااميدي و تنهايي و رنج اين رسول امين و بنده وفادارش – که عمر را همه در کار او به پايان آورده است، رحمت مي آورد و ازکنيز سارا – زني سياه پوست –  به او يک فرزند مي بخشد، آن هم يک پسر! &lt;B&gt;اسماعيل،اسماعيل، براي ابراهيم، تنها يک پسر، براي پدر، نبود، پايان يک عمر انتظار بود،پاداش يک قرن رنج، ثمره يک زندگي پرماجرا، &lt;/B&gt;تنها پسر جوان يک پدر پير، و نويدي شیرین، پس از نوميدي تلخ.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و اکنون، در برابرچشمان پدر – چشماني که در زير ابروان سپيدي که بر آن افتاده، از شادي، برق مي زند– مي رود و در زير باران نوازش و آفتاب عشق پدري که جانش به تن او بسته است، ميبالد و پدر، چون باغباني که در کوير پهناور و سوخته ي حياتش، چشم به تنها نو نهال خرّم و جوانش دوخته است، گويي روئيدن او را، مي بيند و نوازش عشق را و گرماي اميدرا در عمق جانش حس مي کند.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در عمر دراز ابراهيم،که همه در سختي و خطر گذشته، اين روزها، روزهاي پايان زندگي با لذت &quot; داشتن اسماعيل&quot; مي گذرد، پسري که پدر، آمدنش را صد سال انتظار کشيده است، و هنگامي آمده است که پدر، انتظارش نداشته است!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;اسماعيل،اکنون نهالي برومند شده است، جواني جان ابراهيم، تنها ثمر زندگي ابراهيم، تمامي عشق و اميد و لذت پيوند ابراهيم!&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در اين ايام ، ناگهانصدايي مي شنود :&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;ابراهيم! به دودست خويش، کارد بر حلقوم اسماعيل بنه و بکُش&quot;!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مگر مي توان با کلمات،وحشت اين پدر را در ضربه آن پيام وصف کرد؟&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ابراهيم، بنده ي خاضع خدا، براي نخستين بار در عمر طولاني اش، از وحشت مي لرزد، قهرمان پولادين رسالت ذوب مي شود، و بت شکن عظيم تاريخ، درهم مي شکند، از تصور پيام، وحشت مي کند اما،فرمان فرمان خداوند است. جنگ! بزرگترين جنگ، جنگِ در خويش، جهاد اکبر! فاتح عظيمترين نبرد تاريخ، اکنون آشفته و بيچاره! جنگ، جنگ ميان خدا و اسماعيل، در ابراهيم.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;دشواري&quot;انتخاب&quot;!&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کدامين را انتخاب ميکني ابراهيم؟! خدا را يا خود را ؟ سود را يا ارزش را؟ پيوند را يا رهايي را؟ لذت را يا مسئوليت را؟ پدري را يا پيامبري را؟ بالاخره، &lt;B&gt;&quot;اسماعيلت&quot; را يا&quot; خدايت&quot; را؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;انتخاب کن! ابراهيم.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در پايان يک قرن رسالت خدايي در ميان خلق، يک عمر نبوتِ توحيد و امامتِ مردم و جهاد عليه شرک و بناي توحيد و شکستن بت و نابودي جهل و کوبيدن غرور و مرگِ جور، و از همه جبهه ها پيروزبرآمدن و از همه مسئوليت ها موفق بيرون آمدن و هيچ جا، به خاطر خود درنگ نکردن واز راه، گامي، در پي خويش، کج نشدن و از هر انساني، خدايي تر شدن و امت توحيد راپي ريختن و امامتِ انسان را پيش بردن و همه جا و هميشه، خوب امتحان دادن ...&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اي ابراهيم! قهرمان پيروز پرشکوه ترين نبرد تاريخ! اي روئين تن، پولادين روح، اي رسولِ اُلوالعَزْم،مپندار که در پايان يک قرن رسالت خدايي، به پايان رسيده اي! &lt;B&gt;ميان انسان و خدافاصله اي نيست&lt;/B&gt;، &quot;خدا به آدمي از شاهرگ گردنش نزديک تر است&quot;، اما،راه انسان تا خدا، به فاصله ابديت است، لايتناهي است! چه پنداشته اي؟&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اکنون ابراهيم است که در پايان راهِ دراز رسالت، بر سر يک &quot;دو راهي&quot; رسيده است: سراپاي وجودش فرياد مي کشد: اسماعيل! و حق فرمان مي دهد: &lt;B&gt;ذبح! بايد انتخاب کند!&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;اين پيام را من در &lt;B&gt;خواب&lt;/B&gt; شنيدم، از کجا معلوم که ...&quot;! ابليسي در دلش &quot;مهرفرزند&quot; را بر مي افروزد و در عقلش، &quot; دليل منطقي&quot; مي دهد.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين بار اول، &quot;&lt;B&gt;جمره اولي&lt;/B&gt;&quot;، رمي کن! از انجام فرمان خود داري مي کند و اسماعيلش را نگاه ميدارد،&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&quot;ابراهيم،اسماعيلت را ذبح کن&quot;!&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين بار، پيام صريحتر، قاطع تر! جنگ در درون ابراهيم غوغا مي کند. قهرمان بزرگ تاريخ بيچاره اي است دستخوش پريشاني، ترديد، ترس، ضعف،پرچمدار رسالت عظيم توحيد، در کشاش ميان خدا وابليس، خرد شده است و درد، آتش در استخوانش افکنده است.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روز دوم است، سنگيني&quot;مسئوليت&quot;، بر جاذبه ي &quot;ميل&quot; ، بيشتر از روز پيش مي چربد.اسماعيل در خطر افتاده است و نگهداريش دشوارتر.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ابليس، هوشياري و منطق و مهارت بيشتري در فريب ابراهيم بايد بکار زند. از آن &quot;ميوه ي ممنوع&quot; که به خورد &quot;آدم&quot; داد!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ابليس در دلش&quot;مهر فرزند&quot; را بر مي افروزد و در عقلش &quot;دليل منطقي&quot; مي دهد.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;اما ... من اين پيام را در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ...&quot;؟&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين بار دوم، &quot;&lt;B&gt;جمره وسطي&lt;/B&gt;&quot;، رمي کن!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از انجام فرمان خودداري مي کند و اسماعيل را نگه مي دارد.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;&lt;B&gt;ابراهيم!اسماعيلت را ذبح کن&lt;/B&gt;&quot;! صريح تر و قاطع تر.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ابراهيم چنان در تنگناافتاده است که احساس مي کند ترديد در پيام، ديگر توجيه نيست، خيانت است، مرز&quot;رشد&quot; و &quot;غي&quot; چنان قاطعانه و صريح، در برابرش نمايان شده استکه از قدرت و نبوغ ابليس نيز در مغلطه کاري، ديگر کاري ساخته نيست. ابراهيم مسئو  ل ا ست، آري، اين را ديگر خوب مي داند، اما اين مسئوليت تلخ تر و دشوارتر ازآنست  که به تصور پدري آيد. آن هم سالخورده پدري، تنها، چون ابراهيم!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;و آن هم ذبح تنها پسري، چون اسماعيل!&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کاشکي ذبح ابراهيم مي بود، به دست اسماعيل،  چه آسان! چه لذت بخش! اما نه، اسماعيلِ جوان بايدبميرد و ابراهيمِ پير بايد بماند.، تنها، غمگين و داغدار...&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;ابراهيم،هر گاه که به پيام مي انديشد، جز به تسليم نمي انديشد، و ديگر اندکي ترديد ندارد،پيام پيام خداوند است و ابراهيم، در برابر او، تسليمِ محض!&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اکنون، ابراهيم دل ازداشتن اسماعيل برکنده است، &lt;B&gt;پيام پيام حق است&lt;/B&gt;. اما در دل او، جاي لذت&quot;داشتن اسماعيل&quot; را، درد &quot;از دست دادنش&quot; پر کرده است. ابراهيم تصميم گرفت، انتخاب کرد، پيداست که &quot;انتخابِ&quot; ابراهيم، کدام است؟ &lt;B&gt;&quot;آزادي مطلقِ بندگي خداوند&quot;&lt;/B&gt;!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ذبح اسماعيل! آخرين بندي که او را به بندگي خود مي خواند!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ابتدا تصميم گرفت که داستانش را با پسر در ميان گذارد، پسر را صدا زد، پسر پيش آمد، و پدر، در قامت والاي اين &quot;قرباني خويش&quot; مي نگريست!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اسماعيل، اين ذبيح عظيم! اکنون در منا، در خلوتگاهِ سنگي آن گوشه، گفتگوي پدري و پسري!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پدري برف پيري بر سر ورويش نشسته، ساليان دراز بيش از يک قرن، بر تن رنجورش گذشته، و پسري، نوشکفته ونازک!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آسمانِ شبه جزيره، چهمي گويم؟ آسمانِ جهان ، تاب ديدن اين منظره را ندارد. تاريخ، قادر نيست بشنود.هرگز، بر روي زمين چنين گفتگويي ميان دو تن، پدري و پسري، در خيال نيز نگذشته است.گفتگويي اين چنين صميمانه و اين چنين هولناک!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-&quot;اسماعيل، من درخواب ديدم که تو را ذبح مي کنم...&quot;!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين کلمات را چنان شتابزده از دهان بيرون مي افکند که خود نشنود، نفهمد. زود پايان گيرد. و پايان گرفت و خاموش ماند، با چهره اي هولناک و نگاههاي هراساني که از ديدار اسماعيل وحشت داشتند!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اسماعيل دريافت، برچهره ي رقت بار پدر دلش بسوخت، تسليتش داد:&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-&quot;&lt;B&gt;پدر! درانجامِ فرمانِ حق ترديد مکن، تسليم باش، مرا نيز در اين کار تسليم خواهي يافت وخواهي ديد که – اِنْ شاءَالله – از – صابران خواهم بود&quot;!&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ابراهيم اکنون، قدرتي شگفت انگيز يافته بود. با اراده اي که ديگر جز به نيروي حق پرستي نمي جنبيد و جزآزادي مطلق نبود، با تصميمي قاطع، به قامت برخاست، آنچنان تافته و چالاک که ابليس را يک سره نوميد کرد، و اسماعيل – جوانمردِ توحيد – که جز آزادي مطلق نبود، و با ارادهاي که ديگر جز به نيروي حق پرستي نمي جنبيد، در تسليم حق، چنان نرم و رام شده بودکه گوي، يک &quot; قرباني آرام و صبور&quot; است!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پدر کارد را بر گرفت،به قدرت و خشمي وصف ناپذير، بر سنگ مي کشيد تا تيزش کند!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مهر پدري را، درباره عزيزترين دلبندش در زندگي، اين چنين نشان مي داد، و اين تنها محبتي بود که به فرزندش مي توانست کرد. با قدرتي که عشق به روح مي بخشد، ابتدا، خود را در درونکُشت، و رگ جانش را در خود گسست و خالي از خويش شد، و پر از عشقِ به خداوند.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;زنده اي که تنها به یادخدا نفس مي کشد!&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آنگاه، به نيروي خدابرخاست، قرباني جوان خويش را – که آرام و خاموش، ايستاده بود، به قربانگاه برد، برروي خاک خواباند،  زير دست و پاي چالاکش را گرفت، گونه اش را بر سنگ نهاد، برسرش چنگ زد، - دسته اي از مويش را به مشت گرفت، اندکي به قفا خم کرد، شاهرگش بيرون زد، خود را به خدا سپرد، کارد را بر حلقوم قربانيش نهاد، فشرد، با فشاري غيظ آميز،شتابي هول آور، پيرمرد تمام تلاشش اين است که هنوز بخود نيامده، چشم نگشوده،نديده، در يک لحظه  &quot;همه او&quot; تمام شود، رها شود، اما...&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آخ! اين کارد!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين کارد... نمي برد!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آزار مي دهد،&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين چه شکنجه ي بيرحمي است!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کارد را به خشم بر سنگ مي کوبد!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همچون شير مجروحي مي غرد، به درد و خشم، برخود مي پيچد، مي ترسد، از پدر بودنِ خويش بيمناک مي شود، برق آسا بر مي جهد و کارد را چنگ مي زند و بر سر قرباني اش، که همچنان رام و خاموش،نمي جنبد دوباره هجوم مي آورد،&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;که ناگهان،&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گوسفندي!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و پيامي که:&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&quot;اي ابراهيم! خداوند از ذبح اسماعيل درگذشته است، اين گوسفند را فرستاده است تابجاي او ذبح کني، تو فرمان را انجام دادي&quot;!&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;الله اکبر!&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يعني که قرباني انسان براي خدا – که در گذشته، يک سنت رايج ديني بود و يک عبادت – ممنوع! در &quot;ملت ابراهيم&quot; ، قرباني گوسفند، بجاي قرباني انسان! و از اين معني دارتر، يعني که خداي ابراهيم، همچون خدايان ديگر، تشنه خون نيست. اين بندگان خداي اند که گرسنه اند، گرسنه گوشت! و از اين معني دارتر، خدا، از آغاز، نمي خواست که اسماعيل ذبح شود، مي خواست که ابراهيم ذبح کننده اسماعيل شود، و شد، چه دلير! ديگر، قتل اسماعيل بيهوده است، و خدا، از آغاز مي خواست که اسماعيل، &lt;B&gt;ذبيح خدا&lt;/B&gt; شود، وشد، چه صبور! ديگر، قتل اسماعيل، بيهوده است! در اينجا، سخن از &quot; نيازِخدا&quot; نيست، همه جا سخن از &quot; نيازِ انسان&quot; است، و اين چنين است&quot; حکمتِ&quot; خداوند حکيم و مهربان، &quot;دوستدارِ انسان&quot;، که ابراهيمرا، تا قله بلند &quot;&lt;B&gt;قرباني کردن اسماعليش&lt;/B&gt;&quot; بالا مي برد، بي آنکهاسماعيل را قرباني کند! و اسماعيل را به مقام بلند &quot;&lt;B&gt;ذبيح عظيم خداوند&lt;/B&gt;&quot;ارتقاء مي دهد، بي آنکه بر وي گزندي رسد!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;که داستان اين دين،داستان شکنجه و خود آزاري انسان و خون و عطش خدايان نيست داستان &quot;کمال انسان&quot; است، آزادي از بند غريزه است، رهايي از حصار تنگ خودخواهي است، و صعودروح و معراج عشق و اقتدار معجزه آساي اراده بشريست و نجات از هر بندي و پيوندي که تو را بنام يک «انسان مسئول در برابر حقيقت&quot;، اسير مي کند و عاجز، و بالأخره،نيل به قله رفيع &quot;شهادت&quot;، اسماعيل وار، و بالاتر از &quot;شهادت&quot; -آنچه در قاموس بشر، هنوز نامي ندارد – ابراهيم وار! و پايان اين داستان؟ ذبح گوسفندي، و آنچه در اين عظيم ترين تراژدي انساني، خدا براي خود مي طلبيد؟ کشتن گوسفندي براي چند گرسنه اي!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;موسم عيد است. روز شادى مسلمانان. روزقبولى در جشن بندگى خداوند. اى مسلمان حج گزار و اى كسى كه در شكوهمندترين آيين دينى از زخارف دنيا دور شدى و به او نزديك تر شدی. ايام حج را نشانه اى از پاكيزگى ،رهايى، آزادگى، آگاهى و معنويت بدان. بدان كه زمين سراسر حجى است كه تو در آنى وبايد با سادگى، وقوف در جهان درون و بيرون و قربانى كردن همه آرزوهاى پوچ دنيوى،خود را براى سفر بزرگ آماده كنى. انسان مسافر چند روزه كاروان زندگى است. &lt;B&gt;سلام بر ابراهيم، سلام بر محمد و سلام بر همه بندگان صالح خداو...&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Nov 2009 13:38:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=h14&amp;postid=225</comments>
<dc:creator>h14</dc:creator>
<guid>http://h14.blogfa.com/post-225.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
